امروز برای بار چهل و چندم فبلم رگ خواب رو دیدم...یعنی دارم میبینم الانشم...

قرص آرامبخش ندارم مامان ریخته دور...

ولی قرصای قلبمو دو برابر خوردم...

محمد که نیست هوا نیست...

اینو دو روزه کشف کردم....محمد نفس نیست.هواست.

یه چیزی فرا تر از نفس بزرگ تر از نفس

میخوام بمیرم روزی رو که نباشه...

انگار خدا...

خاستم بگم خدا خلقم کرد تا یه روزی برسم به جایی که باور کنم محمد هواست.

یادم اومد چند وقته طولانیه که محمد واسم خدا هم شده...

چقدر قلبم درد میکنه...

دلیل خاصی نداره یه دلیل خیلی ممولی و عادیه!

دلم براش تنگ شده

دارم مریض میشم.

مریض شدم!

مریض 1 سال و 9 ماه اشتیاق اما دوری!

چقدر احساس گریه دارم وقتی محمد نیست.

اگه یه روزی بیاد که باور کنم خدا نیست...اگه یه روز دوستش نداشته باشم بیست و یک روز زنده میمونم تا به نفس نداشتن عادت کنم؟