در یه حد ماورائی حالم بده فکر کنم اون روز ویروسو از رضا گرفتم هم از سیگارش کام گرفتم هم دستشو گرفتم تو دستم...

بافت تن میکنم تنم داغ میشه در میارم یخ میکنم در حد لرز!

پیشونیم عرقه سرده سینم داغه...یه وضع گوووووهی اصن.

کمر دردمم ک امونمو بریده...

نونم تو خونه نداریم گشنگی هم یه طرف ماجراس...

به امید میگم نون بگیر بیار میگه امشب مسجدم صبر کن صبح برات حلیم میارم از مسجد...خو لامصب من تا صبح میمیرمممممم از گشنگی!

تن ماهی و تخم مرغم ک بخام تدارک ببینم باید نون باشه!!!نباید؟؟؟

چ میدونم والا اگ سید بود و میگفتم گشنمه ولی غذا نداریم حتما میگفت دیگه چی؟یه جور حرف میزنه انگار پسر 6-7 ساله ست!پاشو پاشو یه چی بخور تا نخوردی هم اجازه نداری بخابی...

لامصب این مقاله لعنتی هم طلسم شده ای کاش تا فردا تموم می شد کلی گرفتاری ریخته رو سرم

29 آبان سه تا کنفرانس همزمان دارم در زمینه حقوق هوا فضا،تجارت بین الملل و حقوق بین الملل خصوصی.برا هر سه تاشم باید پاور پوینت داشته باشم.

25 آذر باید دو تا مقاله ارائه بدم به کنگره یکی در زمینه الزام آور بودن یا نبودن برجامه یکی دیگه در زمینه بررسی پیوستن ایران به سازمان تجارت جهانی.

دی هم ک امتحانا شروع میشه تا اوایل بهمن وقتم به فاک رفته...

7 اسفند هم که آزمون دکتری است.

رسما دهنم گائیده ست...

چ می دونم والا فعلا که همین یه مقاله منطقه ای رو رفتیم بنویسیم رسما زاییدیم دیگه در سطح کشوری خدا می دونه چ دهنی ازمون آسفالت میشه....

دلتون نخاسته باشه...

احمد که کلاس اول دوم ابتدایی بود یه روز خیلی بد سرما میخوره از قضا من تا صبح بالا سرش بیدار میمونمو پاشو میمالم کمرشو میمام و القسم هذا...این بچه طفلی نصف شبی میبینه من دارم پاشویش میکنم معذب میشه نمیذاره میگه نمیخام برو بخاب من خوبم چیزیم نیست و این حرفا...منم برا اینی ک شرمندگی نکنه میگم خو اگ یه روزی هم من مریض شدم تو بشو پرستار من اینجوری حساب بی حسابیم خوبه؟

طفلک خیالش راحت میشه و میذاره من کارمو بکنم...

از اون روز به بعد یکیمون که مریض میشه اون یکی از پیشش جم نمیخوره تا حالش خوب بشه...قصه میگیم ماساژش میدیم نوازشش میکنیم لازم باشه حوله خیس میذاریم رو پیشونیش و هرچی...کلا تکون نمیخوریم از کنار هم تا خوب بشه اون یکی...

امشب ک احمد دید حالم اینطوریه اومد کنارم برق اتاقو خاموش کرده بودم ک بخابم همینجور ذهنم در گیر گرفتاری های تا آخر سالم بود که گفت بیام پیشت بیداری؟

گفتم اوهووووم :)

اومد کنارم گفت با بوس من خوب میشی؟

سرم زیر پتو بود گفتم نععععع دست به من نزنیا مدل خابیدنم به هم میخوره رو پتو رو بوس کرد دلم براش سوخت که این همه راه اومده حتی سرمم از زیر پتو بیرون نیارم سرمو در آوردم دستشو گذاشت رو پیشونیم دستاش خیلی گرم بود خندیدم لپشو تکیه داد به لپم پیشونیم بین گردن و شونش بود حس بی نهایت خوبی داشتم به شکل فوق العاده وحشتناکی دردم کم شد!!!

همینجور ک داشت قربون صذقم می رفت یهو دلم هوای سیدو کرد...خیلی دلم خاست ک...

چ میدونم والا...بهش خندیدم گفتم خوبه خوب شدم پاشو برو بسه...

دلش نمیخاست بره ولی طوری دستمو گذاشتم رو سرم ک انگار حضورش اذیتم میکنه این طفلی هم گفت خودت خاستی برماااا من سختم نبود پرستارت بشم...گفتم آره خودم خاستم برو من دو سه دقیقه دیگ خابم میبره خستم....

پا شد رفت...

خداااااااااااااایی خیلی حالم بده این جفنگیاتم فی البداهه نازل شد!

من اگه یاد بگیرم کمتر زر بزنم یه روزه کامل گیر نمیکنم چکیده ۲۵۰ کلمه ای بنویسم بقول فرشته کوک بشی ساکت شدنت با کرام الکاتبینه...

نمیدونم کارتون آنه شرلی رو کیا دیدن؟

ولی همیشه فرشته و زضا میگفتن پرچونگی آنه عینهو مریم میمونه...

الان دیگ تو مرحله ای هستم که این قضیه رو قبول کردم :)