کل خاطرات این یکساله هر شب جلوی چشمامه...

جمکران

دعواها

قانونا

قولا

قسما

عکسا

فیلما


صبح که بیدار شدم زانوی غم بغل گرفتم...

مامان گفت چته؟

گفتم هر روز صبح که بیدار میشم انگار کمتر دوستش دارم.... انگار پشیمونم... انگار نمیخام.... انگار گووووووه خوردم!

گفت طبیعیه...

طبیعیه؟


+

قران هنوز صفحه 260

انگار نمیخام تموم بشه... نمیخام که جلو بره...

+

خاطره ها رو که کنار هم می چینم....

محمد ازم دور میشه...

+

قبلا قاطی دعواهامون یه بار فکر کردم به اینکه اونقدر آرامبخش بخورم که بیدار نشم...

دیشب برای اولین بار قبل خاب تصور میکردم با طناب دار حتمی تره و تازه راه برگشتم نداره!

تقریبا بیس دقیقه ای صحنه مرگ خودمو تصور کردم بعد به خودم اومدم گفتم چ فکرایی میکنی دیوونه!

نفس عمیق کشیدمو خابیدم!

+

حال خوبی ندارم در برابر نگاه پدر محمد به خودم در برابر نگاه مادر محمد به خودم... کاش میشد از ایران رفت.

+

دلم برای مریمه قبل از محمد به حدی تنگ شده که حاضرم قطع نخاع بشم ولی برگرده...

+

خوب

نیستم

ابدا