خاستم ک برگردم

گفت

نمیخاد...

ی جورایی

حس میکنم

قلبم میگه

مودبانه گفت چخه!

داره بام کنار میاد....ب زور...

چطور یه کوه از نیاز کنار یه کوه پر از بی نیازی جفت میشه؟

دلم میخاد انقدر قدرت و غرور داشته باشم ک بتونم تلافیه این روزا رو بکنم...

گریه نمیکنم فقط عصبانی ام.

خیلی عصبانی...

از اون عصبانیتا ک خودم از خودم میترسم....کتف درد و ...................

‌تو خلقت خودم موندم ب مولا علی...

کاش بشه کند ازش.

چرا قلب من تموم نمیکنه کوبیدن تو سینه رو؟

خستم خدا سهم منو بده ب اونا ک ازت طول عمر میخان برا عشقشون....بسه...

ببر نفسمو اگ خدایی...اگ هم ک نیستی ی فکری ب حال دروغگویی خودت بکن.