دیشب در نهایت شب عروسیه پسر دایی جان بودش.

نسبت به عقدش خیلی ازش فاصله گرفتم ک ۱۰۰ درصد این فاصله به علت حضور سید محمد هستش.

فرشته میگه اگ سید باهات ازدواج کنه روابط تو و پسرای فامیل ممکنه اذیتش کنه.

البته من ک ب شخصه فقط با پسرداییام جور بودم از اولشم ج سلام پسر عموها و پسر عمه ها رو نمیدادم.

ک اینم ب واسطه حضور پاک سید محمد تو زندگیم تقریبا ب صفر رسیده.

دیشب ک گفتن عروس داماد دارن میان با وجود اینکه لباسم پوشیده بود بخاطر رنگ قرمزش مانتو تن کردم روسریمم یه طوری سر کردم انگار مقنعه ست.

فامیلای نزدیک رفتن طبقه پایین تا استقبال کنن و دو طبقه رو کل بکشن تا بیارنشون بالا خیییییلی دلم خاست برم ولی چون پاشنه کفشم یه طوری بود ک جلب توجه میکرد و از طرفی شلوارمم سفید بود برا همین ترجیح دادم بشینم و نرم.

کاش سید بود...ز میزدم بهش میگفتم آقا اجازه؟میشه برم استقبالشون؟

خلاصه داماد خیلی خشگل تر از عروس شده بود.

شایدم چون داماد پسر داییمه حس کردم خشگلتر شده...

برای عروسی به هر کسی ۴ -۵ تا کارت اضافه داده بودن ک دوستا و همسایه هاشونم بگن.

مامان هم ب فرشته کارت داد ک بیاد.

فرشته خیلی قرطیه ولی زن بسیار خوبیه از همسرش جدا شده سیده و تو خونه خیاطی میکنه تا خرج خودش کامران پسشو دربیاره.

شوهرش دزد و معتاد بود.

این آخریه ۵ سال حبس خورد ک ظاهرا معلق میشه میاد بیرون میبینه خانمش جدا شده.

کاری با پوشش فرشته ندارم ۸۰ درصد اخلاقاشو دوست دارم.

دیشب کلی آرایش کرده بود وقتی اومد خونمون دید من فقط ب صورتم مرطوب کننده زدم خیلی تعجب کرد گفت هوی بر آرایش کن بیا این چ وعضشه؟

خندیدم گفتم آقامون گفته نکن.

فرشته اینا می دونستن ک بخاطر سید محمد آرایش نکردم مثلا تو خیابون ک یه آقایی بم خیره میشه خیلی حالم بد میشه امید میگ هر اتفاقی ک برا تو بیفته برا همسرتم میفته...

میگ اگ تو ماشین دستت بخوره ب مسافر نامحرم یه روزی یه جایی همسرت دستش میخوره ب یه خانم نامحرم.

خلاصه کل فامیل دیروز تو کف بی آرایش رفتن من بودن ب همشونم بلا استثنا گفتم آقامون با آرایش مخالفه...

کلی می خندیدن.

اونا فک میکردن شوخیه ولی منو فرشته میدونستیم ک واقعیه.

۱۰۰ درصد واقعی.

شبم بعد از شام نرفتم پیش عروس داماد تبریک بگم چون لاک داشتم و شلوارام سفید بود...

بعد شام رفتیم برا آتیش بازی...

بازم چون شلوارام سفید و کفشام پاشنه بلند بود از ماشین پیاده نشدم از تو ماشین فیلم گرفتم...

دست آخرم خاستن برن خونه پدر عروس ک برقصن من ب فرشته گفتم سر کوچه پیادم کنه من نمیرم برا آخره شبو.

ساعت ۱۱ رسیدم خونه تا بیان من خونه رو جمع و جارو کردم قبل رفتن خیلی به هم ریخته شده بود...

ساعت ۱۲ شد اتاقا مرتب بود بازم نیومدن...

عکسا ر ارسال کردم به وبم و منتظر شدم.

دست آخرم داشت خابم میبرد ک یهو فرشته اومد ساعت ۱ بود گفت چرا خابیدی بیدار شو ببین چی شده!!!

گفتم چی شده؟

گفت بابا با ماشین داماد و دایی تصادف کرده کامل جلو بندیش جمع شده...

ماشین داماد چیزیش نشده تقیبا ماشین دایی هم سپر انداخته ولی خسارت اصلی مال ماشین رضا بوده.

کل دیشب با ناراحتیه حسین خابم نمیبرد طفل معصوم این همه هزینه کرد شب دامادیش باس اینطوری بشه...

بابا هم ‌ک تقریبا ۷ سال بیمه ماشینش پرید.

خودشون صدمه ندیدن شکر خدا.

ایشالله خوشبخت بشن.

:)