صبح ک بیدار شدم درد داغونی تو شونه هام حس می کردم احتمال صد در صد برا نذریه دیروز بود...

تا ظهری یه سر داشتم رو مقاله کار میکردم...بالاخره ۹۰۰ صفحه تموم شد.

استارت زدم برا نوشتن اصل مقاله.

با چکیده شروع کردم.چکیده بایس بین ۱۵۰ تا ۲۵۰ کلمه می بود هر غلطی می کردم زیر ۳۵۰ تا کلمه نمیشد...دست آخر دلو زدم به دریا یه پاراگرافو حذفیدم...خدایی مطالب با حالی توش بود خیلی حیف شد...

نیم ساعتیه کار تایپ چکیده تموم شده...

ظهری رضا از خاب بیدار شد صدام زد رفتم گفت ببین میتونی برام کبریتی فندکی چیزی پیدا کنی سیگارمو روشن کنم؟

گشتم دیدم نیس.سیگارو از لای انگشتش گرفتم گفتم بده با شعله اجاق روشنش می کنم...

خلاصه کام اول سیگارو گرفتم برگشتم تو اتاق پیش دکتر و امید...داشتن تو تلگرام می گشتن منم کنارشون رو چکیده کار میکردم...نشستم دکتر خودشو کشید کنار از بوی دهنم متوجه شد سیگارو کام گرفتم...منم توجهی نکردم نشستم پی مقاله...سیگار رضا کوچیک بود گوش ب زنگ بودم بگ بیا سیگار بعدی رو روشن کن ک کام بعدی رم بگیرم :)

صدا نمیزد....به بچه ها گفتم دعا کنید صدا بزنه کام بعدی رم بگیرم لامصب اولی خیلی مزه داد اینا خندشون گرفت یهو رضا صدا زد رفتم پیشش میگم چیه؟

صورتش خیس عرق بود دستمو گرفت نشوند کنار خودش رنگ به روش نبود گفتم چیه سیگار میخای(این جمله رو با شیطنت ادا کردم...)

گفت دارم میمیرم.

دستشو انداختم رو شیکمش گفتم پاشو خودتو لوس نکن سیگار خونت اومده پایین یکی دیگ روشن کنم خوب میشیاااا نمیخای؟

:)

گفت نه

:/

خلاصه رفتیدم فرشته رو صدا کردم گفتم رنگ ب روی رضا نیس نکنه قلبش باشه پاشو برین دکتر...

گفت نخیر میخاد منو مسخره کنه...

خلاصه داشتن میرفتن دکتر جلو در رضا برام دست تکون داد گفت خداحافط من دیگ بر نمیگردم میمیرم تو راه!

فرشته از بازوش نیشگون گرفت گفت بیا برو یه چی نگو ک بر میگردی خجالت زده باشی یه کار کن روی برگشتم داشته باشی با این هیکلت!

:))

من خندیدم گفتم اجازه هس تا برگردین جای خالیتو برا بچه ها پر کنم؟

گفت مثلا چ کنی؟

گفتم چ میدونم مثلا یه نخ سیگار بکشم؟

خندیدن گفتن روتو کم کن :)

خلاصه رفتم تو خونه دیدم درد کمرم زیاد شده یه ژلوفن خوردم با خودم گفتم کاش منم حاضر شده بودم یه آمپول می زدم خو...

یکی دو ساعتی طول کشید تا فرشته بیاد ظاهرا ویروس بوده با سرم حل شده.

هیچی دیگ اجازه گرفتم یه نخ سیگار روشن کنم صدای معتادا رم در میاوردم بلکه ب لودگیم دلش رحم بیاد بذاره بکشم....خندش گرفته بود از مسخره بازیم :))

خندید گفت خود می دونی...

فندک و سیگارو برداشتم همینجوری ک می رفتم سمت اتاقم گفتم کسی نیاد تو اتاقم کار دارم تو راهرو هم نیاین بوش میاد...

:)

دکترو فرشته خندشون گرفت از حرفم...

خلاصه رفتم تو حیاط رو زمین نشستم سیگارو روشن کردم صدای زنجیر و طبل از خیابون میومد منم تو حال و هوای خودمو مقاله و دکتری و سید و حضرت زینب حال کردم واسه خودم...باد از روبرو می وزید دود سیگارو بر میگردوند تو صورتم خیلی خوشم میومد...دلم نمیومد کام عمیق بزنم سیگارم زود تموم میشد...

ولی تو عمرم هیچ سیگاری به این با حالی بهم مزه نکرده بود حال کردم اسااااسی...

کمر دردم بهتر بشه میرم رو قسمت مقدمه ی مقاله کار کنم...