هوس شیرینی کردم... خوب که متمرکز میشم میبینم هوس شیرینی نیست

انگار میخوام بهانه ای داشته باشم واسه ناز کردن برای محمد...

واسه اینکه ببینم براش مهمم هنوز؟

دیشب میگفت تو خیلی از موارد زنم نیستی دختر کوچولوی منی...

دیشب بعد از اینکه از کلانتری اومدیم ساعت ۴ صبح خیلی علیرغم همه خستگی هاش بغلم کرد. و دوستت دارم ها و بوسه های طولانی...

الان اما انگار دلم میخاد دوباره همه حرفای دیشب رو بشنوم.

گوشیش خاموشه شاید این دو تا مساله با هم باعث شدن اشکام بند نیاد

از طرفی انگار روم نمیشه ببینمش با این قیافه داغون.

گلوم درد میکنه از شدت بغض...

صدای چاه فاضلاب همسایه بالایی به حدی میترسونتم که گوشامو میگیرم نشنوم...

چقدر یه آدم تو روز میره دستشویی لامصب

عروسکمو بغل گرفتم 

چرا دیگه بوی محمدو نمیده

بالشش هم بویی از محمد نداره

خسته شدم انقدر این دو متر رو رفتم و اومدم 

دلم میخاد بیاد کنارم وقتی تو خونه ام تو هال تو انبار تو اتاق مهمان تو اتاق خاب و آشپزخونه...

خیلی وقته میخوام برم دستشویی اما میترسم شلوارم که پایینه درو بشکنه بیاد تو.... ترجیح میدم کار براش سخت باشه...

از همسایه هامونم میترسم از خانم جعفری از شکر پور از همه...

فقط به محمدم و خرسم اعتماد دارم...

ببینمش انگار خیلی گریه دارم برای تو بغلش

شاید تعجب کنه اول تا دهنم باز بشه!

بگه تو ک دیشب ادای سرهنگه رو در میاوردی تو ک تا صبح میخندیدی...

محمد جان همه دیشب تو با من بودی و همه امروز تنهام.

حال بدمو نمیدونم چه کنم...

شاید اشکام تا اومدنش تموم بشن.

دوست ندارم گریه هام رو فرش میفته...سینه محمدو میخام.

میرم سجاده رو میکشم تو اتاق خاب اونجا نماز میخونم داره آفتاب میره....

چقدر رها بودم چقدر بی تعلق چقدر سرخوش و فارغ از کل آدمای زمینی

انگار فقط خودمو محمد مهم بودیم....

دلم شیرینی نمیخاد بغل میخوام...