قرار بود یه جلسه دیگه آ سد محمد و مادرش بیان خونمون تا یه سری سو تفاهماتی که جلسه قبل در خصوص وضعیت رفت و آمدمون پیش اومده بود مرتفع بشه...
سید و مامان اومدن یه شاخه گل خشگل رز با ربان نباتی برام آورده بود البته هنوز نرفته پیش اون یکی شاخه گلا چون کامل خشک نشده....
این بار با سید دوباره که رفتم تو اتاق اوضاع با دفعه قبلی فرق داشت
برام یه بروشور آورده بود با یه سالنامه...بروشور شهیدعباس دانشگر بود.
سالنامه شهدا.
سالنامه بی نهایت زیبا بود اصلا شبیه این سالنامه تبلیغاتی ها نیست خیلی شکیله آدم نمیدونه توش چی بنویسه!
هرجور که حساب کنیم حیفه.
بروشور وصیت نامه شهید عباس دانشگر بود شهید مدافع حرمی که سمنانی بود و دست بر قضا تصادفی محمد تو کاشان تو بزرگداشت این عزیز حاضر شده بود و فکر میکرد من نمیشناسمش خونه شهید دانشگر کوچه رو به روی ما بود دبیرستانی که بودم با خاهرش دوست بودم اما مث همه دوستی های دبیرستانم تموم شد.
بگذریم...
قرار بود قولامون رو مکتوب کنیم هر دو زیرشو اضا کنیم انقد کار رو سرم ریخته بود که فرصت نشد مکتوب کنم چیزی رو...
ان شا الله باشه برای دفعه بعدی.
نگاه شهید دانشگر حرف داره.... نگاه شهید حججی که دیروز شهید شد.
میخاستم طرح چهره محمد رو بزنم.
از وقتی صحنه اسارت شهید حججی رو دیدم دستم به چهره محمد دراز نمیشه...
بهم میگفت به شهید دانشگر قبطه میخورم... خوب نمیفهمیدم حالشو.
میگفتم شهید دانشگر که منو نداره چ غبطه ای آخه!!!!!!!!! ما که خوشیم خوشبختیم...
اصلا درک نکردم اون شب که از بزرگداشت شهید دانشگر اومد...
ولی اداشو در آوردم که مثلا حالتو میفهمم ولی نفهمیده بودم...
امشب که محمد رو خابوندم تا الان بیشتر از 400 بار صحنه قدم زدن شهید رو جلو عقب کردم اون 5 ثانیه رو بیشتر از یک ساعت و نیمه دارم پشت سر هم جلو عقب میکنم... چرا یادم میره این چشما؟
چرا تا ابد تو ذهنم نمیمونه؟
چرا؟
میگن علی قران ناطق بود...
به من باشه میگم وجود این مرد سر تا پاش جز به جز اندام و حرکاتش صلابتش وای بارالها این انسان قران ناطق بود...
من با محمد سر چه مسائلی چه بحثایی که نمیکنم!
سر اینکه یه پیرهنو دو بار نپوشه مثلا تو دو جلسه از خاستگاری...
سر اینکه سبز روسریم با سبز مانتو خیلی ست نیست!
من به چیا فکر میکنم و شهید دانشگر و محسن حججی فکرشون کجاها بود؟
من یه جورایی کم آوردم امشب.
کم آوردم از اون چشما...
باختم.
قشنگ زمین خوردم از چشماش.
از شعورش....
امشب معنی غبطه خوردنو فهمیدم...
محمد میخاست یه ختم قران برداریم به نیت اینکه امام زمان هم سفره ما باشه تا پایان یکی از ختما...
همون شبی که از بزرگداشت شهید دانشگر اومد...
من ترسیده بودم حالم خیلی بد بود میترسیدم که ته دلش نیت شهادت باشه...
محمد تو این یه سال حتی یه دروغم بهم نگفت دعوای آخرمون سر این بود که من فکر میکردم محمد بهم دروغ گفته...طفلی هرچی گفتم به جون خرید ولی میگفت بهم نگو دروغ گفتی که نگفتم بهت...
خیلی بهش ظلم کردم طفل معصوم...
بم گفت نیت شهادت ندارم خیالت راحت باشه...
میخام یه ختم بردارم با این نیت:
بسم الله رحمان رحیم
سپاس درگاه لطف بی کران راستگوترین وجود عالم امکان حضرت حق تعالی که چون گفت خلف وعده نمیکند نکرد هرچند بندگان کوچکش فراموشکار، گناهکار و بد عهد بودند. مادر بود به هنگام نیاز به آغوش و عشق و پدر بود به هنگام حاجت شانه برای اتکا.
در پایان ختم کتاب شریف علاوه بر میزبانی حداقل یک شب از وجود با خیر و برکت حضرت ولی عصر ارواحنا فداه صاحب فرزندی باشیم که مثل عباس و محسن جسم و روحش نذر ائمه (علیه السلام) و ادامه دهنده راه ایثار و مردانگی عباس ها و محسن ها باشد.
قلب من و اقیانوس قلب محمدم لبریز از عشق ائمه(ع) و وجود بی منتهای قطب عالم امکان حضرت مهدی(عج) باشد تا آنجا که جرات کنم آرزوی شهادت خودم و باشکوه ترین لطف خداوند به زندگیم آقا سید محمد رو تو قلبم بپرورانم.
هیچ آنی، احساس پشیمونی از انتخاب هم نداشته باشیم و این زندگی دو نفره تا ابد و حتی بعد از مرگ، در نهایت خوشی، آرامش، سعادت دنیا و آخرت و همچنین بی نیازی از دنیا و متعلقاتش ادامه داشته باشه.
روحمون هر روز بزرگتر از دیروز بشه و در این مسیر عقب نشینی بی معنا باشه الی الابد.

متن فوق به همراهی محمدم تا روز عقد قابل اصلاح و بازنگریه.