سلااااام.

نبودم، نظرامم بسته بودم، اما هیچ وقت ان شا الله اینجا تعطیل نخواهد شد چنان که تا کنون با وجود هممممه ی فراز و فرودها تعطیلش نکردم.

اما، دست پر اومدم.

این پستمو بخونید داشتم پستایی رو که مسدود کردم آزاد میکردم پیداش کردم...چیز جالبیه

http://ii-elv-omin.blog.ir/?page=47

چله رو یادتونه؟

چند روزی دووم آورد اما بعدش طبق روال کل این 6 ماه که قصد چله کردم با شکست مواجه شد.

دلیل شکست هم دلیلیه که کل این 6 ماه وجود داشت دلتنگی + یه ارتباط کوچولو با حضرت یار.

گفتم حضرت یار یاد یه جمله ای افتادم یکی از دوستای وب نویس یه بار بهم گفت بابا تکلیفت رو باسید مشخص کن چرا همچین میکنی؟!

اون روز ناراحت بودم از سید...

بدم اومد قضاوت شدم. بدم اومد قضاوت شد. بدم اومد به بقیه اجازه دخالت دادم. رفتم وبش نوشتم کسی از شما نظر نپرسید من بعد نظر نده لطفا با تشکر. طفلی دنبال کننده وبم بود منتظر بودم از لیست دنبال کننده هام خارج بشه اومد نوشت چشم.و الان داره در حالت سایلنت این وبو میخونه.

حلال کن دختر خوب :)

واقعیت اینه که قدیمی ترا میدونن منو آ سد محمد بالا پایین زیاد داشتیم...

کدوم خوش انصافیه که بگه پایین بودنمون بیشتر از بالا بودنامون بود؟

کدوم خوش انصافیه که بگه پایین بودنا حتی یک چهارم بالا بودنا بود؟

یا یک پنجم؟

یا یک ششم؟

یا یک دهم؟

من دروغ میگم خدا سنگم کنه حتی یک بیستم هم نبود!

دعواهای ما کلا ماهی ی بار بود که خود خدا بالای سر شاهده هیچ دعوایی به 12 ساعت بی خبری نکشید...تو کل این 10 ماه هیچ شبی نبود که تو اووووج ناراحتی نگران آرامش اون یکی نباشیم و به هر قیمتی شده آرومش کنیم تا بخابه.... خدا شاهدمونه که نشد یه بار حتی یه بار بدون بوسیدن هم خداحافظی کنیم...گپی که تو دوجمله خلاصه میشد با بیشتر از سه تا جمله برای بیان احساسات ختم می شد:

 

- سلام فایلا رو فرستادم

+ سلام عزیزم نگاه میکنم خسته نباشی.

 

+ دورت بگردم مراقب خودت باش.

- دردت به سینم خودت مراقب باش.

+ استیکر بغل

- استیکر بغل و بوسه

+ استیکر بوسه

- استیکر بوسه و هیششش

+ هیشششششششش مراقب خودت باش... استیکر بوسه ی محکم.

- استیکر بوسه محکم تر.

 

و عجیب تر این که تو داغوووووون ترین دعواها ک فکر میکردیم هیچی سر جاش نیست ته ته دره ک بودیم:

 

- فقط ساکت باش همین

+ خداحافظ

 

- یا علی ایموجی بوس

+ یا علی ایموجی بوس.

و خدا نمیکرد تو اووووج دعوا جمله ی آخرت جز ایموجیه بوس بود...

+ هوی بوسمو بده بعد گم شو

- خودم حواسم بود لازم نکرده بود بگی... ایموجی بوس.

 

شاید بگین این دعواها ادا بازی بوده ناز کردن بوده و ... که می تونستیم تهش تو اوجججججج خشم ایموجی بوس بدیم.

خیر

ایموجی بوس واسه این بود که بگیم هر چی بشه تو صاحب وجودمی بگیم اوضاع بهتر میشه بگیم هیچی جدامون نمیکنه...

 

آدم بدش میاد وقتی همچین عشقی قضاوت بشه.

من اگ نظرام بازه به این معنا نیست که به کسی حق قضاوت وجود پاک سید محمدو بدم. خیر خیر خیر. این نظرا بازه برا اینکه یه سریا مخاطبای دو کلام حرف حسبن برای اینکه یه سریا شرف حضور دارن اینجا...برای اینه که یگانه مخاطب خاص اینجا خوده آ سد محمده....

خانواده ای که بعد از محمدم مقدس ترین آدمای زندگیم بودن هیچ وقت و هیچ وقت حقی بر قضاوت سیدمحمد پیدا نکردن، فقط احمق ها میتونن به خودشون جرات قضاوت اون حجم از بکارت و خدایی رو بدن.و عده ای که فراتر از حماقت پا می ذارن و فکر میکنن نظرشون میتونه حائز اهمیت باشه!!!

دوستای خوبی بودن که همیشه با خوندن مشکلاتمون ابراز همدردی کردن و برامون دعای خیر داشتن دعای وصل...دعای آرامش و دعاهایی ک مستحق زندگی خودشون بود... از همشون ممنونم.

اما این وسط روی صحبتم به اوناییه که فکر میکنن آدمای مهمی هستن.

آقایون خانما شما واقعا کم اهمیت ترین اشخاص زندگی منو سید هستین ما کل زندگیمون 10 ثانیه هم بهتون فکر نکردیم پس لطفا خودتون رو قاطی آدمایی نکنید که حتی حاضر نیستن بهتون فکر کنن.

 

سید محمد، وجودی نیست که قابل قضاوت باشه. این یه اصله.

 

نمیگم دعواهامون تموم شد خیر...این دعواها تا ابد ادامه داره...

ب قول آقا سید ما وقتی دعوا نمیکنیم اونقدر خوشیم و احساس خوشبختی یقمون رو میگیره که انگار رو قله ی کوه ایستادیم... اگه گاهی با دعواها نریم پایینه پایین و از اونجا به جایی ک بودیم نگاه نکنیم هیچوقت وقتی رو قله ایم لذتش رو درک نمیکنیم و شکر نعمت یادمون میره.

خدا رو صد هزار بار شکر که تو دره بودنامون یک سی ام قله بازی هامون بوده به حکمی که میگه شکر نعمت نعمتت افزون کند.

این از یه قضیه.

پس

به شعورتون بفهمونین این زوج خیلی بیشتر از اون که شورترین چشم دنیا شور باشه شیرینی وجود همدیگه رو مزه کردن و اون شیرینی رو با عالم و آدم تاخت نمیزنن.

 

و اما مطلب دوم.

چله ی جدید رو شروع میکنیم از امشب ساعت 12 مهم نیست تا حالا بیشتر از دهبار نیت چله کردیم و زمین خوردیم خدا که بخاد یه روز میرسیم به فتح روز چهلم و شرفی که شخصیتمون به واسطه اون 40 روز میگیره...

آدمای موفق آدمایی نیستن ک زمین نخورن!

زمین خورده هایی هستن که هر بار بلند شدن...و مگ میشه همسفرت و یار و همسرت آقایی به شعور و شرف سیدمحمد باشه و رو زمین بمونی؟ مگ میشه منتظر نباشی که بیاد دستتو بگیره و ادامه بدی... مگ شدنیه؟

 این بار قراره نواقص همه ی چله ها رو برطرف کنیم از هر راهی که تا حالا زمین خوردیم وسط چله...

قرار شد تا ته چله پستی قرار ندیم رو وبمون.

قرار شد موبایل و تلگرام من (چون تنها مخاطبم سید بود و با موبایل کار نمیکنم) تو کارتن گذاشته بشه و تا ته چله حنی لمسش نکنم.

قرار شد 3 کیلو چاق تر بشم :)

قرار شد تا موقعی که محرم بشیم یعنی تا خود بعله ی سفره ی عقد به هیچ نامحرمی نگاه نکنیم حتی برنامه های تلوزیونی...سرمون پایین باشه تا خدا سربلندمون کنه.

البته مزایای دیگه ای هم داشت... من ته دلم بیشتر به این نیت بود که بعد از 40-50 روز چشم پوشی از هر نامحرمی آب تنی کردن تو دریای چشمای آ سد محمد چه طعم بکری میتونه داشته باشه...

قرار شد روزه ی چهل روزه ی چشمامون رو با دیدن صورت هم سر سفره عقد ( و نه حتی تو خاستگاری) افطار کنیم...

و اون شب چه شب خارق العاده ای میشه شبی که دو جفت چشم باکره، بکارتشو ارزشمند ترین هدیه ی عقد زناشوییش به همسرش کنه....

و خدا میدونه چه حالی بودم وقتی به حکم شرع می بایست محمدی رو که محرم تر از خودم بهم هست رو تو صف نامحرما قرار بدم... و با وجود اینکه از خود محمد بهش محرم ترم برم تو صف نامحرمایی که فرسنگ ها فاصله دارن از حریم ملکوتیه وجود مثل چشمه، زلال و مثل نسیم، خنکش...

+

بعد از افطار با وجود اینک صبح حمام بودم رفتم برای دوش و غسل... نیت غسل صبر حضرت زهرا کردم و هرچی غسل ک به گوشم خورده بود تا حسابی مهیای این سفر 40 روزه پا به میدون بذارم.

زیر دوش داشتم فکر میکردم چ بده که از این 40 روز نمیشه هیچی تو وب بنویسم.... حیف از این جهادی که فراموش بشه... حیف از این نبرد برای به آغوش کشیدن وجود محمدم که ثبت نشه.... چقدر مشتاق شنیدن ماجراهای این 40 روز از زبون محمدم هستم و اینکه این روزها چی گذشت و چی شد؟کجاها ترسید که عهدمون شکسته بشه و جلو چه حوادثی ایستاد تا علم چلمون این بار زمین نیفته...

یاد چفیه ای افتادم که قرار شد هدیه ی ویژه ی عقدمون باشه... میخام فردا یه دفتر 40 برگ بخرم. هر شب بلا استثنا یه برگش نه یه خط بیشتر و نه یه خط کمترش پر میشه تا روزی که برگ چهلم تموم بشه و اون روز روزیه که خدا ما رو به هم هدیه میکنه.

اون دفتر رو شب عقدمون بهش هدیه میدم... اگه محمدم همچین دفتری داشت شب عقدمون به هم میدوختیمشون و می شد رنجنامه یا گنجنامه یا رهنامه ی وصلمون... چه یادگاری ارزشمندی می شد از کل این ده ماهه ی بی نظیر... میخام از همه چیز بنویسم از خاطراتی که اون روز بهش فکر میکردم از اتفاقایی که افتاد از دلتنگیا از دوست داشتنا از تصمیماتم برای غرق خنده کردن لبهاش. از کارهایی که نباید تا ابد یادم بره براش بکنم... از همه چیز از همه چیز مینویسم و شب عقد تو بغلش براش میخونم تا بخابه... سید دوست نداره کتاب بخونه دوست داره کتاب بشنوه...

خدایا درد هاش رو به جون میخرم خنده رو از لب هاش نگیر هوای یوز ما رو داشته باش. آمین یا رب العالمین.

 با اینا چلمو سر میکنم (قرآنیه که شب قدر زیر سایش به خدا التماس میکنم برای سلامتی و سایه ی با برکت آ سد محمدم)laugh

دوستان معرفت میذارین تو دعاهای این شباتون اسم آ سد محمد و خانمش رو ببرین.

کل این 40 تا نماز شب و 40 روز قرائت قران اسمتون از دعاهام نمیره چرا که خدا دوست داره بنده هایی رو که برای هم دعا میکنن...

التماس دعا یاااااا علی تا 40 روز دیگ.

 

 


دریافت