دیروز فهمیدم وقتایی ک محمد نیست جرات بیرون رفتن از اتاق خاب ندارم...  وقتی اومد خونه هنوز ظرفشور ظرف کثیف داشت و خونه اصلا مثل همیشه نبود و هیچ خبری از آرایش من و استقبال گرم همیشگی نبود چون حواسم پرت شد به در ورودی که سریع قفلش کنم...

در نتیجه علیرغم اسپاسم شدید ک به بدبختی حتی الان دراز کشیدم رو تخت از ۲ دیشب تا الان دارم اتاقا و ظرفا رو نظافت میکنم...

ظرفای سحری دو روز پیش هنو تو سینک بود...

با وجود حجم کاری بالا و درد زیادی که داشتم همش فکرم حول یه محور میچرخید و احساس درد یا خستگی نداشتم

اینکه

چرا محمد دیشب قبل خاب بهم گفت وقتی تنهات گذاشتم و رفتم دنبال آمبولانس توقع داشتم تا برگشتم لباس زیرت رو بالا کشیده باشی!

چرا از من همچین توقعی داشت!؟

من وانمود به درد میکردم؟

چرا من بعد از تشنجش ازش توقع نداشتم تا پیرمرده بیاد تو اتاق شلوارشو بالا کشیده باشه!؟

تشنج محمد خیلی واقعی تر از اسپاسم من بود؟

چرا من بعد از اینکه دیدم حالش خوبه به هیچ حاشیه ای فکر نکردم و نذاشتم او هم با فکر کردن خودشو اذیت کنه...

اما او از من خاست تا روش فکر کنم؟!

این سوالا حلقه های زنجیری شدن ک تا الان به دست و پام بود و نذاشت راحت بخابم...


شاید من توقع زیادی ازش دارم... احتمالش خیلی بالاست

محمد به اندازه کافی برای من مردانگی و صبوری به خرج داده...

همچنان خستم خدا 

تقریبا شب به خیر بدبختی های فردام