حس خوب خوشبختی با محمد انتها نداره...

قبلنا دری به تخته میخورد خدا رو میچسبوندم سینه دیوار و تا میخورد میزدمش...

از بعد از آشنایی با محمد دیگ اینطور نبود

انگار خدا خونبهای تموم این سالا رو داد و حساب بی حساب شدیم.

الان که گاهی حس بد بدبختی رو تو زندگی اطرافیانم میبینم و از صمیم دل رنجیده میشم...

دستم به یقه خدا نمیرسه ک باز گلاویز بشم...

نمیدونم چرا!

حس میکنم بعد از اون خونبهای سنگین بهم گفت تو برو رد کار خودت منم رد کار خودم!

آقا/خانم خدا تا اینجا هرچی بهم دادی خوب میدونی بدهیه ۲۵ سال بردگی و جندگی بود ک واست کردم...

حساب بی حسابیم.

ترتیبی بده به اندازه ۲۵ سال هم تو مدیون من باشی بعد از اون ۲۵ سال خونبهاتو میدم.


اگه قبول نکنی حس میکنم سرم کلاه رفت وقتی فکر کردم حساب بی حساب شدیم...