ظهری داشتیم با مامان و امید و احمد تلوزیون نگاه می کردیم(مختارنامه) ک چون هوا سرد بود رفتم پتو اوردم ک رو بندازن انقد استقبال کردن....

هوا چ داره سرد میشه شوخی شوخی...

خلاصه برا اولین بار ظهر خابم برد...

تو خاب دیدم سید محمد یه پیرهنه مشکیه 6 دکمه تن کرده...

زن و شوهر بودیم...

میخاست بره بیرون رفتم جلوش سینه به سینه ایستادم...نگاهم کرد نگاهش کردم لبخند زدم لبخند زد دستمو بردم سمت دکمه پیرهنش ک دکمه شو باز کنم دکمه بالا رو باز کردم و دکمه سوم و با شیطنت رفتم سراغ دکمه سوم ک دستشو آورد مچ دستمو گرفت!تو بغلش بودم با اخم نگاهش کردم و لبامو غنچه کردم یعنی قهرم...

لبخند رو لباش بزرگتر شد همینجوری ک اروم مچ دستمو گرفته بود و داشت با اون دستش دکمه ها رو میبست گفت اع اع الان نه خانمی میخام برم هیئت...

من غصه خوردم گفتم باشه برووووو بروووووو هرجا دلت میخاد اخمم کردم بغضم کردم خودمو بیشترتو بغلش جا کردم و نازمو بیشترکشید...

:)

بهم گفت نماز عصرتو اصن خوندی؟

نگا به ساعت کردم دیدم یه ساعت مونده هنو تا غروب آفتاب...

گفت اگ نخونی قضا میشه ها...

بدو برو بخون بذا منم برم هیئت من برا خودت میگم ک نمازت قضا نشه ناراحت بشی...

تا از تو بغل هم جدا شدیم ک من برم وضو بگیرم صدای اذان اومد!!!

گفتم واااااااای سیدمحمد اذان مغربو گفتن؟!

خندید گفت بدو برو نماز عصرتو بخون بدو.

خیلی غصه خوردم ک نمازم قضا شده تازه این آقا داره میخنده...

از خابپریدم دیدم هنو نیم ساعتی مونده تا غروب خورشید سرم خیلی درد می کرد...

بدو رفتم وضو گرفتم.

مامان داشت تو اشپزخونه انار دونه می کرد بذاره یخچال با خستگی براش خابمو تعریف کردمو خیلی جدی گفتم این دفعه رو ک شانس آوردم سید میخاست بره هیئت...خدا بعد از محرمو ختم به خیر کنه اون موقع ک دیگ بهونه ای نداره میترسم کارمون به جاهای باریک برسه...

جفتمون زدیم زیر خنده من رفتم سر نماز.


+

خدای قشنگم حاجت میخام ازت این محرم.

یا حاجتمو بهم بده یا خودم میرم از یقه میگیرمش....

والللللللا!

شوخی نداریم ک!

پای یه عمر زندگی وسطه :)

+

چقـــد شکر ک سید میخاست بره هیئت وگرنه نمازم قضا میشد خدایا دلشو نداشتم دلشو ندارم....هیچ جوره نذار نمازام قضا شه.

آمین از ته دل.