محمد که اومد دیگه گریه نداشتم...

گریه هام تموم شده بودن حالم خیلی بهتر بود...

شب بعد از اینکه بیشتر با هم بودیم اسپاسم عضلانی کردم و هنوز هم درست نمیتونم راه برم...

خیلی ناگهانی بود تو ۴ ثانیه.

نفس نمیتونستم بکشم برای چند لحظه بازدم داشتم ولی دم نه.

لباس تنم نبود

محمد به زور لباسامو تنم کرد و ز زد ب اورژانس...

فشارمو گرفتن گفتن فشار خونت پایینه تا آخر ماه مبارک روزه نگیر...

۷ بود بیناییم خیلی پایین اومده بود همه چی رو تار میدیدم...

چند لحظه قبل اینکه محمد بره پایین مامورا رو بیاره فقط با سخت ترین نفس هام دو بار بهش گفتم دوستت دارم فک کردم دارم میمیرم وقتی توان نداشتم حتی لباس زیرمو بکشم بالا...

قبل اینکه مامورا بیان از حال رفتم و تو همون حال حس کردم اگه بخابم میمیرم...

با اینکه خیلی برای محمد دلواپس بودم یه زمانی...

ولی سعی کردم بخابم تا بمیرم!!!!!!!!!

قابل وصف نیست ولی نمیدونم چرا حس کردم من با زنده بودنم بیشتر برای محمد دردسر دارم!

دیگ دلواپس نبودم براش 

آمپول تزریق کردن و بعد نمک و شکر

تونستم بشینم

نمیدونستن این سه شب پشت سر هم به منو محمد بلا نازل شده 

شاید اگه قضیه دیشب رو میدونستن نمیگفتن روزه نگیر

شاید میگفتن خوب میشی صبر کن!

یعنی شب قدر برا ما اینطور مقدر شد ک از همون شب گوه بباره ب زندگیمون؟

خداییت رو شکر خداجون.

با این اوصاف فقط دلمونو خوش کنیم به ان مع العسر یسرات!

خیلی دارم فکر میکنم با این حجم از گناه ک واقعا ده برابر ظاهر مظلوممه چرا با آغوش باز رفتم سراغش...

من ک از بعده محمد از مرگ میترسیدم!

خسته شدم گمونم بدجوری هم خستم...