امروز رفتم آخرین تیکه از وسایل جهاز رو خریدم.

کیف سی دی های دوران مجردیم بود. دو تا کلاه کپی هم برای سید گرفتم.

امروز و این روزها خدا رو شکر مامان و بابا خیلی با هم خوب و خوشحالن. یه طوری رفتار میکنن انگار اختلافاتشون یا هیچ وقت وجود نداشته و در صورت وجود داشتن هم به کسی مربوط نمیشه. معصوم هم داره لحظه شماری میکنه برای رفتن من از این خونه. بنا به دلایل متعدد از قبیل اینکه دستش برای مداخله تو امور خانواده بازتر می شه و بلکه هم بتونه ازدواج کنه.

احمد هم خوشحاله ک منو سید سامون گرفتیم...الکی بهشون گفتم اردیبهشت شهر کتاب گفته کارمون رو شروع میکنیم.

امید هم خیلی ساکت و منفعله.

کلا هیچکس از رفتن من غصه ای به دل نداره این یعنی

من مسئول غصه های آینده ایشان نیستم

من مسئول گل سرخم شدم و دیگه قرار نیست به هیچ کس جز محمد فکر کنم و غصه غصه های کسی جز ایشون رو بخورم...

سید معتقده داره از زندان آزاد میشه و حسش به اعضای خانوادش حسیه که یه زندانی به زندان بانش داره...

همه ایناوقتی کنار هم قرار میگیرن یه معنی میدن:

ما دو تا مال هم شدیم بدون اینکه مال کس دیگه ای باشیم و کس دیگه ای مال ما باشه!