امروز عصری حوالی ساعت ۵ با موتور امید رفتم بیرون...برگشتنی بهش گفتم جلو شیرینی فروشی نگه دار پای سیب بگیرم...(میمیرم واسه پای سیب) خندید گفت نگه ندارم چی میشه؟

به طور کل رو موتور خیلی قلقلکی میشه رو زمین نه!نمیدونم چ حکمتی داره...

گفتم تا برسیم خونه کلیه هاتو در میارم خود دانی...

جلو شیرینی فروشی رد کرد در حالی ک می خندید...منم نامردی نکردم چنان با پنجه هام فرو کردم تو پهلوهاش ک واقعا خودم دردشو حس می کردم!سرشو گذاشته بود رو فرمون و ضعف رفته بود از خنده واقعا جلو رو نمیدید اصلا جلو رو نمیدید خیابون خلوت بود ولی نه اونطور ک هیشکی نباشه ترسیدم بزنه جایی فشار ناخونامو کم کردم ب شوخی گفتم بر میگردی یا درشون بیارم؟

وسط خیابون تک چرخ زد دور گرفت گفت بر نمیگردم  از تهدیدت ترسیده باشمااااا چون دوستت دارم بر میگردم :)

کاش بتونم جواب این همه محبت رو بدم کاش همونی باشم ک فکر میکنه...

خلاصه دستمو از پهلوش برداشتم گذاشتم رو زانو هام(دوست نداره وقتی سوار موتورم شونه هاشو نگه دارم میگه قلقلکم میاد)

موتورو گاز داد یهو محکم خوردیم به یه موتوریه دیگه چنان پرت شدم تو هوا ک گفتم الفاتحه!!!

امید یهو برگشت منو ببینه...جاییم زخم نشده بود فقط ترسیده بودم...

برگشت به موتوریه ک دو تا جوون ۲۲-۲۳ ساله بودن با سر اشاره زد ک بیاین برین...انگاری صدقه سری من ک سالمم...

راننده موتور روبرو گفت چته با این سرعت؟

امید خیلی با ارامش گفت دهنتو ببند پشت سرتو نیگا کن.

پسره گفت جواب منو بدهچته با این سرعت؟

امید گفت گوساله خط ترمزتو نیگا کن بعد دهنتو وا کن...

پسره عقبو نیگا کرد بعد عقب ما رو نیگا کرد گفت تو هم خط ترمزت کمتر از مال من نیس!نمیبینی داری می رسی به پیچ؟نباید دقت کنی؟

من از عقب اومدم کمک امید گفتم اونی ک داره فرعی به اصلی میکنه باید دقت کنه نه اونی ک به پیچ میرسه!!!

پسره تا رفت جواب بده امید با سر اشاره زد گفت گمشو شانس اوردی ابجیم همراهمه وگرنه به گوه خوردن انداخته بودمت مردم داشتن جمع میشدن امیدم ک غییییرتی الهی دورش بگردم موتورو روشن کرد بریم ۵ قدمی دور نشده بودیم ک دوتایی زدیم زیر خنده بلند بلند میخندیدیم...

گفتم امید اگ میمیردی تا ابد خودمو نمی بخشیدم!

گفت چطور؟

گفتم

اولا آخرین خاطرم ازت این می شد که داشتم کلیه هاتو با ناخونام در می آوردم!

مرررررردیم از خنده :)

بعدشم واسه خاطر ویار من برگشتی وگرنه الان خونه بودیم...

داشتیم بلند بلند میخندیدیم یهو یکی از رفقای امید از دور سلام کرد مام مونده بودیم پشت چراغ قرمز حالا داشت حال و احوال میکرد از ۴ قدمی...

خندم بند نمیومد امیدم حال بهتری نداشت...

سرمو گذاشتم رو شونش رومو اونور کردم ریز ریز رو شونش میخندیدم یهو از سمت راستمون یه پیرمرده پشت پیکان گفت سلام اقای صاااادقی!!!

وااااااای سرمو فرو کردم تو کمرش هم این ور رفیق امید در اومده بود هم اونور حالا مام چنان خنده مون گرفته بود ک اندازه نداشت تو کمر امید میخندیدم طفلی ب یه وعضی حرف می زد با رفقاش انگار با بغض حرف میزنه از شدت خنده ی زیرپوستیش...

چراغ ک سبز شد نفهمیدیم چطور بدون خداحافظی رد کرد رفقاشو...

خلاصه
اینم اولین تصادف عمرم :)

البته قبلا یه دونه خودم داشتم اون موقع ک تازه گواهینامه گرفتم اونبار با ماشین پارک شده تصادف کردم :/

اسمش تصادف ک نبود فقط رنگ ماشینا رفت...

+

القصه الان سالم سالمم و جای هیچ نگرانی نیست نزدیک بود سید بی مریم شه بقول امید :)

خیلی ترسیدم از این تصادفه چقد مرگ ب ادم نزدیکه...

بعد اینی ک دیدم سالمم دلم خیلی برای سید تنگ شد...چ حالی می شد اگ می شنید من مردم؟

دلم براش تنگ شد...بیشتر از همیشه.

خدایا شکرت ک زنده ام نه برای خودم ک به عزتت قسم می دونی ک زندگیه این دنیا برام مفتشم گرونه بمولا علی قسم...فقط برا اینی ک کسایی ک دوستم دارم طاقتشو ندارن...برا اونا شکرت.