پیشنهاد دانلود


ظهری رفتم کتابفروشی کتاب بگیرم...

راه برگشتی یادم اومد حاج خانم خیلی وقته هوس مقنعه کرواتی کرده از اینایی ک دختر خفنا سر میکردن یه زمانی :|



خلاصه گفتم فرشته نگه داره ک براش بگیرم...

رفتیم خونشون کلی ذوق کرد دو ساعتی داشتم یادش میدادم چطور باید پاپیونی گره کنه...

دیر یاد میگرفت من همش بهش میخندیدم  دست آخری ک یاد گرفت گفت ایشالله یه شوهری گیرت بیاد از خودت بهتر!

خندیدم دیدم دارن اذان میگن رفتم لباسامو در آوردم تا فرشته براشون ماهی درست کنه نماز بخونم...حاج خانم گفت میمونی پیشمون ک داری لباس در میاری؟

گفتم نه میخام وضو بگیرم نماز بخونم...

گفت فرشته الان میره هااااا...

گفتم عیب نداره نماز ظهرو میخونم عصرو میرم خونه میخونم.

گفت چرااااا؟؟؟؟

خیلی جدی گفتم خو من الان دو سه ساله سنی شدم نمیدونستی؟

با تعجب نگام کرد تفشو نمیتونست قورت بده...

ادامه دادم همینجور ک وضو میگرفتم گفتم مثلا شما امام علی رو قبول دارین من قبول ندارم.

یهو بلند برگشت گفت خاک تو سرت!

گفتم همینه ک هست...

عوضش من عمرو دوست دارم.

گفت پس نجستی دیگ برای ما چیزی نخر نمی خوریم از دستت.

گفتم واااا مگ بهایی شدم!

سنی ام!

سنی ک نجس نیس؟!

گفت چرا تو نجستی دیگ...

دست به ما نزن...

از دستم آب وضو میچکید آرنجمو مالیدم به لپش گفتم پس قشنگ نجسشدی دیگه...

جیغ میزد فحش به بابام میداد میگفت خاک تو سر بابای بی غیرتت نکنن ک می ذاره تو شیعه نباشی...نجس شدم باید برم غسل!

گفتم آره رفتی غسل بگو غسل میکنم تمیز بشم سگ بهم دست زده!

گفت از سگ بدتری اصن!(از خنده مرررده بودم داشت گریه می افتاد!!!)

:))))

رفتم سر قابلمه های غذا رو از رو گاز برداشتم تو همشون انگشت کردم گفتم اینام دیگه نجس شده می خای بخوری بخور...

خیییییییلی درمونده شده بود با چوب منو می زد میگفت برو بیرون از آشپزخونم...

واقعا داشت گریه می افتاد اصن یه وعضی...دل درد شدم انقد خندیدم...

نمازمو ک خوندم رفتم آشپزخونه ماهی هارم دستمالی کردم بعدم تو یخچالشون هرچی بود دست زدم سر ادویه ها رو باز کردم همممممه رو انگشت تو کردم اینم نمی تونست منو بگیره مث والیبال نشسته دنبال من کرده بود!!!

مرررررررردیم از خنده...

خلاصه داشتیم بر میگشتیم رفتم به حاجی دست بدم داد می زد حاجی حاجی بهش دست نده نجسته!!!وهابی شده!

گفتم بابا سنی ام وهابی چیه؟!

خلاصه حاجی خندید دست داد(چشمک زدم فهمید خالی بندیه :)  )

دستمو سمت حاج خانم دراز کردم دستاشو تو دامش قایم کرد گفت نمیخام برو نجس تر میشم...

گفتم یا دست بده یا لیست میزنم خود دانی...

یک

دوووو

ترسید دستشو در آورد هنو مژه هام از آب وضو خیس بود انگشتمو کشیدم رو مژه هام تر  ک شد مالیدم به دستش دیگ فقط داد میزد...

سینه خیز رفتم تا جلو در :)

داد میزد ایشالله یه شوهری گیرت بیادانقد تو رو بزنه تو رو بزنه تا دوباره مسلمون بشی...

خنده مرده بودیم گفتم اولا ک سنی هم مسلمونه دوما منو شوهرم توافق کردیم شوهرم سنیه خودش گفته خانم اگ سنی بشی میگیرمت منم بخاطر شوهرم سنی شدم اصن!

خندید گفت برو گم شو خودم میدونم مسلمونی :))

(حاجی موقعی ک داشتم کفش می پوشیدم بهش گفت خالی بندیه خانمش کمتر حرص بخوره :)  )

خلاصه خیلی با حال بود خیییییییییلی