ماجرا از روزی شرو شد ک به مناسبت بیست و سومین ماهگرد آشناییمون رفتم محل کار سید...

داخل نرفتم چون گفتم شاید بعدا براش دست بگیرن ک زنت میاد دنبالت و ال و بل...

در واقع از ترس بدبختی بعد از هر شهرت!

قرار بود ۳ بیاد بیرون.

من از ۲ و خورده ای رفتم... تا سه نیم نشستم دیدم هیچ خبری نشد با خودم گفتم نکنه از سمتی رفته ک من ندیدم!!!

چاره ای نداشتم رفتم تو فروشگاه و جلو در همکار خانمشو دیدم بش گفتم آقای میم اینجان؟

گفت بله تو انباره امروز کار طول میکشه گفتم چقد؟

گفت بیس دیقه گفتم پس من باز بیرون منتظرش میشم بهش چیزی نگو سوپرایزه.

رفتم و بیس دیقه شد چهل دیقه خسته و کلافه از آفتاب دوباره رفتم تو فروشگاه...

سید لبخند ب لب داشت برا بار اول بود ک هیچ از دیدن لبای خندونش خوشحال نشدم...

چون همون دختر نظاره گر خنده های از ته دلش بود...

کلافه تر شدم با بدخلقی گفتم ساعت ۴ و نیمه کجایی آخه؟

سوپرایز شده بود ولی دلم خوشحال نبود...

رفتیم تو آفیس از مدیر خدافزی کرد مدیر گفت جمعه با خانم الف جاتو عوض میکنی؟ مشکل داره...

سید ی نگاه ب من کرد و قبول کرد...

رفتیم فروشگاه ک تراکتا رو برداریم...

خانمه همکارش گفت جمعه برنامت چیه؟جاتو عوض میکنی بام؟

سید گفت مدیر گفته بم گفت چی گفته؟

سید گفت اینک جمعه شیفتمو بات عوض کنم!!!!!!!

چشمام چهارتا شد سید محمدم دخترای همکارشو اول شخص صدا میکرد 

شاید خیلی طبیعی باشه واسه هرکسی ولی مردی ک من شناخته بودم دختر خاله هاشو نمیشناخت و چ بسا تو خیابون از کنار مادر خاهرش رد میشد و بس ک سر ب زیر بود نمیفهمید!!!!

یکه خوردم...

یه جورایی خیلی از هیبتش فرو ریخت اون مجسمه تمام عیار پرستیدنی تو ی آن به هیکل نخراشیده ای تبدیل شده بود ک انگار هیچ ستودنی نبود!

و اوضاع وقتی بدتر شد ک گفت با همه اینطور حرف میزنه و یه تصادف نبوده!

شب بدی شد

آمپولمو کادو کرده بودم ک بریم بزنیم تا یه ماه ناز کنم از دردش...

همون شب آمپول فراموش شد...

و درد بزرگتری شرو شد

دردی ک فکر میکردم فقط مال منه...

ولی امشب محمد گفت از اون شب دیگ احساس خوشبختی نکرده...

بحث شد هنوزم حاضرم تو استخر زنونه تنها بذارمش؟

جواب منفی بود قطعا منفی.

فکر کنم زوده بچه دار بشیم حداقل دو سالی زوده...

دیگ بچه نمیخام.

خودمم حس میکنم زیادی هستم چ برسه ب اون طفل معصوم...

از اولم روحیه شکننده ای در مواجهه با این قسم مسائل داشتم تا جایی ک تنها دلیلی ک برای جدایی مطرح میکردم خیانتش بود...

حالم خیلی بده...

امروز رفتم پای کولر نمیدونم چرا خاستم همه چی رو از رو ایوون تموم کنم...

چیزی نبود آخه!!!

چرا خاستم بپرم؟

خیلی از خودم ترسیدم فکر کردم شیطون تسخیرم کرده فرمان خیلی قوی ای ب پریدن میداد دویدم تو خونه و زیر پتو قایم شدم بیدار ک شدم ۶ ساعت بود ک خاب بودم!

خدایا چرا ما؟

من ک شاکر بودم....

کاش سوپرایز ماهگردی نبود کاش میتمرگیدم تو خونه!

تیغا رو ظهر ریختم تو سطل زباله خدایا ب زمین بندم کن من تازه ی ساله زمینی شدم بندم کن وحشتناک ترین خدایی ک شناختم...

بی رو در بایستی خدایی ک تو باشی و من شناختم ته دیوسای عالمی هرررررررررررچی رو بهشچسبیدمو از ته دل التماس کردم ازم نگیر گرفتی...

خاک تو سر عقده ای بدبختت کنن ک چشم نداری خوشیه یه بنده کوچیک رو ببینی...

کجات عزیز و اکبره بدبخت برو ی فکری ب حال خودت بکن... رقت انگیزی!