یه حقیقتی تو این جدایی و دوری من و آقا سید محمد هست ک بهش توجه نکریم...

شوخی شوخی داریم به هم یاد میدیم بدون هم میتونیم زنده بمونیم...

#

تقریبا دو روز پیش تلفنی با فاطمه حرف میزدم...

فاطمه میگفت قسم بخور از اون روز تا حالا باهاش حرف نزدی!

با خنده گفتم بجان خودش باهاش حرف نزدم...

گفت چطور دلت طاقت داد؟

تو دلم گفتم دله من چیکاره ست؟

اصل دل آقامونه ک طاقت میده...

باز خندیدم گفتم خو خیالم ازش راحته...

گفت نمیترسی وقتی تو نیستی عاشق یکی دیگ بشه؟

خندیدم گفتم همین من برا هفت پشتش بسم...طفلی سرش تو درس و بحثشه تو این وادی ها نیست عشقم آخونده الکی مثلا :)

گفت کارتون اشتباهه......

میون کلامش پریدم گفتم دهنتو میبندی تو؟

گفت بمیر بابا خوشبخت بشین.

خندیدم خداحافظی کردم.

#

برای اولین بار از روزی ک چشمای سید محمدو دیدم تا حالا...دارم با خودم فکر میکنم ک:

سید حتی خودش نمیدونه ک اسم حسش ب من عشق نیست....

حس میکنم ی دروغی گفتو خودش باور کرد...

اگ من ب اندازه او بی تفاوت باشم دنیاش چ رنگی میشه!؟

حس میکنم دوستم نداره...

حس میکنم قابل چشم پوشی هستم.

حس میکنم باختم.

چ جوری تا این حد ساکته؟

چ جوری؟؟؟

دلش تنگ نمیشه؟

دل داره اصن؟

میخام باش قهر کنم...

حتی

نیست ک بتونم باهاش قهر کنم...