اینی ک آدم چله بگیره و هیچ کار بدی نکنه تاااا تیغش میبره...اوایل ب نظرم خیلی سخت بود بخصوص ک احساس عاشقی هم ی لحظه بهت امان نده!
ظهر خیلی یاد آقاسید محمد بودم...هرچی بیشتر میگذشت این افکار شدت بیشتری میگرفت.
داشتم مقاله مینوشتم.
ظهر دکتر بابایی گفت برام بفرست هرچی نوشتی.
بهش گفتم بهم وقت بده یه هفته.
خلاصه در حین نگارش مقاله احساس دلتنگیه عجیبی بهم غالب شد...قبلا ی بار دیگ اونطوری شدم و تهش خیییییلی پشیمون شدم.
رفتم ب فرشته گفتم میای بریم دور بزنیم؟
بیرون برف میومد...
امید گفت ماشینو بردم تعمیرگاه.
فرشته گفت بریم.کجا؟
گفتم فقط دور بزنیم مهم نیست!
گفت کاش از خدا چیز دیگه ای خاسته بودم ظهر از خدا خاستم ی فرصتی بشه تو رو ببرم ی جایی...(من اصلا از خونه بیرون نمیرم-در حقیقت اصلا ا اتاقم بیرون نمیرم؛خانوادم خودشون شب نشینی میان اتاقم!!!واقعا میگم خیلی شبا فرشته ظرف میوه یا آجیل یا هرچیزی رو بر میداره سه تایی با امید و آقازاده میان تو اتاق من یه ساعتی میگیم میخندیم بعد میرن میگن ب درست برس :-) من بهترین خانواده دنیا رو دارم اینو مطمئنم،یقین دارم)
کنجکاو شدم نگفت کجا!
تا رسیدیم ب مغازه مجسمه فروشی...
گفت میخاستم برا پذیرایی مجسمه بگیرم دیدم همش داری درس میخونی دیگ مزاحمت نشدم مجسمه انتخاب کن برای پذیرایی عید شلوغ میشه...
یه مجسمه اسب بزرگ گرفتم برا پذیرایی...
یه نردبون تزیینی برای گلخونه...
دو تا خرگوش برای جهازیه م :-)
تا خرگوشا رو دیدم چشمم گرفت بش گفتم اینام برا جهازیه ام خب؟
قیمتی نداشتن جفت با هم ۳۶ تومن.
گفت جهیزیه ت سبک میشه میخام بهترین چیزای دنیا رو برات بگیرم...
با خنده گفتم نخیر اون موقع ک منو سید محمد بخایم ازدواج  کنیم تو از سید محمد خوشت نمیاد حوصله خریدنه همینم نداری یادم نرفته چ کردی!
کلی خندید.
گفت این بار بذار بیاد فرق میکنه فقط دعوامون نکن :-))

#
وقتی اومدیم خونه امید گفت جون میدن برا سر ستونای خونه!!!!
جهیزیه ام رو نصف کردن نامردا :-)
خرگوش بزرگه رو گذاشتم سر ستون.
خرگوش کوچیکه رو دادن ب من :-))
خودم کوچیکه رو انتخاب کردم مظلوم تره ♡ 
:-)
#
نتیجه اخلاقی:
تو دلتنگیا ب جای گناه کردن غصه خوردن و فکرای ناجور کردن فقط سرتو از پنجره اتاقت بیرون کن و از هوای خنک زمستون کام بگیر همین.
من از خدا حاجتمو میگیرم تا ته چله.
من گناه نمیکنم ب هیچ قیمتی.
تمام.