امروز ساعت 12 و نیم زنگ زدم به دکتر ح؛ خاستم ازش بپرسم برای 6 نمره کلاسی باید چ کار کنم و ارائه قبول میکنه یا نه؟!
ترم تحصیلی جاری رو نتونستم سر هیچکدوم از کلاساش باشم...مقطع کارشناسی یه درس باهاش داشتم... یادمه یه پسر کوچولو داشت اسمش محمد حسین بود یه بار که کنقرانس داشتم تصادفا محمد حسینم بود.کنفرانس من در خصوص جنگ ویتنام بود که یه گریزی هم به سردشت زدم و تصاویر واقعا ترسناکی تو پاور بود...
گفتم استاد محمد حسین هست تو کلاس عیب نداره عکسا رو بیارم؟
محمد حسین گفت میمونه...یه پسر 7 یا 8 ساله بود اون موقع ها...یه انگشتر عقیق هم دستش بود با پیرهن و شلوار پارچه ای...تو نگاه اول که خیلی ازش خوشم اومد او هم حس بدی به من نداشت...یه جورایی سخت ارتباط میگرفت ولی فوق العاده مودب بود.
کنفرانس خیلی خوب و جذابی بود من که به شخصه خیلی لذت بردم البته کنفرانس اولم نبود که راضی بودم ولی خب دومین کنفرانس جنجالیه عمرم بود.اجباری هم نبود من اصرار کرده بودم که اجازه بده کنفرانس بدم...ایشون هم پذیرفته بود.

خلاصه اون موقع ها من چادری نبودم فکر میکنم ترم 4 یا 5 کارشناسی بودم شایدم بیشتر...آبجی چادری بود آبجی از همون اول چادریه سفت و سخت بود یعنی از دبیرستانش.
یه بار به آبجی گفته بودم یکی از کلاسای حسین زاده رو همراهم بیاد بشینه اینی که میگم تقریبا مال 3 سال پیشه...
یه بارم این آقای دکتر ساعت 12 و نیم یک شب زنگ زد به گوشیم...یادمه من خابیده بودم گوشی کنار میز کنار تختم زنگ خورد تو اتاق تنها بودم تعجب داشتم شاخ در می آوردم که کی میتونه این ساعت زنگ بزنه!
غریبه جواب نمیدادم.
نمیدونم چطور شد که براش اس ام اس نوشتم که مزاحمت نکن و از این حرفا یه اس ام اس بلند بالا...
که تهش فهمیدم استاده و جواب دادم...اون شب بهم گفت یه مقاله برام بنویس با عنوان ngoها و قرار شد هر هزینه ای در بر داشت بهم بده اون موقع یادمه یه چیزی حدود سی هزار تومن شد مقاله رو ازم گرفت ولی دیگه بهم نگفت چی شد و چه هزینه ای باید پرداخت کنه...

خلاصه همچین مشخصه هایی رو در نظر بگیرید...
امروز بعد از سه سال رفتم دانشگاه گفت ساعت سه و نیم بیا تا 4 ببینمت بهت 6 نمره کلاسی رو میدم.
گفتم یعنی چی فقط ببینی؟گفت آره کفایت میکنه!
منم خوشم نمیومد اینطوری نمره بگیرم حس بدی داشتم گفتم نه استاد همون تکلیفی که باقی بچه ها انجام میدن بفرمایید انجام میدم...
گفت نمیخاد.
گفتم به بقیه گفتین 100 تا سوال و کنفرانس.
کنفرانس که دیگه تا سه ساعت نمیتونم جمع کنم ولی 100 تا سوالو میارم.
چون در حقیقت باید جمعه میومد من کنفرانس رو گذاشته بودم که دیگه جمعه میرم ببرم...منتظر بودم امروز موضوعم رو تایید کنه...
منتها چون کاندید مجلس شورای اسلامی تبریز شده دیگه رو این حساب 4 جلسه از کلاساش کنسل شده.
این آقای ح اون سالا که من میشناختمش رییس بنیاد نخبگان کشوری بود...
استاد شاگردی یه بار ک درد و دل کردم همون سالا بهش گفتم میخام برم خارج از کشور برا ادامه تحصیل.

خلاصه ساعت سه که رفتم گفتن استاد تو کلاس 207 منتظرته رفتم دیدم تیپ کت و شلواری زده(قبلا کت تن نمیکرد) کت و شلوار سفید و ته کلاس رو صندلی شاگرد نشسته.
بهش نمیومد ولی خب خیلی آقاتر شده بود.
بعد سلام و احوالپرسی بهم گفت بشین؛من گارد رفتن گرفته بودم...نشنیده گرفتم برگه ها رو گرفتم سمتش براش توضیح دادم ک اگه جمعه میومد من کار بهتری تحویل می دادم این کار ضرب العجلیه.
خیلی به وجد اومده بود کار بسیار کاملی بود...کاری که تو سه ساعت واقعا تحسین برانگیز بود.
برگه ها رو از کاور در آورد و با تعجب نگاه میکرد با دست به صندلی جلوی خودش اشاره کرد دوباره گفت بشین.
صندلی رو کنار کشیدم جوری که پشتم بهش نباشه.
رو به روش نشستم.
تعریف می کرد و میگفت خیلی عالیه چه ابتکار خوبی به سرت زد ک بتونی کارتو کامل تحویل بدی تو این فرصت...
آخه قرار بود 100 تا سوال 4 گزینه ای طرح بشه من 110 تا نکته نوشتم که به راحتی تبدیل به 4 گزینه ای می شد ولی وقتمو صرف تایپ گینه ها نکردم.
خلاصه برگه ها رو که نگاه کرد تموم شد ایستادم گفتم با اجازه استاد.
گفتم بفرمایید.
داشتم رامو میگرفتم که برم گفت راستی قضیه خارج رفتنت چی شد؟
یه آن گرخیدم!!! من خودم تقریبا یادم رفته بود بعد از ورود سید محمد به زندگیم خیلی چیزا عوض شده بود خیلی آرزوها دیگ واسم هیچ معنایی نداشت و در واقع سید همه اون رویاها رو پر کرده بود.
گفتم خارج؟رو چ حساب می فرمایید؟
گفت اون موقع ها یه بار گفته بودی می خای بری خارج برا ادامه تحصیل؟!
گفتم از پس هزینه ها بر نمیام...فعلا بهش فکر نمیکنم ان شا الله برای دوره دکتری روش فکر میکنم.
گفت چرا دوره دکتری رو داخل نمیخونی؟
گفتم دانشگاه های دولتی خیلی معدودن که رشته بین الملل دارن از طرفی هم اگه بخام هزینه دانشگاه آزاد بدم تو خارج درس بخونم واقعا ارزون تر در میاد.
گفت دولتی بخون.
گفتم مال شهدا و ایثار گراست به من نمی رسه ظرفیتش.
گفت اون موقع ک کارشناسی بودی من به همه می گفتم این دانشجو سال اول ارشد قبوله. الانم دارم میگم تو سال اول دکتری دولتی قبولی. اعتماد به نفس و فن بیان خیلی خوبی داری.وضعیت تحصیلی ممتازی هم داری که با حساب همه اینا
بعد قبولی دکتری داخلی میتونی فرصت مطالعاتی بگیری برای خارج از کشور 6 ماه بری سوئد.نظرمو با حرکت سر پرسید...
منم ن بردم ن آوردم گفتم:
حقیقت امر تیر ماه قراره عقد کنم این مسائل چیزی نیست که بتونم به تنهایی روش اظهار نظر کنم نظر همسرم رو باید بپرسم.
گل از گلش شکفت گفت اعععععع به سلامتی از بچه های همین دانشگاه ست؟
گفتم خیر طلبه حوزه علمیه هستند کاشان.
گفت احسنت! ایشون هم مثل شما اهل تحقیق و پژوهشند؟
گفتم بله دو تا سابقه علمی موثر دارن تا جایی که من در جریانم...
گفت پس به خاطر ایشونه که چادری شدی؟
خون تو صورتم جمع شد سرمو انداختم پایین و لبخند زدم...نمیدونم چرا نتونستم بگم قبل از آشنایی با ایشون چادرو انتخاب کردم...فقط خیلی خجالت کشیدم که منو بدون چادر یادش بود.
گفت حالا من دارم یه سری کارا در سطح ملی میکنم(نمایندگی رو میگفت،فک میکرد من نمیدونم کاندید شده) ان شا الله اگه موفقیتی حاصل شد که احتمال قوی به همین صورته حتما شما یکی از گزینه هایی هستید که براتون زحمات زیادی دارم و روی شما و همسرتون ان شا الله حساب ویژه ای باز میکنم!
همشیره در چه وضعیتی هستند؟
کپ کردم!!!
گفتم ایشون رو از کجا می شناسید؟
گفت یه بار اورده بودی سر کلاس!!!
به زور یادم اومد خییییییییییلی فکر کردم این نامرد مو به مو یادش بود!
گفتم برای ارشد شرکت کردن متاسفانه قبول نشدن منتظر دور بعدی هستن.شما چطور یادتونه؟
گفت من خانواده های خوب رو یادم میمونه... رسالت من استفاده از نخبه های مذهبی و علمی در کشوره.
خلاصه به هر ترتیبی بود خداحافظی کردیم...
انقد ذوق زده بودم که بهم گفت من آدمی نیستم که رو هوا حرف بزنم میشناسمت تو امسال دکتری رو قبولی...همونطور که گفتم ارشدو سال اول قبولی.ولی به روی خودم نیاوردم به هیچ وجه.

+مدرک مترجمی زبانم آبان میاد.آزمون وکالتم آذره.مدرک ارشدم دی ماه.آزمون دکتری هم اسفند...
+ اگه به محمد بگم ارتباطمون به همین صورت تداوم داشته باشه تا سال آینده که هم او در سطح بالاتری از حوزه باشه و سوابق علمی بیشتری به نامش ثبت بشه و به لحاظ مالی در وضعیت بهتری قرار بگیره و هم تکلیف دکتری و باقی موارد من روشن بشه به نظر جوابش چی میتونه باشه؟
+ اگه من واقعا به حساب گفته های دکتر ح و دکتر بابایی انقدر شانس قبولیه دانشگاه دولتیم بالاست و بدون هیچ هزینه ای میتونم دکتری رو بگیرم چرا صبر نکنیم که شرایط بهتری رقم بخوره؟
+ من اگه تیر عقد کنم تقریبا تو تمام مواردی که گفتم توانم نصف میشه...
+ نظر سید محمد چی میتونه باشه؟

* شکرت خدا که مهر سید محمدو دارم، که امید به آینده دارم، که انگار هر روز اوضاع بهتر میشه :) شکر که هستی خدا...