امروز آقا زاده داشت بام حرف میزد منم بشدت مشغول مطالعه حقوق جنگ بودم...یعنی توی کتاب بودماااا!

ج نمیدادم ب حرفاش...حواسم ب کتاب بود.

اینم شاکی میشه از پشت دستشو میندازه دور گردنم با ساعد دست داشت خفم میکرد.

منم ب حد کبودی رسیدم دست و پا میزدم کثافت خوشش اومده بود میخندید.

داشت منو میکشتااااا!

خلاصه خودکار دستم بود فرو کردم تو دستش ک ول کنه محکم تر فشار میداد.نفسم در نمیومد فشار بیشتر کرد منم محکم تر زدم.

خلاصه ول کرد...

ولی دستش این شکلی شد...

(عااااااشق خال رو آرنجشم)

هیچی دیگ بعد گفت آبجی داره خون میاااااااد!!!!

خیلی از خون میترسه از منم بیشتررر!!!

گفتم چسب بزن.

پیدا نکرد...

گفت بیا پانسمانش کنننننن...

منم دستمال کاغذی رو خیس کردم ک خنک بشه جای زخمش هرچی دنبال چسب نواری گشتم پیدا نکردم...

اینجوری بستم:

و اما اند حکایت دوم:

امید ظهر رفته خونه حاجی اینا

رو بخاری حاجی اینا یه قابلمه بوده توش لبو...

امید داد زده گفته بابا اینا رو بریزین دور سگ نمیخوره والا بس ک مونده ست!

حاجی خیلی جدی گفته حرف نزن برو ی پلاستیک بیار بریز برای مریم میخوره!!!

هیچی دیگ الان دارم میخورم خیلی هم خوشمزه ست...