امروز آقازاده که مشاجره منو مامان رو سر طاهری و سید محمد جانم ناظر بود اومد تو اتاقم دست گذاشته به کمرش نگام میکنه میگه :

کوروش آسوده بخاب که دختران وطنت خود را به اعراب تقدیم میکنند!!!

و یه دکلمه طولانی به همین ترتیب... برگشتم دمپاییمو پرت کنم سمتش در حین فرار میگه به خدا تو اگه زن سید محمد بشی من انتقام بمباران یمن رو از سید میگیرم!!!

من 0_0

بمباران یمن :|

مردم سومالی :/

احتمالا سید محمد D:


مشهد که بودیم فاصله بین صحنا رو با اتوبوس شارژیا میرفتیم...

منو دختر دایی جان و مامان و دکتر و زن دایی و همین تحفه آقازاده ی ما :)

همه نشسته بودن یه روحانی با خانومشم نشسته بودن جلوی من و مامان و دختر دایی...

آقا زاده جا نداشت با دست اشاره کردم گفتم بیا اینجا بشین (یعنی کنار روحانیه) نگام کرد...

با خنده جوری که حالت گرفته شد؛گفتم خیلی هم خوشت میاد :)))


القصه نشست کنار آخونده نمیدونم چه کرمی ریخت که آخونده با صدای بلند بهش گفت همین که کنار من نشستی یعنی خدا بهت عنایت داشته!

آقازاده هم کم نیاورد بلندتر گفت: اوه مگ بردپیتی؟

طفلی برا اینکه جلو زنش کم نیاره گفت برو بالاتر!

آقازاده با صدای بلند که همه بشنون گفت آها سیندرلایی پس!!!

:))

اتوبوس رفت رو هوا... خلاصه رسیدیم به صحن...

پیاده که شدیم فرستادیم معذرت بخاد اگ شوخیش اذیتش کرده... هرچند یارو خودش خییییلی حال کرد و خندید...

معذرت که خاست طرف گفت: ان شا الله داماد بشی...

این تحفه هم سریع برگشت گفت خودت بشی انگار فحش ناموس بهش دادن!

اون بدبخت خندید گفت ما یه دونه داریم... دست خانومشو گرفت انگار که تازه عقد کرده بودن...

احمدم لامصب نه برد نه آورد گفت انشا الله یکی دیگش!!!

وااااااای که قیافه هاشون دیدنی بود ترکیدیم از خنده مثلا رفته بود معذرت بخاد! :))


خدایا محمدمونو ک گذاشتی تو دامنم بعدش یه عنایتی بفرما شر آقا زاده رو از عبای آقامون کم کن طوری که چیزی که باقی میمونه همش خیر و شادی و خنده به لبای هر دوشون باشه :)

آمین یا رب العالمین.