سلاااااااام آی الو اُمین دوباره برگشت

و اما اندر حکایت این رفت و برگشت...

رفتنم دلیلی داشت ک برگشتنم همون دلیله...

دیگ بیشتر از این توضیح نمیدم...

اون مقالهه بود ک مینوشتم یه مدت اگ یادتون باشه...نفر سوم شد.

دیگ اینک فرشته و امید امروز رفته بودن تهران من دوباره شده بودم مادر خونه...

ناهار با من بود آقازاده هم شنبه امتحان ریاضی داره امشبم عروسیه دختره پسر عمه ی باباس...

نگین اوووووه دختره پسر عمه ی بابا!!!ما خیلی صمیمی هستیم انگار عروسیه دختر عموم باشه!

خلاصه از صبح با آقازاده ریاضی کار میکردم ساعت ۱۱ یهو یادم اومد ناهارم با منه...

زنگ زدم ب رضا گفتم ناهار نگیریا درست میکنم.گفت چی گفتم یه چیزه خوشمزه

خندید گفت انقدری زنده بمونیم تا مادرت بیاد کفنمون کنه...خخخخخخخخ

خلاصه خاستم همبرگر بزنم ک دیدم دکتر و آقازاده استقبال چندانی نکردن...

گفتم براتون سمبوسه ی یوفکا درست کنم؟

اینو دکتر موافق نبود گفت روغنش زیاده چاق میشم...

آقازاده گفت اسنک بلدی بپزی؟

انقد خندیدیمممم هرچی گفتم اسنک ک پختنی نیس میگفت هرچی ک داغ بشه پخته شده...

خلاصه اسنک پختم براشون...



رضا ک اومد خونه قهر کرد...منتظر قرمه سبزی بود...چ کنم خو از صبح گرفتار ریاضی بچه بودم...

تازه بایست راهرو و پله های پشت بوم رو تی میکشیدم...آشپزخونه یه خروار ظرف بود پذیرایی ب هم ریخته نشیمن ب هم ریخته کرسی ب هم ریخته...تااااازه امروز مریضم بودم...تاااازه باید لباسای عروسی رم از کاور در می آوردم آماده میکردم...لباسای بابا و امید اتو میخاست لباسای آقازاده هم شست و شو...

موهای خودمم باید اتو میکردم...

البته نظافت اتاقا با دکتر بود ولی دیدم تنبلیش میاد گفتم ۵ تومن بده من جات تمیز کنم...

دررررد نخندین این ۵ تومن سرمایه زندگیمههههه :))

ظهر ک رضا اومد فهمید برا ۵ تومن اتاقا رو نظافت کردم جلو دکتر زد پس گردنم گفت خااااااک ب من میگفتی بهت میدادم...

:))))

کلی بهم خندید ولی ته دلش خیلی ذوق کرد ک قدر پول رو میدونم بچه ولخرجه ی خونه من بودم همیشه البته تاااااا دو هفته پیش...الان دیگ از من حسابگر تر تو کره زمین نیس:)

دیگ اینک....

هیچی دیگ بریم عروسی بیایم...

شب خوش دنیااااااا