دیشب امید برخلاف همیشه ک ذوق مرگ لازانیا بود خیلی با بی اشتهایی ب غذا نگا میکرد و اصلا هیجان نداشت...

بهش گفتم چی شده؟

گفت حامد رفت سوریه...

حامد هم سن و سال امیده دو ساله ازدواج کرده تازه عروسه خانمش.

حامد خانمشو برده قم ازش اجازه گرفته از حرم ز زده ب امید گفته دارم میرم سوریه خانمم اجازه داد.

انقققققدر ناراحت شدم ک حد و اندازه نداشت هنوز یه لقمه هم نخورده بودم ک اشک تو چشام جمع شد و بغض راه گلومو بست.

امید میگفت جون میده واسه شهادت خیلی کارش درسته زنده بر نمیگرده.

داشتم میمردم دیگ از غصه.

رفتم تو اتاقم فرشته و امید فهمیدن ک دااااغونم.

امید دنبالم اومد گفت چته؟

گفتم چطور بردنش رضا ک گفت دیگ نمیبرن از ایران!؟

گفت سپاهی بوده...دیگ چیزی نشنیدم واقعا دنیا داشت جلو چشام میچرخید.

همونجا رو زمین نشستم.

گفت چته بغضم ترکید گفتم ترسیدم محمدم بره...

فرشته بنای شوخی گذاشت ک این چ حرفیه!

بابات یه عمر گفت میخام برم پاکسازی مناطق عملیاتی آخرشم ور دل خودمه...محمدم مث بابات.

خلاصه دیشب تو بغل فرشته خابیدم اونقدر نازم کرد ک آروم بگیرم.

بچه ها هروقتی میرفتن برا اینک جو رو عوض کنن ی چیزایی بگن ک خندم بگیره ولی فرشته جوری ک من نفهمم مثلا براشون چشمک میزد لبشو گاز میگرفت ک یعنی راج ب محمد شوخی خرکی نکنین ناراحت میشه...

احمد دید آروم تر شدم گفت حالا خیلی خوشحال نباش شاید شیخا رم بردن!

ب هر بدبختی بود دیشب خابم برد ولی تا صبح خاب دیدم داره شهید میشه ب هزار طریق شهید شد رو مین با آرپی جی با مسلسل با هفت تیر با شمشیر یعنی دهن من آسفالت شد هربار میخابیدم با ی وسیله جدید شهید میشد.

الهی شکر ک ماجرای سوریه داره تموم میشه وگرنه رسما آسفالت بودم :))

خدایا هوای سید محمده ما رو داشته باش آمین یا رب العالمین.