پارسال ک من معلم سر خونه ی آقا زاده بودم به این صورت شد ک معلمش شدم:
خیلی خوب درسا رو نمیفهمید از صبح تا شب فرشته یه سر داد میزد.به واسطه علاقه ای ک ب فرشته داشتم و علم به اینک آقا زاده جون میده واسم از شدت علاقه گفتم دیگ کار ب کارش نداشته باشین خودم معلمش میشم جوری هم ک انگار پسر خودمه تو فرایند تربیتیش هم نه فرشته نه رضا و ن هیچ احدی حق مداخله نداره...
یعنی هم تربیتش و هم تحصیلش رو پارسال تابستون به عهده گرفتم تا فرشته کمتر تحت فشار باشه و از طرفی هم دلم نمیومد این بچه صبح تا شب بخونه آخرشم هیچی ب هیچی...
اوایل از روش گفت و گو و مدارا کارو شروع کردم...
یعنی گفتم با تکرار و تمرین درست میشه...
کم کم دیدم خیلی دقت پایینی داره از روش های افزایش تمرکز مثل کوبلن دوزی براش استفاده کردم تا حدودی پیشرفت کرد ولی من معدل بالای ۱۸ میخاستم.
کم کم از گفت و گو به مرحله ی غذا ندادن و تو اتاق حبس کردن رسیدم چون گاها واقعا اعصابم رو ب فنا میداد.
اون سال من تقزیبا یک شب درمیون با کتف درد میخابیدم از شدت فشار عصبی ب خصوص تو درس ریاضی و زبان.
کل خانواده منو ب شدت درک میکردن ولی اجازه نداشتن آقازاده رو سرزنش کنن چون مداخله تو تربیت من بود.
شب ک می شد میومد بالای سرم و برای تک تک کارای تو روزش معذرت میخاست شبایی ک حلالش نمیکردم اونقدر گریه میکرد تا خابش بره...
تو خونه به تنها کسی ک وابسته ست منم.
عاشق چشم و ابروم نیست دلیلش اینه ک تنها کسی ک وقتی یه اشتباه بزرگی میکنه اشتباهاتش رو گردن میگیره یا قایم میکنه منم.
مثلا یه پارچ گرون رو شکست بدو بدو اومد تو اتاق گفت حواست باشه پارچو شکوندی
و چون من با شکوندن پارچ توبیخ نمیشدم خیلی احت گردن میگرفتم و در واقع از یه مجازات بزرگ خلاصش کرده بودم.
کارای خلع عضی رو فقط من و آقازاده تو خونه مرتکب میشیم مثللا رضا رو وحشیانه از خاب بیدارش میکنیم کلی ذوق میکنه برای خودش...بقیه هم ک میبینن تو شیطنتش من هم دست بودم بخاطر من هیچی نمیگن در واقع دوستم داره چون تو شیطنتای بچگیش هم پاشم...
ن ک خودم لذت ببرم ابدا.
یادمه ما ک بچه بودیم هر شب میرفتیم پارک سه تایی از عصر تا غروب بازی میکردیم.یه بستنی مگنوم از اینا ک روش باوم داره رو سه نفری لیس میزدیم...
خوشمزه ترین خاطره بچگیه ما سه تا این بستنیایی بو ک سه تایی لیس میزدیم اینو هر سه به اتفاق معتقدیم.
اون موقع انقد خانواده ها تو رفاه نبودن همین بستنی سه نفره خودش کلی ولخرجی بود...
مسافرتای لب دریا و آن چنانی هم داشتیم...
اما این طفل معصوم چون با اختلاف سنی زیاد از ما ب دنیا اومد خانواده حوصله صرف وقت چندانی براش نداشتن از طرفی هم بازی هم نداشت من یازده سال ازش بزرگترم ولی چون نمیخاستم احساس کمبود خاهر  برادر کوچیکتر کنه شدم خاهر کوچیکش.
گاها مزاحم تلفنی برام پیش میومد و تو خونه مطرح میکردم امید داوطلب میشد میگفت بده دهنشو آسفالت کنم بعد من تو جمع میگفتم نهههه احمد دهنشو آسفالت کنه...
گوشی رو میدادم ب احمد احمد بهش اونقد فحش میداد و قاطیش گاها میخندید ک ما اینور از شدت خنده زمینو گاز میگرفتیم اون بدبختا هم دیگ ز نمی زدن.
تا ۳-۴ سال پیش خیلی بازار مزاحم تلفنی ایرانسلی ها گرم بود الان دیگ حواسشون ب تلگرامه و لاین و این چیزاس :))
این بچه شیطنتش گل کرد خاست مزاحم یه نفر بشه گفتم بیا مزاحمه مزاحم من بشو.
شبا گوشی رو میدادم دستش با پسره اس بازی میکرد.
ب پسره گفته بود اسمش شیرینه 
خلاصه یه هفته با هم دوست بودن احمده ما هرچی کرد پسره براش یه شارژ هزاری بفرسته نفرستاد 
دست آخر گفت بذار ی بار صدات بشنوم بعد
اینم التماس افتاد ک بیا یه کلمه تو بگو بعد دیگ با دوست من کار نداشته باش  
 منم گوشی رو برداشتم گفتم شیرینم بابا شارژو بده صدای طرف رو بلندگو بود احمد و بچه ها هم میشنیدن یارو گفت اع چرا عصبانی ؟یه ذره بخند اول....
اینو ک گفت دیگ احمد غیرتی شد گوشی رو گرفت هرچی از دهنش رسید گفت ی فحشای ناموسی داد ک خدا وکیلی دفعه اول بود میشنیدیم الان یادم نیس چیا بود ولی یادمه هممون کپ کرده بودیم...
خلاصه طرف ک فهمید یه هفته ست شبا داره با یه بچه ۱۲ ساله میخابه اونقدر خندی پای گوشی ک مام اینور ضعف رفته بودیم.
بعدش دیگ آقازاده هوس نکرد مزاحم کسی بشه 
القصه پای ثابت همه رقم شیطنتش بودم
ی بار ک داشتم سیگار میکشیدم گفت منم میخامممم
ب شوخی گفت البته
منم نامردی نکردم گفتم بیا بکش
ازم فرار کرد تو آشپزخونه تا مدتها بم میگفت مفسد فی الارض
یعنی تا حد سیگار ادن دستشم باش پا بودم خودش نخاست 
القصه
پارسال از گفت و گو شرو شد و کم کم ب جایی رسیده بودم ک در اتاقو قفل میکردم و ازش تکلیف میخاستم بلد نبود با سیم رادیو می افتادم ب جونش.
داااااااد میزد و التماس میکرد داااااااد میزدمو توبیخ میکردم خدا شاهده با سواک هیچ هیچ هیچ فرقی نداشتم.
یکی د بار از اون صد بار فرشته نتونست جلوی خدشو بگیره و اومد ب التماس از زیر دست و پام درش اورد.
ولی اغلب پشت در می نشست و فقط اشک میریخت.
رضا اصلا از این کتکا خبر نداشت.
گاها کنترلم رو از دست میدادم و بد جاهایی رو میزدم.
یه بار سیم خورد ب گردنش.
سیم رد خیلی بدی مینداخت رو تن احمد.
اینبار خورد ب گردنش و ب شدت خون اومد
ظهر ک رضا اومد خونه و این صحنه رو دید یادمه هوا گرم بود و صورتش خیس عرق بود.
شرو کرد ب فحش دادن ب خودش گفت مگ یتیمه بچم بذار من سر بذارم رو زمین بعد تو دستتو روش بلند کن.
این دو تا جملش یادم نمیره چون اینا رو ک گفت منم گریه افتادم.
فرشته مدام میگفت حقشه رضا بذار توضیح بدم.
رضا قبول نمیکرد رفت حمام غذام نخورد اون روز.
تا دو هفته ج سلام منو نمیداد.
از اون ب بعد من تصمیم گرفتم روش نوینی در شکنجه آقا زاده ب کار ببندم          
بر این مبنا ک اگ درسو بلد نبود پیرهنشو در می آورد و پشت ب من چهار زانو می نشست و من سیم رو به کمرش میزدم این ضربات کنترل شده بود چون بقدر کافی پشت نشستن ب من خودش وحشت زا بود.
هفته ای ی بار در حد دو ضربه اینطوری میخورد باقی هفته دیگ خیلی خوب میخوند از ترس این کتکا.
خلاصه اون سال معدلش از ۱۲ ب ۱۶ و نیم رسید ب لحاظ اخلاقی هم تو مدرسه نمونه بود.
افتاد و من ارشد قبول شدم و امسال بهش گفتم دیگ خودت بخون من فرصت ندارم.
اصل رو گذاشتم بر اعتماد.
ماحصل این اعتماد شد ۷ تا تجدید از ۱۰ درس تو میان ترم.
کارنامشو ک دید بعد ۶ ماه اومد بهم گفت جمع و جورش کن کسی نفهمه....
گفتم خیلی خب ولی تصمیمت چیه آخر ک چی؟
گفت دوباره معلمم شو تا آخر عمرم نوکرت میشم ب بچه هات درس میدم بزرگ بشم.
خندم گرفت از طرفی هم خیلی دلم براش سوخت...
قبول کردم ولی مشروط ب اینک مثل قبل زمانی ک معلمشم مثل بردم عمل کنه.هرچی گفتم بگه اطاعت دلیل نخاد.
قبول کرد طفلک با عجز زیااااااد گفت همه چی مث پارسال ولی میشه از پشت نزنی؟لختم کن از جلو.
پشت خیلی وحشتناکه...
گفتم بخون ک کار ب اونجا نرسه...
طفلک قبول کرد.
۹ ماه پیش ک هنوز معلمش بودم فهمیدم داره درگیر مسائل جنسی ویژه دوره بلوغ میشه خیلی تحقیق کردم تا دیدم بهترین راه حل این موضوع ورزش های رزمیه.
فرستادمش جودو و برای اینک علاقه مند بشه هر روز از هیکلش تعریف میکردم ک مثلا اوه بازوهاشوووووو خوشبحال زنت یا چ میدونم تخته سینشووووو...
اینا رو ک میگفتم بشدت ذوق زده میشد و ترغیب برای ادامه ی ورزشش.
خلاصه رفته رفته علاقه مند تر شد و پیرو تعاریف من از وضعیت جسمیش خاست همزمان بدنسازی هم بره ک دیگ تحقیق کردم مخالفت کردم اونم از خیرش گذشت البته با اصرار زیاده من.
بعد از ۹ ماه دیگ زورم بهش نمیرسه ابدا.
امروز ک ب شوخی رفتم بزنمش چنان روم فن رفت و منو با صورت خابوند رو زمین دستمو از عقب پیچ داد ک همونطور ک رو زمین بودم فهمیدم عشقم چقدر قوی شده چند باری ایستادم و سعی کردم زمینش بزنم ولی خیلی هوشمندانه روم فن اجرا میکرد و ب شدت زمینم میزد.
دیگ ک نفس نداشتم کلی ذوق زده شد و گفت تو با سیمم بزنیم دیگ دردم نمیاد آبجی...انقدر معصومانه این جمله رو گفت...
بغلش کردم گفتم بخاطر خوبیه خودت بود...
گفت نمیشد آرومتر؟
گفتم نچ الان نمیبخشیم بخاطر اون کتکا؟
بغلم کرد گفت من ک نباید ببخشم تو باید برای درد قلبت ان شبا ببخشی...
خلاصه ک امسال معلمش شدم ولی ب قول آقای ظریف اصل رو بر احترام متقابل گذاشتیم
صبح داشتم درسش میدادم با خط کش به شوخی هر جا رو نمیفهمید میزدمش خط کشو از دستم گرفت بالای ۳۰ ضربه بهم زد هی گفتم مگ من معلمت نیستم؟؟؟؟
میگفت تو دهه ۹۰ معلما باید کتک بخورن
القصه امروز دریافتم واقعا دور بازوهاش بزرگ شده نفسم
خوشحالم ک پا ب پاش بچگی کردم
خوشحالم ک روزایی ک هیچ تغییری تو هیکلش ب وجود نیومده بود فقط تعریف کردمو قربون صدقش رفتم.
خوشحالم ک امروز ۶ سانت از من بلند تر شده
خوشحالم ک دارمش
شکرت خدا
برای داده ها و نداده هات شکر زیبا معبودم.