امروز ساعت سه و خورده ای ک بیدار شدم واسه نماز شب در حالی بود ک باز از پیش آقا محمد می رفتم رو سجاده!

ساعت ۴ و بیس دقیقه مامان بیدار شد دید سرمو گذاشتم رو زانوم و نشستم...یعنی بنظر میومد خابم میاد ولی دارم به زور خودمو بیدار نگه میدارم...

گفت می ترسی نماز صبحو خاب بمونی؟

نمی ترسیدم نمازو خاب بمونم تو فکر آقا محمد بودم و تو فکر اینی ک چ جوری زیارت امیرو تو این تاریکی بخونم...

ولی چون تمایلی نداشتم(نه که نشه این چیزا رو گفت فقط حوصلشو نداشتم) گفتم اوهوم ک بی خیال شه بره...

گفت خو ما که مافر نیستیم مام نماز صبح میخونیم بخاب خودم بیدارت میکنم...

گفتم من کی گفتم کافرین؟دیدم خابی نمیتونم بهت بسپارم بیدارم کنی ی موقع فک میکردین من خوندم بیدارم نمیکردین...

گفت بخاب خیالت راحت بیدارت میکنم.

خابیدم ده دقیقه بعد با صدای اذان خود بخود بیدار شدم...

نمازو اول از همه خوندم خاستم پتو رو بکشم رو خودم ک مامان اومد بیدارم کنه ...گفتم شما بخون من خوندم...گفت کی بیدار شدی؟مطمین باشم خاب نیستی؟گفتم آره بیدارم...

داشت می رفت بیرون ک من هنو تو فکر آقا محمد بودم.

برگشتم بهش گفتم دوباره خابشو دیدم...

منتظر بود تعریف کنم از خابم...من تعریف نکردم...

بعدش گفتم: فک میکنم از اول محرم تا حالا داره به امام حسین متوصل میشه من زنش بشم ک انقده تو خابمه از محرم تا حالا...

مامان گفت به همین خیال باش و بعد خندید :)

بلند بلند خندیدم گفتم بهش بگو عاااااشق تو اگ قصدت از اومدن تو خاب من اینه مخ منو بزنی جواب مثبت بدم من ک جوابم مثبته!!!

بیا برو تو خاب حسین ک ما رو خونشون راه بده بعده عروسی...بیا برو تو خاب مامان بابام...

من که راضی امممم باباااااااااااااا :))

مامان ریسه رفت منم دیگ چیزی نگفتمو خابیدم...

+

دیشبی لباس بافتنیامو اوردم سر دست...

یقه اسکی هامو خیلی دوست می دارم :)

صورتی یقه اسکی

توسی یقه اسکی

بنفش

نارنجی یقه باز

و سبز

امید داشت لباسایی رو ک دیگ نمیخاد میریخت دور قاطیشون یه پیرهن آبی چهارخونه هم بود بهش گفتم این ک هنو خوبه سرکار بپوشی...گفت تنگ شده واسم دکمه هاش بسته نمیشه...

با ذوق از دستش کشیدم گفتم پس این مال من :)

شال عزای امیدم ازش گرفتم...گفتم شال عزاس گفت اره؟

بازش کردم دیدم یه جاس سوراخ شده سوراخو نشون دادم گفتم این دیگ کارش از عزا گذشته نماد خاک بر سریه بس ک کهنه ست!

همه زدن زیر خنده :)

دیشب سر لباسا خیلی گفتیمو خندیدیم مسخره بازی در آوردیم...

احمد میگفت من ژیلت میخام...

خنده مرده بودیم منظورش جلیقه بافت بود...نمیدونم خاص فرهنگ ما سمنانیاست یا نه ولی ما میگیم ژیله.

مامان گفت ژیله ست نه ژیلت!!!

گفت همون ژیلین!!!

دیگ امونمون بریده بود...


داشتم لباسامو پرو میکردم امید سر یکیشون ک خیلی تنگ بود سر رسید خجالت کشیدم گفتم خو بیشعور روتو اونور کن بلکه نخام ببینی حالا!

گفت خو چیه میخاستم ببینم خاهرم چقد برازنده ست؟دیدم خیلی برازنده ست(این تیکه رو با کنایه گفت...)مردیم از خنده...


احمد شلوار گرم کن سربازی امیدو پا کرده بود چون خیلی چاق تر از اون موقع امیده شلوارا داشت تو پاش میترکید پشتش به من بود باسنش خیییییییلی ضایع بود گفتم وااای این ماهواره ست اصن باسنشو نیگا کنین تو رو قران!

امید ک جلوش بود از خنده داشت کمدو گاز میگرفت گفت خوبه تو فقط پشتشو میبینی من ک دارم از جلو میبینم باس کفاره بدم!!!

احمد چرخید سمتم با یه صحنه ای مواجه شدم ک نمیدونستم باس بخندم یا شرم کنم...دست اخر مث بمب منفجر شدم خونه با من رفت رو هوا چقد احمده ۱۴ ساله چاق تر از امیده ۲۰ ساله ست!!!


گذشت تا نوبت لباسای مامان شد...

یه پیرهن مشکی قشنگی داشت یه خورده بگی نگی تنگش بود...گفت چ کنم؟

گفتم خیلی ضایع ست بنداز دور...

همین ک انداخت تو لباس بی خودیا پریدم برداشتم گفتم تو خودت انداختیش دور مال من بشه؟

گفت کثثثثثافت گولم زدی برش گردون...داشتم تن میکردم امید گفت شبیه عباست تو تنت بی خیالش شو پس بده بهش...خلاصه دادم به مامان.ولی انقدی تو تنم ضایع بود یه بیس دقیقه ای فقط داشتیم مسخره بازیشو در می آوردیم می خندیدیم...

انقد دیشب خندیدیم ک دلم درد گرفته بود همه بلا استثنا اشکامون در اومده بود...من ترسیدم بعده این همه خنده اتفاق بدی بیفته...صدقه دادم...

لباسامون ک جمع و جور شد هر کی رفت پی کار خودش منم رفتم پی مقاله...

+

راستی اون کتی ک دیروز واسه امید دیدم سایزش نشد آقاهه فک میکرد من زنه امیدم همش بهم میگفت این به تن آقاتون برازنده ست آقاتون از این مدل خوششون نمیاد؟آقاتون فلان آقاتون بهمان...امید کلی خر کیف می شد فروشندهه رو مخ کرده ک مثلا زنشم...منم دیگ چیزی نمیگفتم یعنی مثلا چ دلیلی داشت بگم داداشمه من مجردم؟!

والا!  :/

سایز امید ۵۲ بود اون کت تا سایز ۴۸ بودش...

رنگ دیگش ک خیلی نه من و نه امید به دلمون ننشسته بود سایزش ۵۰ بود به زور اندازش می شد...خلاصه بی خیال شدم گفتم نخاستیم...دست از پا دراز تر برگشتیم...امید دید ناراحتم ک سایطش نشد گفت گور باباش من ک از اولم لباس نمیخاستم بخاطر دل تو اومده بودم همینشم...میای بریم بستنی بخوریم؟

گفتم زهر مار بخورم با اون شکم کارد خوردت خو یه ذره رژیم بگیر خو!

گفت از آقا محمد تو ک لاغر ترم...ب خنده گفت ب من عادت کن ک بتونی با او بسازی!

چقد مسخره بازی رو موتور در آوردیم سر هیکل او و سیدمحمد ادای محمدو در می آورد من میزدم رو شونه هاش می گفتم اععععع نکن بیشعور خوبه من ادای زن تو رو در بیارم؟

موتورو ویراژ میداد میگفت بزنی می رم تو جدول شوهرت بیوه بشه :))

خلاصه این روزا شکر خدا من

خوب می خورم

خوب می پوشم

خوب می خابم

خوب می خندم

شما چطور؟