امام صادق میگه:
هرکس در دلش هوایی جز هوای خدا نداشته باشه من قول میدم هر دعایی در دل داشته باشه مستجاب میشه...
آذم بزرگا نظیر شیخ رجبعلی و القسم هذا هم لابد برا این نفسشون حق بوده ک تو دلشون هوایی جز هوای خدا نبوده...
برا همین تا در حق کسی دعایی میکردن زودی مستجاب میشده...
خب منم باید تلاش کنم هیچ هوایی تو دلم نباشه تا دعاهام مستجاب بشه زودی...
اما
این خودش یعنی هوا.
من هوای خدا ندارم که!
هوای استجابت دعاهام رو دارم.
بعد یکمی بیشتر ک فکر کنی میبینی آدمی ک هوایی جز هوای خدا نداشته باشه هیچ چیز دنیایی از خدا نمیخاد...
خب مثلا من بگنم خدایا من هوای تو رو فقط دارم ولی یه خونه با یه عالمه شمعدونی و حوض و تاب تو حیاظش بهم بده ک بوی کاهگل دیواراش دم غروب خستگی کل روز رو از تنت به در میکنه؟
به من سید محمدو بده؟
خو اینا هوای خداست؟؟؟
ادمی ک تو دلش فقط هوای خدا باشه واسه خودش دیگ از این چیزا نمیخاد ک...
اون موقع از خدا میخاد فقط و فقز هرچه بیشتر او رو به خودش نزدیک کنه نه اینکه او رو به سید محمد جونش!!!
والا...
عوضش من اگ تو دلم هوایی جز هوای خدا نباشه میتونم برای غیر دعا کنم.
این دیگ ربطی به تمنای من نداره...
مثلا میتونم با نفس حقم بگم خدایا کمک کن سید محمد به کسی  دوستش داره برسه...
اونوقت سید محمد در چشم به هم زدنی به من میرسه
یا بعدش بگم خدایا کمک سید کن یه خونه با تاب و حوض و شمعدونی بخره

حسم بم میگ سید دوباره عاشق میشه...
عاشق یه دختره دیگه...
همه چی ک بهتر بشه اوضاع که آروم بشه محمد دوباره عاشق میشه...
از این حس بدم میاد چقدر...

قبلنا فکر میکردم عشق یعنی نتونی ازش بی خبر باشی...نتونی بی خبری رو تاب بیاری...
من الان دارم تاب میارم...
عشق من به محمد از یه سبکی بود که بیخبری ازش رو یاد گرفتم...
یاد گرفتم دو نفر میتونن کیلومترها از هم دور باشن شبا بدون شب بخیر روزا بدون صبح بخیر روزشون رو شروع کنن و به شب برسونن ولی بگن ما عاشقیم...
میخام یاد بگیرم بهش فکر نکنم...
دوست ندارم بهش فکر کنم.
میخام با خودم خلوت کنم...
یه عالمه روز...
یه عامه عالمه روز...
میخام دختره بابام باشم میخام بهاره مامانم باشم...
میخام سوژه خنده امام زمان باشم....
میدونم مسخره بازیای من واسه امام زمان اهمیتی نداره ولی یه حسنی داره...
دو روز دیگ ک ان شا الله حضرت ظهور کنن درسته بواسطه کارهای خیرم  منو نمیشناسه...
ولی با انگشت منو به اون 313 یارش نشون میده میگه این همون دختره ست مسخره بازی در می آورد برام...
حداقلش اینه ک منو به جا میاره :)
میگن نقطه مقابل عشق تنفر نیست بی تفاوتیه...
این خیلی راسته.
ادم وقتی عشقش به صفر میرسه دیگ براش مهم نیست طرفش زنده ست یا...
براش مهم نیست ناهار خورشت بامیه بادنجون میخوره یا ماکارانی ماهی...
براش مهم نیست شبا با زیربوش میخابه یا کابشن...
حس میکنم حسام داره میمیره...
چقدر سختی کشیدم تو زندگیم...
چقدر تنها بودم تو سختیام...
نه خدا رو دیدم نه اقا مهدی رو...
تموم اون روزای سخت یکه و تنها بودم...
شبیه قهرمانای جنگ هانی شدم ک از کل های و هوی دوره جنگ براشون فقط مداله مونده و شونه های خمیده...
کی میتونه بفهمه حرفای بی سر و ته منو؟

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

                                چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

هرچند دیگ خیلی کمتر اط سابق بهش فکر میکنم ظهری ب خودم میگفتم کارد ک به استخونمون رسید دوره بیفتیم دو تایی تو میدون تجریش و خیابونای تهرون من ساز بزنم اوشون بخونه...به بچمون بگیم کاسه دست بگیره مردم اعانتشون رو صدقه سری درد و بلای بچه ها و عزازشون بدن به ما...

یه حال خرابی ام این روزا ک نگو.

که مگووووو :)