حالم خوبه خوب شد بالاخرهههه :)

گوش شیطون کر.

دوست مامان بعد از سه سال از دامغان اومده خونمون من چون دیشب لرز داشتم و تا خرخره تو پتو بودم حس میکردم بوی عرق میدم...

هرچی مامان گفت تو رو خدا بیا زشته میخاد ببینتت نرفتم

تا آبجی اومد تو اتاق گفت پاشوووو نیای خودش میاد تو اتاقت میفهمه چقد شلخته ای!

دیگ ترسیدم بیاد حوصله نداشتم موهامو شونه کنم حوصله ک نه درد داشتم...

گفتم صبر کن با هم بریم تنها روم نمیده...

ایستاده بود جلو در داشتم روسری سر میکردم ک گفتم بو نمیدم؟

اومد جلو گفت نه خوبی!!!

گفتم غلط کردی گاووووو 

داشتم عطر میزدم ک برگشته میگ خوبه بابا کشتی ما رو نمیخای ک باش هم بالین بشی

فکم افتادددد

دکتر از این حرفا بلد نبود ک!!!


+

شوهر رفیق مامان آخوند بود و همچنین ب واسطه اینک حرف ازدواج دختر رفیق مامان و من شد ذکر خیر سید محمد هم شد...

عکس سیدو ب دوست مامان نشون دادم گفت حالا ک نشد ولی حیف بود :)