قرصای خابمو باز کردم...
همه رو ریختم تو مشتم ترسیده بودم شاید...
خیلی نگهشون داشتم...
کف دستم عرق کرد باز کردم...تصمیممو گرفتم.
شمردمشون...
خوب نمیدونم چرا...
 ۱۳ تا بود...
یاد یه مصرع افتادم
چه کسی گفت ۱۳ نحس است...
کلیمه یا کبدمه نمیدونم اینجام خیلی درد داره...
همشو خوردم.
۷ تا یه بار ۲ تا یه بار ۳ تا یه بار آخریشم یه بار...
با هر بار یه جرعه آبم خوردم.....
دستم خیلی میلرزه شاید چون ترسیدم...
نمیدونم فردا ساعت چند بیدار میشم...
اصلا نمیدونم بیدار میشم؟
روم نمیشه بعد از مرگم پزشک قانونی به بقیه بگه که من پرده ندارم...
کاش محمد بهشون بگه که کار او بوده... وگرنه خیلی برام بد میشه....
بهم گفت مث گل لطیفی...
کجا برم مث تو پیدا کنم؟
هر کی ب من رسید منو زد.... ولی من همیشه پای همشون ایستادم...
پای پدرم موقع دعواها حتی وقتی که ماهیچه های دستم ترکیده بود...
پای امید وقتی با انبر زد به لبم
پای احمد وقتی کوبوندم به دیوار
پای سید وقتی از شدت ضربه دستش با کمرم سینم درد میکرد
بسه...
دنبال راه فرارم.
از جنتلمنی که هیچوقت مرد نبود و من براش امشب اونقدر گریه کردم که احمد بگه تو پدر گریه رو گاییدی...
نمیدونم به چه مناسبتی امشب یاد آب بازی های تابستون افتادم وقتی دو تا بطری آب مدنی رو روی سر هم خالی میکردیم در حالی که توش پر بود از تیکه های یخ و میخندیدیم...
وقتی حرفی از دیگران نبود
وقتی مهم من بودم.
مهم اون بود.
تصمیمم رو خیلی جدی گرفتم...
قبل از اینکه لباس سفید عروس رو تنم کنن یا خودمو میکشم یا سر به نیست میشم.