دارم میرم حمام خدا بخاد از امشب شرو میشه مرخصی ک ازش حرف زدم...

امشب برای بار آخر صدای قلبشو گوش دادم...

بار آخر تا حداقل ۷ -۸ ماه دیگ.

من خوب خودمو میشناسم من چم و خم خودمو بلدم...

بعد این مرخصی بعید بدونم دیگ ب خودم اجازه بدم ک...

امشب ک داشتم با دکتر و فرشته از سید حرف میزدم گفتم اگ موافقت میکردین تا آخر عمر حداقل دلم خوش بود ک خدمته اولاد پیغمبر رو کردم...

زن هر کس دیگ ای بشم فکر میکنم به کنیزی رفتم...

دکتر گفت من تا قبل تو فکر میکردم عشق الکیه...

ولی وقتی میگی حرف زدنش رو دوست داری از حالت لبهاش لذت میبری باور میکنم ک عشق وجود داره...



دلم براش تنگ میشه...

نمیدونم شاید دیگ ننویسم ازش.

شاید حتی دیگ اینجام چیزی ننویسم...

دیشب برای مهدی یه چیزایی نوشتم خیلی گریه کردم حس کردم سبک شدم...

نمیدونم...

نمیدونم ته این ماجرا به کجاست...

تا قبل شروعش میخاستم محمدو بخام...

الان بدجور درگیر شدم ک مصلحت رو بخام یا بقول فاطمه آ سد محمدمو :)

مگ من باورش ندارم ک عالمه؟پس بذا هرچی برامون بهتره رقم بزنه.

باز پیش خودم میگم من بقدرتش ایمان دارم پس ازش میخام با قدرتش کاری کنه ک هرچند قسمتمون ب خوشبختی نباشه خوشبخت بشیم مگ ن اینک او میتونه او میتونه او میتونه.

خستم از حال این روزام........

شروع شد تا ۲۸ بهمن.

بلکه بعدش نیام نگران نشینا شاید بهم مزه داد مرخصی بودن


علی علی