یه چیز خیلی با حالی داره برام اتفاق میفته...اینی ک میگم باحال منظورم این نیس ک خوبه منظورمم هم این نیست که بده فقط باحاله.یه جورایی هیجان انگیزه.

یعنی تو همه عمر 24 ساله م همچین حالی نداشتم...

نمیدونم درسته ک بنویسمش اینجا یا نه؟

ولی خب وبه خودمه اینجا ننویسم کجا بنویسم؟

از دیشب برای اولین بار برای اولین بار برای اووووولین بار تو همه عمرم وحشت کردم از اینکه....از اینکه یه روزی بیاد ک سید دوستم نداشته باشه از اینکه فراموشم کنه...چ میدونم از این چیزا!!!

کلا از اون قسم دخترائی هستم ک اعتماد به نفسشون اعتماد به سقفه...خو شاید هر کس دیگه ای هم جای من بود همینقد از خودش مطمئن بار میومد...اتفاقائی ک واسه من افتاده و وضعیتی ک درش زندگی میکنم بهم یاد داده همیشه و تحت هر شرایطی یه دختره خاستنی هستم و میتونم به سادگی آرزوی خیلی از پسرا باشم و واقعیت اینه هیچ موقع نگران نشدم از اینکه وای نکنه فلانی منو دوست نداشته باشه...

گاها دخترا میگن فلانی که دوستم نداره لیاقتم رو نداره...(این حرف حرفه دلشون نیستا برا اینی ک خودشون رو آروم کنن این حرفو می زنن...)در مورد من همیشه این صدق می کرده یعنی اگه پسری بهم ابراز علاقه نمی کرد واقعا واقعا واقعا میذاشتم رو حساب اینی که خودشو در حد من ندیده!

کلا یه همچین موجودی هستم :)

واقعیتی هست که باید اعتراف کنم بهش...

تا دیشب من حسم نسبت به سید همین بود...یعنی تا دیشب میگفتم اگه یه روزی بیاد که نخاد منو خو این از بی لیاقتی خودشه ضعفی در من نیست...

یعنی شاید تا دیشب خیلی راحت میتونستم با این نخاستنه کنار بیام...

دیشب قبل خاب داشتم به رسم این دو ماهه صدقه کنار میذاشتم...مامان گفت دیگ ک داری میخای واس چی صدقه؟

گفت واسه اینی ک خاب بد نبینم...

با نگاه پرسشی نگام کرد ک یعنی چی منظورت از خاب بد چیه؟

ب شوخی گفتم خاب هر چیزی جز سید محمد میشه خاب بد :)

خندید

گفتم آره طفلی میاد تو خابم کاری نداره همینجور مظلوم فقط صحبت میکنیم نه دستی میده نه پایی :))

کلی خندیدیم 

ولی جدای از این حرفا از بعد سکوتش انگار بی نهایت خاستنی تر شده...

انگار جذبه بیشتری داره...

و انگار نبودنش سهمگین تره برام.

من برای باراول تو همه عمرم دارم می ترسم از اینکه مبادا پسری دوستم نداشته باشه.

من دارم از این میترسم!!!

من دارم میترسم که سیدمحمدو از دست بدم!

انگار هر چی بیشتر میگذره بیشتر عاشق میشم...

جالبه ک همه میگن اگه بین دو نفر جدائی بیفته کم کم همه چی فراموش میشه...

این در مورد منو محمد انگار عوضیه!

این شکلو همین الان کشیدم ک بهتر حرفامو بفهمین نگاه کنین:

 

شاید اگه منو محمد کنار هم بودیم سیدمحمد تو قلب من می شد یه درخت تنو مند مثل شکل شماره یک.هر روز بزرگ و بزرگ و بزرگ تر می شد تا جایی که همه قلبمو پر میکرد و چقدر همو دوست داشتیم...ولی هیچ موقع فرصتی نداشتیم واسه اینی ک ریشه ها رو محکم کنیم...یعنی اگه دست زندگی یه طوفان میذاش تو سرنوشتمون کاری نداشت که این درخت،تنومنده یا نه.وقتی ریشه ها محکم نبودن می افتاد...
این فاصله ک بینمونه یه جوریه ک دیگه ما نمیتونیم قربون صدقه هم بریم تا پر و بال بگیریم ما نمیتونیم عاشقی کنیم تا خشگل تر بشیم و برگامون سبز تر و محشر تر بشه...انگار فرصتیه واسه اینی ک فقط بفکر ریشه ها باشیم.همین.
محمد تو این جدایی داره تو من ریشه میکنه...کاری به طوفان ندارم...اینجور که داره پیش میره اگه بلدوزر بندازن و از ریشه درش بیارن از تو قلبم...اونقدر ریشه هاش تا دور دستها رفته ک باز از یه جای دیگه ی قلبم جوونه میزنه!
از دیشب حس می کنم محمد داره تو قلبم یه چیزی میشه شبیه شکل 2 خدا به قلبی رحم کنه که همچین درختی با همچین ریشه هایی توش رشد میکنه...
خدا به قلب من رحم کنه.
+
این فیلمو ببینین شبیه جداییه منو محمدمه...
 


مدت زمان: 1 دقیقه 11 ثانیه
 

+

دیشبی تاصفحه 5 تایپ کردم خابیدم.

امروزم خدا بخاد 3-4 صفحه ای جلو میره...

استاد کچله ایمیل داد گفت یکشنبه صبح ساعت 9 بزنگ که در مورد مقاله صحبت کنیم.

+

بهترم شکر خدا درد استخون و مفاصل الانم واقعا بهشته در برابر اون تب و لرزی که دیروز داشتم....

+

یادتونه یه هل من ناصر دادم؟

دو نفر داوطلب شدن کمک کنن اولی رفیقم،عشقم،یه دونه با معرفته بیان اینجا دومی هم آقای محمدرضا اینجا.

بهتر دونستم یه تشکر هرچند خشک و خالی هم شده بدین وسیله انجام بدم :)

بخصوص از اقای محمدرضا که بدون هیچ پیشینه ی آشنائی قبول زحمت فرمودن و واقعا معرفت رو در حق اینجانب تموم کردن.