امروز برا آقازاده یه عبای قهوه ای خریدم ب مناسبت اولین سالی ک روزه بش واجب شده...

نمیدونه هنوز.

وقتی تن کردم بی هوا دلم خاست ی جای سرد خابم ببره و سید محمد عبای خودشو بندازه روم....

ن برای اینک سید میندازه ن برای اینکه بعدش بغلم کنه فقط برای بوی تنش ک تو عبا پیچیده....و من عبا بیشتر ب خودم بچسبونم ن برای اینکه عبای محمدمه و عطر تنشو داره...برای اینک هوا سرده :)

+ اصلا انگار ن انگار روزه ام یه کوچولو سرم درد میکنه ک بخاطر اینه دیشب گردنم بد رو بالش بود....

+ میخام حلوا دو رنگ درست کنم :)

+ کادو رو ب رضا نشون دادم گفتم ب مناسبت اینک سال اوله روزه میگیری انقده ذوق کرد کشیدم کنار گفتم خجالت بکش مرد گنده تو سال اولته روزه میگیری؟!

هرچی رضا عاااااااشق کادوست فرشته در این زمینه خنثی ست ‌

+ امید خیییییلی حسودیش شد گفت این همه سال روزه گرفتم هیشکی برام عبا نگرفت... کلا امید خیلی ب احمد حسودیش میشه ب طرز عجیبی ک در مخیله هیشکس نمیگنجه ی پسر ۲۷ ساله بتونه ب ی پسر بچه ۱۴ ساله حسودی کنه!!!

+ دکتر بهم گفت برام یکم شعر بخون گفتم: 

ما دو سرویم در آغوش هم افتاده به خاک

خوب بنگر ک گره خورده به هم ریشه ما...