امروز نوبت نذر دایی مجتبی بود زرشک پلو...ظرفا رو که تقسیم کردیم گفتن خو حالا سفره بندازین خودمون بخوریم...گفتم بی خیال بابا کی حوصله داره سفره بندازه ظرف بشوره بیاین تو همین لگن برا ما بریزین همه با هم می خوریم...پیشنهادمو تو هوا گرفتن بس که عاقلانه بود :) القصه آقایون با شخصیتمون یکی یه ظرف برداشتن رفتن تو تراس نشستن شروع کردن به خوردن جمعیت بی شخصیتا به سر دم داری اینجانب تمرگیدن همونجا رو زمین دور لگن :))


فرشته برنج رو ریخت تو ظرف گفت هفتادیا تو این ظرف بخورن...

دکتر چون طبق معمول تو جرگه با شخصیتا بود ظرفشو برداشت رفت رو باغچه نشست شروع کرد به خوردن...

امیرحسین طفلی خیلی التماس کرد بذاریم پیش ما بخوره گفت بابا من دو ساعت همش زودتر دنیا اومده بودم هفتادی بودم گفتم خیر تفکیک جنسیته :) اینو ک گفتم آقایون بی شخصیتی هم که توقع داشتن تو لگن بی شعورا غذا بخورن حساب کارشون رو کردن قاشق به دست برگشتن کلی خندیدیم می گفتن بابا مگه اتوبوسه که تفکیک جنسیته :))

رضا و جواد و حاجی رو تراس غذا میخوردن بقیه هرکی یه گوشه حیاط مام وسط حیاط...

مجتبی ک مسیول تقسیم گوشت بود بلند شد بالا سر ما ایستاد از اون بالا گوشتو ریز میکرد می ریخت تو ظرفمون یه مدل ک انگار داره به جوجه ها غذا میده صدا هم در می آورد یه چی شبیه چو چو چو چوووه مررررررررررررده بودیم از خنده تا رفتن شروع کنن به خوردن زدم زیر قاشقاشون گفتم اینجوری نه سهم میدم همه گوشتا رو جمع کردم جلو خودم گفتم این مال من باقیشم دعوا نکنین با هم بخورین تا می خوردم زدنم :)) بعدشم شروع کردن به خوردن...خاله اومد برا عروسش یه لیوان دوغ آورد دستامو بالا گرفتم گفتم الهی...یهو همه ساکت شدن منم دیدم بد می خوره ساکت شم ادامه دادم:یکی رو برا ما بفرست که نطلبیده واسمون دوغ بیارن!(حالا کل حیاط ساکت یعنی رضا به وضوح این دعای خاک بر سری منو شنید)دهنمو نبسته بودم هنو ک چهار نفر به شوخی دودین سمتم لیوان دوغا و نوشابه هاشونو گرفتن سمتم گفتن بیا نطلبیده ست نزدیک بود بریزن رو من خنده خونه ای شده بود...گفتم کاش از خدا یه چی دیگ خاسته بودم نمیدونستم حاجت میده این لگنه!

خلاصه همینجور با مسخره بازی می خوردیم که حس کردم تکون دیگه از تشنگی هلاک میشم!

همونجور که دور لگن نشسته بودیم مسخره بازی در می آوردیم یه جور ک فقط بچه ها بشنون گفتم کاش آب بود جای نوشابه...رضا به شوخی از رو تراس یه پارچ آب نشونه رفت بریزه رو من باد زد کل اب ریخت تو لگن!حالا لگن پر از گوشت و برنج!

خنده پاره شدیم گفتم این لگن حاجت میده مرگ خودم همه اومده بودن یه گوشه لگن چسبیده بودن ک حاجت بگیرن یه وعض خر تو خری اصن به الهه گفتم بچه میخای صب کن خلوت بشه اینجا ما رو حامله نکنی تو این گیر و دار حاجتا قاطی شه...یعنی تو اوج خنده بودیم با این حرفم ک خاله برگشته میگه نه این بار تو دور همی حال آیه الله کاشانی رو نپرسیدم ازت حالت گرفته شه خیلی سرخوشی...

:)

سررررررررخ شدم از خجالت انقد دستم انداختن انقد دستم انداختن ک نگو...گفتم بابا اون بیچاره هم ول کرده شما ول نمی کنین؟

خاله میگفت نه دیگه اون تا ابد هست :))

همینجور داشتیم سعی میکردیم یه چیزایی از تو لگنی که یه پارچ آب توش خالی شده بخوریم که دایی جا اومدن غذا رو مزه دار تر کنن بی اجازه یه کاسه آبگوشت هم توش خالی کردن...دیگ ما ک داشتیم غذا می خوردیم مررررررررررده شدیم از خنده گفتم تکون دیگه بلند میشن میان شلوارشونو میدن پایین خیلی شیک و مجلسی توش میرینن میرن کنار ما بخوریم...واااااااای دیگه سینه خیز داشتیم برنجا رو میخوردیم...دختر نرگس خیلی شیرین ته نوشابه ای ک تو لیوانش مونده بود رو نشون میداد می گفت خاله اجازه هست اینم بریزم تو برنجا قاطی کنیم؟

دیگه این باورش شده بود باید برینه تو غذا...کل حیاط رو هوا بود یعنی...

پسر الهه با دست از تو ظرف خودش برنج میریخت تو طرف ما میگفت چو چو چو چوه ما دیگ از خنده مرده بودیم این الف بچه ما رو انتر کرده گفتم بابا گوهتو جمع کن حالمونو به هم زد بذا یه لقمه کوفت کنیم طفلی پسرش میگفت شما گفتین آبش زیاد شده خاله دارم برنجامو میریزم آبش کم بشه :)

الان که دارم مینویسم اینا رو واقعا اشکم در اومد از یاد اوری اون صحنه ها...

کلا این فقط یه قسمت از نذریه امروز بود...

دور همیای ما همیشه همین مدلیه جنازت بر میگرده خونه بس ک میخندی...

موقع برگشتنی رو تراس نشسته بودم تا یکی قصد خونه کنه همراش برگردم خیلی هم ساکت و مظلوم حاجی اومد کنارم نشست با عصاش می زد به رون پام رومو ک میکردم سمتش روشو اونور میکرد...گفتم ببین حاجی منم که ساکتم تو خودت تنت می خاره ها!

کللللل تراس رفت رو هوا :)

خلاصه درد کمر و مقاله باعث شد زودتر برگردم خونه که ان شا الله تا شنبه تموم باشه فعلا تا صفحه ۶ تایپ کردم خدا بخاد فردا تمومه

ان شا الله.