از وقتی اون آقاهه که صورتش سوخته بود ازم شماره خواست دیگه وقتایی که محمد خونه نبود آرایش نمیکردم تا حوالیه یه ساعت مونده بود به اومدنش...

الان با اتفاق دیشب ک آقای جانی رو به زور کارد آشپزخونه از خونمون بیرون کردم دیگه فکر نکنم هیچوقت اونقدر شجاع بشم که حتی ده دیقه مونده به اومدن محمد بتونم رژ لب دست بگیرم...

فرقی نداره که من رژ بزنم یا نه اون مردک اگه بخاد تجاوز کنه میکنه...

انگار نمیخام موقع تجاوز خشگل باشم!

دستم به تتو و لباسای سکسی که اصصصصصلا نمیره!

طفلک محمد اوضاعم اصلا خوب نیست...

از صبح ساعت ۷ که رفته بیرون تا تلان حتی یه ثانیه هم از اتاق خاب بیرون نرفتم در و دیوار اتاق خاب چقدر برام شبیه تیمارستان شده حالمو بدتر میکنه ولی نمیتونم تو هال راه برم ترجیح میدم قفل دو تا درو بشکنه تا ب من برسه نه با اولین در من در اختیارش باشم.

دیگ چاقو ندارم همرام اگه بخاد بیاد تو اتاق خاب خودمو از تراس پرت میکنم پایین.

قبل از اینک در اتاق خاب باز شه.

میترسم برم تراس هوا بخورم مردای همسایه تحریک بشن زیر پرده نشستم فقط نور خورشید بهم بخوره.

از دیدن خیابون حتی از پنجره وحشت دارم حالم خوب نیست جناق سینم داره به قلبم فشار سنگینی میاره....

دیگه هیچوفت اون دختر شیطون دو روز پیش نمیشم که وقت و بی وقت از خونه میزد بیرون تا برای محمد یه سوپرایزه تازه آماده کنه! من سه ساعته دارم با خودم کلنجار میرم برم بیرون وضو بگیرم میترسم صورتم که به شیر آبه بیاد از عقبم بهم حمله کنه!

جرات نماز خوندن هم ندارم گاهی حس میکنم تو حمام یا انبار خونه قایم شده تا من از اتاق خاب برم بیرون و حمله کنه....

تو این وانفسا محمدم چرا خاموشه؟

میخام براش افطاری درست کنم جرات ندارم برم بیرون جرات ندارم.