ظهری یه ترانه می گوشیدم هم زمان تایپ مقاله رو هم انجام می دادم.

دیگه کار تایپ طول کشید منم خیلی رفتم تو فاز ترانه و عاشقی و کمان ابروی یار و چشمان خمار و لبای چه و چه و چه ایشان...

خودمو انداختم رو بالش و بی خیال مقاله شدم گفتم یه ربع بیس دقیقه ای چشمامو ببندمو استراحت کنم...دیدم نه اصن فایده نداره هرچی بیشتر میگذره این حس عاشقی غالب تر عمل میکنه جوری ک دیگه داشت اشک از چشم در می اومد...

و از اونجایی ک این مسخره بازیا مال آدمایئه که یارشون در برشونه نه منی که یارم به بره آخوندای حوزشونه...همت کردم بالشو پرت کردم گوشه اتاقو پریدم تو حموم.

آب و داغه داغه داغ کردم رفتم زیر دوش شروع کردم ماساژ شونه هام وااااقعا خستگی این مدتو از تنم گرفت تقریبا 4 روزی بود دوش نگرفته بودم چقدددددر چسبید زیر دوش بودم ک گفتم تا اطلاع ثانوی گوه میخوری ترانه گوش میدی...والا!

آدمی که 2 تا مقاله در دست ارائه داره 3 تا کنفرانس کمتر از دو ماه وقت،خیلی گوه خورده ترانه گوش بده...

القصه خیلی شیک و مجلسی عاشقی از سرم پرید الانم دارم رو صفحه 11 مقاله کار میکنم.

والا!

:|