چند روز پیش داشتم تقریبا صد تا عکس آخر رو ک فرستادیم تند تند نگاه میکردم...به طرز وحشتناکی حس کردم سید چقدر برای من خوشحالی به ارمغان آورده و در مقابل به جرات میتونم بگم بعد از هر بیست تا عکس یا شایدم بیشتر یه عکس پیدا می شد که حقیقتا لبخند رو لبش باشه و از ته دل بخنده...

این در حالیه که من تو هر عکسی رو لبام خنده های وحشتناکی هست حس خوشبختی از چشمام میباره...اما انگار محمد خوشبخت نیست...خوشحال نیست...خیلی دلم پر شد از خودم...از اینکه چرا نتونستم اون حسی رو ب قلبش ببرم که او با اومدنش به قلبم آورده...

از خودم گرفته شدم...

چند وقتیه تنها میرم تو حیاط میخابم اونقدر به ماه نگاه میکنم تا خابم ببره...اون شب خیلی با خودم کلجار رفتم از شدت غم و درد تو دلم دو دستی پهلوهامو چنگ کرده بودمو تو خودم جمع شده بودم...اصلن گریه نکردم پر از بغض بودم و ترس....مثل دختری که پدرشو ازش گرفته باشن مثل دختری که یتیم شده باشه...

از اون شب تا حالا حسم اونطوریه...ولی فقط همون شب درد کشیدم...بعدش به خودم گفتم تو از اولشم نمیبایست اجازه میدادی عاشق بشی...حالا که اینطور بی هوا عاشق شدی بی هوا زندگی کن تا ببینیم به کجا می رسیم...

من چقدر ترسیدم از اینکه منو ول کنه...از اینکه یه روز ازم خسته بشه... دلم پره از غصه های اینطوریه...از اینکه جذابیت های یه عشقو نداشته باشم براش... چرا ته ته خنده هاش نهایتا لبخنده؟

دو شب پیشم خاب دیدم چند بار حامله شدم هر بار بچم سقط میشد...یعنی کاری نمیکردما...همینطور یهویی ایستاده بودم بچم سقط می شد... دو سه بار همینطور بچه های 2 یا 3 ماهه م رو سقط کردم...محمد بهم میگفت فدا سرت...نازم میکرد دل داریم میداد...ولی خیلی بچه دلش میخاست معلوم بود...

رفتیم دکتر دکتر میگفت خانمت ضعیفه نمیتونه جفتو نگه داره بند ناف نازکه پاره میشه(اینا اصلا تو واقعیت علمی نیستا) من تو خاب با این توجیه غیر منطقی بچه هام سقط میشدن...

ی روز ک محمد از سر کار یا حوزه اومد بهش گفتم من راضی ام بری ازدواج کنی....برو با یه خانمی ازدواج موقت کن بچه دار که شد بچه رو ازش بگیر از اول یعنی با همین شرط ازدواج کنه در مقابل پول...

محمد از خداش بود لباساش رو در نیا.رد دستمو گرفت رفتیم یه روستایی یه دختر انتخاب کرد...تو یه کلبه رفتن من تو جنگل منتظر بودم کارشون تموم بشه...محمد ک اومد بیرون راه افتادیم سمت شهر...تمام راه شهر ساکت بودیم دیگه غریبه شده بودیم...فردا صبحش بچه رو برامون آورد گفت بچتون آقا سید...

حالم از سید گفتنش بهم خورد رفتم بالا آوردم گفتم نکنه حامله ام...رفتم آزمایش...گفتن دیگ حامله نمیشی.

محمد و پسرش و من با هم تو یه خونه بودیم....شبا بیرون اتاق میخابیدم هیچ شبی محمد نیومد دنبالم...روزای وحشتناکی رو تو خاب سپری کردم...

این چند روز خیلی بهم تلخ گذشت...بدون اینکه سید کاری کرده باشه...نمیشه به زور خنده های از ته دل خاست...اگ نمیخنده عیب او نیست عیب از منه ک توانشو نداشتم...

سره همین چیزاس که اصلا دلم به ازدواج نیست...من چقدر وحشت دارم از با او بودن...از همسرش شدن.

میخام یه مقدار طول بکشه انقدر که از انتخابش مطمئن بشه... مطمئن بشه از خاستنم...شاید دو سال سه سال ده سال فقط میخام ازم مطمئن بشه...همین.