قصه از اونجایی شروع میشه که...
ای واااااای قصه از تو خرید عقد شروع میشه
حالا من از وسطاش میگم بعدا از اول به آخر بخونید
بعلههههه گذشت و گذشت تا اینکه سید هشتم شهریور ساعت 2 و نیم شب با صدای تماس من بیدار شدن... تو تلگرام پیام داده بودم برا اینکه حتما هر دو تا کتو بیاره..
جمعه عقدمونه پنجشنبه هم بله برون سید جان هم قراره 4 شنبه تشریف بیارن خونمون... القصه مامان محمد آقا علی الظاهر معتقد بودن حمل 2 تا کت تا سمنان با اتوبوس منجر به خراب شدن اتوی لباسا میشه و اصلا چه کاریه بابا! همون روز 5 شنبه که میان سمنان خودشون با ماشین برای آقا محمد میارن کت بله برون رو...
منتها بنده به شدت معتقد بودم نیاوردن کت باعث میشه یه استرس به استرسای اون روزامون اضافه بشه و چه کاریه به فرضم که اتوش بشکنه خودم درستش میکنم...
داشتم میگفتیدم...
زنگ زدم گفتم جناب استرس دارم کتا رو هم بیار اگه مامان ناراحت نمیشه و ...
که آقا سید محمد فرمودن با وجود اینکه به نگرانیم اعتقادی ندارن ولی چشششم.
ساعت 10 و بیست دقیقه صبح بود که حضرت آقا زنگ در خونمون رو زدن...
من آماده نبودم یعنی در واقع چون تازه از حمام اومده بودم فرصت نکردم چادر سر کنم مامان یه چادر الکی بهم داد گفت بدو برو درو براش باز کن...
گفتم اععع خودت برو چادرم خشگل نیسسس.
گفت شوهر خودته به من چه!
القصه بدو بدو دویدم سمت اتاق و چادر خشگلمو سر کردم تو سه سوت خودمو رسوندم به در
و بعله حضرت آقا رو دوششون کیف یه دستشون دو تا کت با یه دستشون هم جعبه کیک رو نگه داشتن و سوال اینجاست که چطور زنگ زدن؟!
سلااااااممممممم (لبخند)
سلاااااام (لبخندترررر)
بفرماییـــــد (خنده)
سلام سلاااام (خنده ترررر)
حالا ما داشتیم تو راهرو لاو میترکوندیم که مامان تو آشپزخونه داشت چادر سر میکرد.
جعبه کیک دست محمد آقا موند کیف و کتا دست من که ببرم اتاقم.
با جعبه وارد خونه شدن طفلی چون مامان هنو تو آشپزخونه بود و خونه تقریبا خالی بود مونده بود کیکو چه کنه منم که دستم پر بود داشتم میرفتم سمت اتاق که وسط راه موندم که عشقم تنها نمونه یه وقت تا خاستم برگردم مامان از آشپزخونه اومد و احوالپرسیشون شروع شد که دیگه من با خیال رااااحت رفم سمت اتاقم تا وسایلو بذارم...
برگشتم دیدم محمد آقا داره میاد سمت اتاق...
گفتم اع کجا؟
دستشویی یه ابی به سر و صورت و... بزنن...
رفتم آشپزخونه دیدم مامان کیکو باز کرده امیدم اوممده بود دیگه...
مامانو بغل گرفتم گفتم آخخخخخ جووووووووون اشک شوق تو چشام جمع شده بود مامان خنده از لبش نمیرفت گفتم چه شوهری گرفتم دلت بسوزه از همین حرفا میزدم که یه قطره از اشکایی که تو چشمم جمع شده بود چیکه کرد مامان پیشونیمو بوسید گفت برو دیوونه تنها نمونه...
رفتم سمت اتاقم که ببرمش پیش خودم یهو یادم اومد کیک با چای کیکه... گفتم سماور با سر گفت باشه تو برو...
آقا محمدو هدایت کردم تو اتاقم...
این قسمت کامل از حافظم پاک شده



یادمه گفتم نیاین بیرون تا من میزو بچینم.. کادو ها رو هم بردم که رو میز بذارم...
برگشتم دیدم امید تو دستاش دو تا شمعه مامان و آبجی دورش جمع شدن دارن شمعایی که امید رفته خریده رو نگا میکنن ببینن کدوم خشگلتره بذارن روش!
یه زرد بود یه بنفش...
گفتم بنفشششش.
داد دستم...
به کیک نگاه کردم گفتم کجاش بزنم؟؟؟؟
امید گفت وسط در وسطش... من تو حال خودم نبودم اون کصافط داشت گولم میزد قلبمون خراب بشهههه!
رفتم بزنم مامانم دستمو گرفت گفت چکار میکنی خل شدی؟
لبامو دخنر کوچولویی کردم گفتم خو امید میگه...
خندیدن بهم گفتن اون گوشه بذار...
میوه رو چیدم چایی رو دم کردم آ سید محمدو صدا زدم گفتم تشریف بیارین...
طفلی با یه خجالتی این مسیرو می رفت که انگار داره از تونل وحشت عبور میکنه البته حس من این بود...
یه حالتی داره محمد که نگار وقتی جایی معذبه دست چپشو به یه حالتی افقی میگیره کنار پای چپش...
 جلوی گلخونه که رسید دستشو اونطوری کرد دیدم آبجی داره فیلم میگیره رفتم سمت آبجی دوربینو گرفتم پایین تا محمد آقا بیشتر احساس آرامش کنه...
خلاصه لامپا رو زدم و با دست اشاره کردم که بره رو مبل بشینه...
وقتی نشستن... امید با فاصله چند ثانیه اومد و محمد اقا بهشون دست داد و نشستن امید که اومد رو مبل تکی کنار آقا محمد نشسته بودم مبل محمد آقا دو نفره بود...
آبجی گفت برین کنار هم دارم فیلم میگیرم!
گفتم من اصلا روم نمیییشه!
بعد با شیظنت به کنار خودم اشاره کردم گفتم به ایشون بگشن بیان کنار من... (حالا مبل من تک نفره بود)
اینو ک گفتم اسباب خنده امید و مامان شروع شد و دیگه دست انداختنا شروع شد... شمع داشت خاموش میشد من چشمم دنبال چادرم بود (اع کادومو لو دادم)
حواسم نبودکه کیکو هنو نبریدیم یعنی راستش اصلا نمیدونستم اول کیکو میبرن بعد کادو رو باز میکنن...
گفتم کادو ها رو باز کنیـــــم؟
امید گفت کیک ما رو بدین بخوریم اول شمع داشت خاموش می شد که فوری فوتش کردیم امید گفت حساب نیس داشت خاموش میشد یه بار دیگه...
اومد فندک زد یه فندک گرفت جلو من یک دو سه گفتن من سریع فندکو فوت کردم دیدم اع آ سید مححمد داره حمله میکنه سمت کیک که فوتش کنه سریع خودمو رسوندم دو تایی فوت کردیمش :-)))
گفتم حالا کادووووهااااا
گفتن نههههه کیکو ببرین
دوباره شیطنتم گل کرد گفتم با هم ببریم دستشو بذاره اینجا دو تایی...
یعنی رو دستم :-))))
گفتن چقده تو پررویی...
خلاصه کیکو به اصرا محمد آقا بریدم امید و مامان دست زدن محمد آقا آروم تو گوشم گفت آفرین آفرین...
من یه سر میخندیدم محمد آقا همش سرش پایین بود و گه گاهی یه لبخند خیلی محجوب میزد...
تا من چی میگفـــــتم که یه کمی لبخندش تبدیل به خنده بشه کاملا مشهود بود که خجالت میکشه...
به خودم گفتم اگه مامان و بقیه نبودن الان منو رو پاش مینشوند کیکو فندک میزد میگفت فوت کن خانمم تا لبامو غنچه میکردم واسه فوت کردنش لبامو می بوسید... دلم از این جشنا خاست جشنای دو نفره با قهقهه های مستانه فارغ از خجالت محمدآقا و سرخ شدن صورتم... (با وجود شوخی هایی که واسه باز شدن روی محمد آقا گاه و بی گاه میکردم تو بازبینی فیلم در کمال تعجب هیچ وقت صورت خودمو تا این حد سرخ و گل انداخته ندیده بودم واقعا تعجب شدم....)
خلاصه کیکو که بریدم رفتم کادو ها رو خاستیم باز کنیم که آبجی با حالت عاجزانه ای چشمک زد که اول کادو چرمه رو باز کنم... فکر میکرد ساعته...
هیجان چادرمو داشتم صبر ناز دادن واسه باز کردن کادو نداشتم گفتم هرکی تند تر باز کنه خوشبخت تره...
یهو مث وحشیا کادو هامونو باز کردیم...
خودکار بود تو جعبه چرم.
محمد آقا هم انگشترشو باز کرد اول ایشون تونست کادوشو باز کنه...
یه انگشتر با عقیق سبز...
از سنگای بدلی متنفرم موقع خرید پیشنهاد تست سنگ انگشتر با شعله فندک اتمی رو دادم و فروشنده هم استقبال کرد خسلس خوشحال شدم که سنگ بود نه پلاستیک...برا همین تو خریدش مصمم تر شدم...
بین عقیق قهوه ای و عقیق سبز موندم که چون نزدیک عید غدیر بود ترجیح دادم براش عقیق سبز بگیرم... عقیق قهوه ای رو قبلا دیده بودم دستش گفتم اگه بعدها بخاد میتونه موقتا از بابا قرض بگیره...
به محمد آقا گفتم فیروزه تولدت رو بیشتر دوست داری یا عقیق سبز؟
گفت فیروزه چون تنها سنگیه که روح داره!
حرفایی که حتی اگه پایه علمی هم نداشت واقعا لذتبخش بود... آدم دلش میخاست از دنیا زمان بخره واسه شنیدن و گوش دادن...
میگفت البته شاید دلیل علمیشم اکسید شدن این قسمتای سنگ باشه...اصن یه جور حرف میزد آدم میخاست سرشو بذاره رو پای عشقش چشماشو ببنده بگه شما نازم کن ادامه بده حرفاتو...
نوبت چادر شد کادو رو باز کردم رنگ چادر خیلی خیلی روشن تر از اون چیزی بود که آقا سید بارم از پارچه اسکن کرده بود...
بلافاصله زد به سرم که بشه چادر بله برونم... (الانم کادو کردمش دوباره که همراه وسایل بله برونم دوباره بهم هدیه بشه :-))
خشششگل بود خو من دختلم کوچولووووام :-)
چادرمو برداشتم گفتم من برم سر کنم بیام... تا سر کردم اومدم دیدم اع اینا نشستن دارن کیک میخورن سهم محمد آقا رو مامان داد من ببرم منم یه تیکه از وسط قلب بریدم چون به نظر خوشمزه تر از همه جاش بود کاری هم نداشتم مدل کیک به هم میخوره...مهم این بود که بهترین جاش سهم محمدم باشه :-)