خـــــــــــب صبح روز شنبه قرار شد مریم و محمد همدیگه رو ساعت ده توی پارک سیمرغ ببینن.

مریم به خانوادش گفت قراره بره کلاس دکتر علیزاده. محمد هم به خانوادش گفت میره همایش رسانه های دیجیتال تهران. از ساعت 10 تا 6 صبح.

مریم شب قبل به خاطر دلشوره ای که داشت خابش نمیبرد همش می ترسید باباش اونا رو ببینه... همینجور استرس اینم داشت که چطوری باید بره استقبال عشقش چون پول زیادی نداشت کلا 15 هزار تومن! و واقعا 15 هزار تومن پول کمیه برای یه استقبال گرم نهایتا میتونست دو شاخه گل رز بگیره و تا یه جایی رو با تاکسی بره... چه بسا به خاطر پول تاکسی نمیتونست بیشتر از یه شاخه هم بگیره حتی!

خلاصه قبل از خاب تا حوالی ساعت یک و نیم داشت کپسولای کمردرد و قلب بابا و مامانش رو خالی میکرد و توش نامه های عاشقانه میذاشت برای صبحا و شبهایی که محمدش از خاب بیدار میشه و به خاب میره... قرصای عاشقی ساخته بود برای عشقش...

خلاصه صبح ساعت 10 و ربع از خونه راه میفته با مادرش سمت دانشگاه فضیلت که با قرار ملاقاتش با محمد جونش 3 دیقه هم پیاده راه نبود!

از صبح تو خونه که بود این فکر زد به سرش که با پولش یه کیک و شمع یک بگیره برای فرار... به مناسبت اولین فرار!

2 تومن کرایه تاکسی داد از دانشگاه به شیرینی فروشی بعد از اینکه شیرینی رو انتخاب کرد و شمعو خرید آقاهه گفت قیمتشون شده تقریبا 4500 مریم از ذوق سر از پا نمیشناخت... به آقاهه گفت بادکنکم میخام... آقاهه گفت چند تا؟ گفت 5 تااااااااااااااااااا :))

آقاهه همش 5 رنگ داشت آبی سبز زرد نارنجی و قرمز (قرمزه سوراخ بود)

بعد پرسید حالا چند شده؟

آقاهه گفت 7 تومن!

مریم بازم ذوق داشت چون بازم پول داشت... گفت از اون بمب شادی ها هم میخاااااااااام

خلاصه کلا شد 13 تومن تا اینجا!

یه دو تومنی برای مریم موند... سوار ماشینای دانشگاه شد و تا امام حسین رفت از امام حسین تا سوئیت ها رو پیاده رفت و وقتی رسید به اقاهه که مسئول اتاقا بود به مرده گفت

آقا یه اتاق میخام همسرم ساعت 12 میاد میخام غافلگیرش کنم با یه جشن کوچولو... ممکنه من برم تو اتاق تا تزئین کنم درو روی من قفل کنید تا اومد خوشحال بشه؟

مرده دهنش وا مونده بود اول ولی بعدش خندش گرفت گفت قبوله...

اتاقا دو نرخی بود 70 و 90... گفتم هفتادی بده... گفت به درد جشنتون نمیخوره بهت نودی میدم یه جاروی کوچولو میخاد هفتاد حساب میکنم.

رفتم دیدم خشگلههههههههه

جارو هم نمیخاست ولی من زدم.

آقاهه موقع تحویل اومد تو بخاری رو روشن کرد گفت با من کاری ندارین برم درو قفل کنم؟ گفتم کبریت میخام برای شمع تولدم...

گفت برات میارم تا رفت تو اتاقش بیاره من سه تا بادکنک باد کرده بودم...

بادکنک چهارم رو ک باد میکردم اون آقاهه در زد چادر از سر برنداشته بودم طفلی انگار داره به کسی که تو حمومه حوله میده دستشو کرد تو اتاق گفت درو قفل کنم حالا؟

رفتم جلو در که ببینه حجابم کامله با خودش منو تو لباسای عجیب غریب تصور نکنه...

گفتم قفل کن.

وقتی رفت مبلا رو کشیدم تا از هم فاصله بگیرن...

یه بار محمد بهم گفته بود بچه که بوده با لحاف خونه میساخته... گفتم برای اینکه خاطره بچگیاش براش زنده بشه از اون خونه هایی که منم تو بچگیم میساختم براش بسازم... نمیدونستم واقعا 4 تا بادکنک رو باید چ کرد نخ هم نداشتم به جایی آویزون کنم تصمیم گرفتم یه ملافه رودسته مبلا بندازم که بشه سقف خونم البته رو دسته چند تا بالش بود تا کمی بالا بیاد سقف...

تو خونه دو تا بالش به جای پشتی چیده بودم بادکنکا رو انداختم رو سقف ناخوداگاه خیلی شبیه سفره عقد شده بود خیلی دوستش داشتم انگار همه چی سر جای خودش بود... کیکو گذاشتم تو خونه رو زمین یه شمع نارنجی تولدم زدم روش عدد یک!

حالا بدو بدو نوبته من بود!

خانمش باید خشگل بشه خیلی خشگل

یه رکابی مشکی با شرت لی پوشیده بودم ابروها و گونه هام رو آرایش کرده بودم اما رژ قرمز که رنگ مورد علاقه ش بود رو واگذار کرده بودم به توی اتاق... موهامو یه دستی کشیدم و یه رژنسبتا پررنگ قرمز زدم...

کمی تو اتاق راه رفتم همه چی آماده بود الا محمد...

فقط محمد نیومده بود!

حس کردم داره میاد فقط حس بود.... شمعو روشن کردم و تو آشپزخونه پناه گرفتم تا با اومدنش بمبو بزنم... نیومد شمع داشت آب می شد.

پریدم شمعو فوت کردم و بهش زنگ زدم گفت جلو دانشگاه منتظرتم... گفتم خودت برو اتاق بگیر تا من بیام.

گفت نععععععع با تو میرم اتاق میگیرم!

حالا من تو اتاقم با شرت و رکابی!!!! :)

خندم گرفت از این حرفش...

بهم گفت تو میخای سوپرایزم کنییییییییییی

طبیعتا باید سوپرایزم به هم میخورد با این حرفش ولی از اونجایی که خیلی غافلگیرانه بود و به عقل جن هم نمیرسید خیالم راحت بود...

خلاصه رفت اتاقو گرفت ولی نمی اومد تو اتاق!!!!!

گفتم برو تو اتاق بابام میاد صورت خوشی نداره...

گفت بااااااااااااشه

حوالی 5 دیقه ای طول کشید تا اینکه ناگهان کلید تو قفل چرخید با چه سرعتی خودمو انداختم جلو شمع و کبریتشو زدم پشت در پناه گرفتم بمب تو دستم بود!

خیره به سفره نگاه میکرد نگاهش به جایی نمیچرخید چند ثانیه ای مکث کرد تا نگاهش افتاد به من که داشتم زور میزدم بمبو بزنم ولی نمی شد! :)))

پریدم بغلش در حالی که میگفتم زورم نمیرسههههههه کوچولوامممممممممممم

تو بغلش با بهت نوازشم میکرد و میگفت چطور اومدی تو اتاق آخه؟

گفتم خو من کوچولو بودم از زیر در اومدمممم...

خندش میگرفت و بیشتر بغلم میکرد...

تنش بوی عرق میداد چقدر مست ترم کرده بود سیر نمیشدم از آغوش بی نظیرش... همدیگه رو غرق بوسه و آغوش و نوازش کرده بودیم...

کیکو خوردیم یادمون رفت عکس بگیریم از کیک

بهم میگفت کیک به چ مناسبت فقط بگو :))))

گفتم اولین فرارمون زد زیر خنده گفت تو روووووووحت چقدر همو به آغوش میکشیدیم...

پریدیم سمت کیک رفت شمعو فوت کنه خاموش نشد بعد من رفتم شمعو زودتر فوت کنم باز نشد بعد یهو دو تایی فوت کردیم شددددددددد

کیکو میذاشتم دهنش یکی او یکی من....

نمازشو خوند که با خیال راحت عشق بازی کنیم...

بعد از کلی بازی و عاشقی گشنمون شد...

یه ساندویچ مرغ سفارش دادم ک سالم تر باشه ولی چون دو ماه بود به خاطر من سوسیس نخورده بود و هوس سوسیس داشت زنگ زدم به آقاهه گفتم تو مرغا سوسیس هم بزن

حال یارو از شنیدنش هم بد شد سعی کرد منصرفم کنه ک گفتم بزن بابا بزن ما میخوریم...

با یه نون اضافه... یه نوشابه مشکی

بعد از غذا تصمیم گرفتیم بخابیم یه کمی اما خابمون نمیومد بازیمون میگرفت... تازه محمد آقا تشنه شده بود :)