رسیدیم به اون قسمتی که علی گفتید سفره های غربتتون خالیه...
این حرفی نبود که بار اول علی بزنه و من تازه برا دفعه اول شنیده باشم!نه!
واقعیت اینه یکی دو شبه خیییییییییلی حسابگرانه داشتم قیمت یه زندگیه مستقله خیلی درویشانه ی دو نفره برای یه ماه رو محاسبه میکنم...
هرجور حساب میکنم کم میاریم...
شاید چند ماه اولو مشکلی نداشته باشیم ولی بعدش خیلی سخت میشه...سختی ک میگم یعنی غیرقابل تحمل....
زندگی تو غربت هزینه هاش چند برابر میشه...
یه فیلمی بود بهرام رادان بازی میکرد و لیلا حاتمی اسم فیلمش بود "بی پولی"
من تموم این دو روز حالم شبیه حال لیلا حاتمی بود...
انقد پول کم می آوردیم که واقعا تو این دو روز داشتم فکر میکردم چطور باید گوشت و مرغ تو یخچال رو تقسیم بندی کنم ک اگه یه مهمون بهمون بخوره آبرومون نره؟!
اگ یهو مهمون بیاد و ما هیچی میوه تو خونه نداشته باشیم چی؟!
من حتی به این فکر میکردم بچمون رو پوشک نکنم و کهنه هاشو با دست بشورم ک زندگیمون کم خرج تر بشه...بعد تا جائی رفتم که کهنه هاشو کجا پهن کنم ک آبرومون نره؟!مثلا یهوئی مادر سید بیاد و ببینه پول پوشک نداریم یا مامان من ببینه کهنه میکنم بچه رو چ خاکی باید بریزم تو سرم؟بعد تصور میکردم ک کهنه ها رو تو حمام پهن میکنم ک مهمونای یهوئی نبینن حتما ک نباس با افتاب خشک شه...(هرچند آفتاب ضد باکتریه و خودش لازمه برای خشک شدن لباسا...چ میشد کرد...آبرومون در خطر بود)
بعد مثلا به این فکر میکردم که بایس ترک موتور بشینم...بعد چطور با یه دست چادرمو جمع کنم با یه دست سیدو نگه دارم که نخورم زمین!تو سرما و گرما تو آفتاب تو بارون چطور میشه با موتور از یه جا رفت جای دیگه؟!
بعد به این فکر کردم وقتی طلاهامو فروختم واسه عروسی دعوت شدیم مامانم ببینه طلا همراهم نیست آبروی سید میره...میفهمن طلاها رو فروختیم دیگ؟
گفتم عیبی نداره میریم از این طلا بدلی ها میخریم بمامان میگم طرحش رو دوست نداشتم عوض کردم آبرومونم نمیره...
به این فکر میکردم ک اگ ما رو دعوت کنن واسه عروسی چقققققققققدر ذوق میکنیم ک بعد از روزها نون خالی و غذای حاضری خوردن داریم کباب میخوریم...
و خیلی چیزای دیگه...
من حتی تصور میکردم چطور باید تو خیابون از کنار مغازه ها رد بشم که سید از نگاهم فکر نکنه چیزی دلم میخاد و نتونسته برام فراهم کنه...
خیلی خیلی خیلی چیزای دیگه...
اگ ما تو کاشان زندگی میکردیم یا تو سمنان وضعیت خیلی فرق میکرد...ولی قرار بود بریم قم!

نه من و نه سید به خیلی جهات آمادگی زندگی مستقل تو قم رو نداریم...
هیشکدوم شغل و سرمایه ثابتی نداریم وضعیت درسامون هم ک مشخص نیست...
با تمام وجود حس میکردم نیاز به زمان داریم تا خودمون رو ارتقا بدیم جوری ک بتونیم تو غربت دووم بیاریم...
فک میکنم برای شروع زندگیمون لازمه حداقل پروانه من مهر خورده باشه...فوق لیسانسم دستم باشه....تکلیف دکتری مشخص باشه زبان فرانسم تموم شده باشه ک بتونم رو حقوق تدریس اونم حساب کنیم....(قبلا بهم پیشنهاد شده بود زبان فرانسمو تموم کنم تو کانون زبان فرانسه تدریس کنم حقوقش هم خیلی خوب بود...تنبلی کردم...)
سید محمد وضعیت جسمی بهتری داشته باشه...حداقل یه ماشین بخره هرچند قسطی...طلبه ترم بالا باشه...به ثبات اقتصادی بیشتری رسیده باشه و خیلی چیزای دیگه...
دیر نمیشه اگه سال دیگ بیان خاستگاری...
چون نه من قصد ازدواج دارم و به کسی جز سید محمد فکر میکنم و نه سید قراره ب کس دیگه ای فکر کنه این از محبت تو چشماش به سادگی فهمیده می شد و البته اصراری ک بمادرش داره واسه راضی کردن خانوادم...
معتقدم: ایشون معتقدن یا من یا هیچکی :)
همونجور که من معتقدم یا سید محمد یا هیچکی :))

خلاصه مادر سید زنگ زد و بمامان گفتم بگو قصد ازدواج ندارم و میخام ادامه تحصیل بدم...
هرچی مامان میگفت مادر سید محمد میگفت محاااااااااااااله این حرف دل مریم خانم باشه من میدونم شما رای دخترتون رو زدین...نظر خودتون رو دارین تحمیل می کنین...
مامان هعی قسم میخورد میگفت بجان محمد بجان مریم اینا حرفای خودشه...میگه نمیخام.
خلاصه مادر سید گفت باید با خود مریم حرف بزنم...
مامان گفت مریم نمیخاد صحبت کنه :)
حالا اینور گوشی رو میداد سمت من میگفت تو رو خدا باش حرف بزن باور کنه...
منم دستامو میبردم بالا و قااااطع قسمای سنگین میخوردم ک بمولا علی اگ یه کلام حرف بزنم اصصصصصصلا اگ اصرار کرد و قبول نکرد بگو دانشگاس...
خلاصه خیلی اصرار کرد با خودم حرف بزنه مامان گفت سختشه...
مادرسید هم طفلی گفت باشه انشالله تا یکی دو ماه دیگ نظرش تغییر میکنه من باز تماس میگیرم هرچی قسمت این دو تا جوون باشه :))
به مریم بگین اگ زودتر نظرش عوض شد فقط کافیه یه پیام بده...
انقده مهربون شده بود این بار...
گفت من خودم به شخصه دوست دارم مریم عروسم بشه نجابتش برام ملاک بوده و تحصیلاتش :)
گفت سید محمد بهم گفته مادر شما دیر زنگ میزنید این خانواده ناراحت میشن دیگ به ما دختر نمیدن :)
الهــــــــــــــــــــــــی قربونش برم چقده واسم عزیزه آخه چقده هان؟!
:)
خلاصه فصل اول این خاستگاریا اینطور بسته شد :)
+
ظهری امید انگشت اشارش رو می آورد جلو لبام میکشید کنار اذیتم کنه منم چند باری چیزی نفتم محل ندادم بار آخر با یه حرکت انگشتشو گرفتم بین دندنام و یه گاز طولانی و محکم گرفتم :)
وقتی ول کردم حسسسسابی سرخ شده بود...دستشو تو هوا تکون میداد میگفت حیف که زن مردمی وگرنه میدونستم چیکارت کنم :)
گفتم اوخ اوخ نگا نگا چیکار کرده دختره بیشعور! :))
برگشته میگ ایشالله دندونات بریزه...من بی تفاوت میخندیدم...گفت دندونای تو نه دندونای سد علی(نمیگه سید میگه سد)
خنده امونمو بری گفتم چرا اسم این طفلی رو یاد نمیگیری آخه؟
سید محمده نه سد علی!!!
از اولشم اشتباهی همش میگه سد علی...
گفتم علی داداششه باباااااااااااا
خندید به شوخی گفت خودم میدوووووونم دلم نیومد بگم او چیزیش بشه گفتم داداشش :)
+
داشت عکس تلگرام دوستش علیرضا رو نشونم میداد همه نشسته بودن جز بابا...گفت یادته با لباس کارگری عکساشو؟!ناکس تیپ زده با جریقه!میبینی چ خشگل شده؟
گفتم خشگل یعنی فقط سید محمد :)
بعد سید دیگ هیشکی خشگل نیس :))
با پا هولم داد اونور گفت گم شو بابا روااااااااانی
چقد حالم خوبه ک میتونم تو خونه چپ برم راست بیام بگم ریشای سید محمدمو عشقه چشمای سید محمدمو عشقه :))
چ حال خوبیه آدم عاشق باشه و عشقشو فریاد کنه :)
+
خدایا شکرت برا داده ها و نداده هات شکر...برا قسمتت برا حکمتت برا مصلحتت شکر :)
شکر معبودا :)