امشب باید زودتر میخابیدم چون فردا روزه مهمیه...
نمیدونم چ مرگمه ک نمیتونم آرو بگیرم...
شاید دلیلش همینه ک فردا روزه مهمیه...
حس آدمی رو دارم ک منتظره فرداست تا نتایج کنکورش اعلام بشه...
خیلی بی نهایت نگرانم...
دیشب هم نگران بودم یعنی از وقتی ک فهمیدم نگرانم... ولی از وقتی فهمیدم امکانش حتی ب ی درصد هست ک فردا خبر بدتری بشنوم نگران تر شدم...
خیلی سعی کردم ک بخابم تقریبا سه ساعته تو پتو هستم ولی چشمام اصلا دنبال خاب نیست...
زمان اصلا نمیگذره...
ب ساعت نگا میکنم ۱ نصف شبه دوباره نگا میکنم یک و دو دقیقه ست!
دوباره نگا میکنم هنوز یک و دو دقیقه ست...
بعد از ده دقیقه نگاه میکنم یک و ۵ دقیقه ست!!!
خیلی ملتهبم...
کاش تعبیر نداشته باشه این وسعت از دلشوره...
یعنی محمدم خابه؟
بعدا نوشت:
از پارک سیمرغ
از اخمای محمد
از ناراحتی های محمد
از حرفای دکتر
از مسافرت تو جاده تنها
میترسم...
بعدا نوشت ۲:
از خدا هم میترسم...
بعا نوشت ۳:
از امام زمان هم میترسم...
بعدا نوشت ۴:
از چله گرفتن و بی خبری هم میترسم...
بعدا نوشت ۵:
از خودم هم گاهی...
آخر نوشت:
یعنی سید محمد از چیا میترسه؟
خاک بر سرم نوشت:
چرا خابم نمیبره؟
فردا خاب بمونم باید بمیرم از بی غیرتی...
تمام.