قرار بود تا ساعت 9 بشینم رو پاور کنفرانسای جمعه کار کنم بعدشم تا دیروقت بشینم مباحثو بخونم...
همینجور داشتم کار میکردم ک یهوئی یادم اومدم کافی میکسام تموم شده به فرشته گفتم احمدو کلاس گذاشتی برا منم چند تا بسته کافی میکس بگیر تموم کردم...
گفت خودت نمیای؟
گفتم ن دیگ چند تا بسته ک قشون کشی نمیخاد کنفرانس دارم جمعه...
گفت اگه تو میومدی میرفتیم شیرینی فروشی :)
(میمیرم برا شیرینی)
گفتم خو خیلی خب میام ولی فقط چادر سر میکنما با لباس خونه...گفت اگ تن کنی بهتره چون دکترم دانشگاس...یه سرم میرم دانشگاه او رم بیاریم...
گفتم خو بااااشه...
تا چادرمو سر کردم برق اتاقو زدم اذانو گفتن :|
چشمک زدم ک میشه نمازمو بخونم؟
گفت بخون عیب نداره :)
یه 5 دقیقه ای نمازمو خوندمو راه افتادیم...تو ره گفت میدونستی تولد زهراس؟!
گفتمممم اع اع اره راستی :)

گفت میشه یه سر بریم خونه لیلاشون تبریک بگیم؟
دیدم نمه نمه داره خرم میکنه ک نگم درس دارم...
:)
گفتم خو بریم!
کیکم بگیریم کلی ذوق میکنه :)
خلاصه شیرینی فروشی نگه داشت یه کیک کوچولو گرفتم با سه تا بادکنک دو تا صورتی یه بنفش :)
وقتی رسیدیم من هنو تو ماشین نشسته بودم داشتم بادکنکا رو باد میکردم...
دکترو فرشته جلو در رسیده بودن داد زدم نعععععع زنگ نزنین تا بیاممممم
بادکنکا رو گرفتم جلو آیفن زهرا گفت کیه ؟
بادکنکا رو تکون دادم چنان جیغی زد ک از خنده مررررده بودیم :)
القصه تازه رسیدم خونه سرم درد میکرد دیگ کافی میکس هم نگرفتم با زهرا و فاطمه تکواندو بازی کردم موهامو میکشیدن کثافتا سردرد شدم...گفتم زودتر بخابم بهتره،قبل اینی ک سردردم وحشتناک بشه...
اینم کیک تولد امشب کااااملا یهوئی :)