دیروز محمد برام یه گل خیلی قشنگ از خیابون کند و آورد 

ساعت ها حال روحیم داغون بود تا اینکه چشمم بهش افتاد...

من مسئول گل سرخمم

محمد این وسط چه گناهی کرده که روزی بیشتر از ده دوازده ساعت کار میکنه تا من بخندم و در نهایت دل من پر از غصه باشه؟!

حق ندارم غصه بخورم من همچین حقی ندارم من باید شاد و سر زنده باشم من باید بخندونمش باهاش تف بازی کنم واسش بزغاله بشم و گور پدر اشکایی ک میچکه رو صفحه گوشی!

من حق ندارم محمد رو نادیده بگیرم حق ندارم.