سلااااااااام

یه اصلی هست که میگه وقتی میخای از کسی بازجویی کنی برای اینکه صادقانه حرف بزنه و نتونه به جملاتی ک میگ فکر کنه...

باید روحش رو تحت فشار بذاری رو این حساب شکنجه بدنی ضعیف ترین نوع شکنجه ست!

الان آ سد محمد منو گذاشته تو وضعیت شکنجه درجه یک

ازت متنفرررررررررررررررررررم عشق نازنینممممممم

یه چیزی تو مایه های بی خوابی! :))

1 ساعت مونده به حرکتم به سمت مشهد...

هنوز برای امید و رضا غذا درست نکردم.

چادرم رو اتو نکردم کیف خودمو نبستم موهامم شونه نزدم لعنتی...

باید اینجا در حکم یه سرباز صفر بشینم بفرمان سردار توضیح بدم کی از ته دل احساس کردم عاشقش شدم!!!

ای لعنتتتتتتت نمیدونم بخندم گریه کنم؟ تو رووووووحت...

:))))))

خب خب خب

بار اول ک حس کردم عاشقشم...

عکسشو دیدم حس عاشقی بهم دست داد...

بعد رفتم دوش آب سرد بعد قطع ارتباطو خیلی کارا ولی فایده نداد...

:)

بعدش قول چفیه رو بهم داد به عنوان کادوی ویژه عقد...

 وطرز حرف زدنش جلو دوربین اول باری که دیدمش :)

خنده از لبام نمی رفت... همش بهش میگفتم دیووووونه... لغت دیگه ای به ذهنم نمی رسید...

بار بعدی وقتی فلاکسمو آب جوش پر میکرد تو جمکران و بهش میگفتم مواظب باش نسوزی :)))

بعدیش دردت اومد یا....؟

:)))

بعدیش شعر یه دیواره رو برام خوند...

بعدیش تو فکر کن قهرمان شناست :))

بعدیش بوسه های مداوم وقتی تو راه تهران بود وقتی صدا به صدا نمی رسید...

بعدیش 3 بار تو یه ساعتا :))

بعدیش مربا و شکلات صبحانه...

این بعدیای لامصب زیادن...

من کدومو بگم آخه؟

یکی هست که خیلی موثر بود تو ریشه دووندن این عشق تو اعماق قلبم... نمیدونم گفتنش صحیحه یا نه. شاید ناراحت کننده باشه اما

ازم حقیقت خاستی.

علی رغم همه عصبانیتا و اولین دعوای وحشتناکمون...

قضیه بردی که گفتی شهریور قبول شدم ولی شدم....

خیلی بهم فشار آورد...

خیلی عذاب کشیدم...

ولی هرچی از اون روزا میگذره بیشتر احساس غرور میکنم و بهت می بالم که قبول شدی.

بیشتر اون قبولی رو درک میکنم و از یاد آوریش نه تنها احساس درد نمیکنم که به خودم و تو می بالم.

به خودم می بالم که مختو زدم و حضور مجازیم بیش از حضور های واقعی برات ارزشمند بود :)

به تو می بالم که تا خدا تا بیکران نجابتت ادامه داره...

عوضی از چی بگم آخه؟

تا صبح که اینجا بشینم و بنویسم این روزایی که باعث شد تا عشقم بهت هر روز عمیق تر بشه تموم نمیشه...

اگ حرفت فقط بار اول بود...

بار اول که عکستو دیدم و دعوات کردم که دیگ نمیخام ببینمت :)

اونجا احساس عاشق شدن کردم

احساس حس مثبت بهت داشتن از اونجا شد که

میخاستی جلوی کمیته امداد بایستی... اونجا که گفتی تو گوشیت صفرو ذخیره کردی... اونجا که گفتی تنها رفتی واسه عملت...اینا همه حس مثبتو ساخت مثل هیزمی که جمع کنن یه جا و منتظر جرقه باشن تا آتیش بگیرن...

جرقش عکست شد....

وقتی آتیش گرفتم که برای بار اول صداتو شنیدم...

الو؟

اونقددددددددددددر با صلابت بود و جدی که گوشی داشت تو دستم خورد میشد از ترس...اونجا گفتم چ مرد محکمی...

اونجا حس کردم تکیه گاهی برای ضعفام

دلت خنک شد؟

دقیق 45 دقیقه دارم چشماتو می بوسم :)

آقای آقا محمد خان قلبم برای با تو بودن پر کشید... چه خوشحالم و چ حس عجیبی دارم از داشتنت.. از خاطراتت... از بودن سایت بالا سرم...

از اینک توی زندگیمی... از اینک مجبورم کردی قبل رفتن اینا رو بنویسم...

با انرژی میلیاااااااااااااااارد میرم که بگیرمت از امام رضا.

ان شا الله.

11 ماه ازش میگذره ولی به خدا که انگار همین یه ساعت پیش بود برام عکستو فرستادی و گفتم کچلی :) گفتم ریشات خشکله چشمات مظلومه بعدشم زدیم به تیپ و تاپ هم :)))

اووووووووه قسم ممنوع بود :))))))))

ولی انگار دیروز بود.

مرسی که خوشبختم...

مرسی که اون روز قبول شدی تا امروز احساس قدرت کنم...

ارزشمند ترین ارزشمند ترین ارزشمند ترین هستیه منی دین و دنیام دار و ندارم :)

می بوسم روی ماهتو از راه دور...

سفارشا یادم نمیره خیالت راحت :)

از مواظبت از خانمت شرو میکنم تا ختم قران.

برات زیارت نامه هم میخونم تااااااااازه :)

عزیزمی

مراقب وجود پاک و نجیبت باش ماه شب تارم

دادمت دست خدا یا علی.