امروز صبح ساعت نه و نیم مامان اومد از خاب بیدارم کرد...

با صدای اول از جا پریدم...فک کردم بایس حوالی دوازده یک باشه...

ساعتو نگاه کردم...

حولمو انداختم رو شونم راه دستشویی رو گرفتم همینجور داشتم به سیدمحمد فکر میکردم...

یه خورده ک به خودم رسیدم رفتم هال دیدم مامان سبزی خریده...

نشستم به پاک کردن...

برخلاف دیروز خیلی از سیدمحمد حرف نمیزد وقتی هم ک من میگفتم سیدمحمد اینطور سید محمد اونطور پی حرفم رو نمی گرفت مثل دیروز...

وقتی میخام بپرسم مادره سید زنگ زده یا نه به شوخی میگم فامیل شوهرام زنگ نزدن؟!

یا مثلا میخوان غیبت سید و مادرش اینا رو بکنن میگن فامیل شوهرات اینطور...

به شوخی گفتم من خاب بودم فامیل شوهرام زنگ نزدن؟

اخماش بشدت رفت تو هم و برگشت گفت انقد خونسردن ماشالله هزار ماشالله ک انگاری میخوان خربزه بگیرن از سر جالیز!

این نشد یکی دیگه!!!

گفتم این چ حرفیه مادره من؟

مگه خودتون با هم توافق نکردین سه روز دیگ زنگ بزنه؟

گفت من توافقی نکردم خودش گفت سه روز دیگ زنگ میزنم...انقد خیالش راحته؟

انقد آرومه و آرامش داره؟

اگ ما بودیم فرداش زنگ میزدیم کلی معذرت میخاستیم میگفتیم ببخشید به نتیجه نرسیدین؟دل تو دلمون نبود!

گفتم من نمیدونم والا شما کارت با خودت معلوم نیس یه روز عاشقی یه روز فارق!

دیروز از مدل ریشای سید محمد میگی امروز اسمشم میاد کهیر می زنی!

تکلیفت با خودت روشن نیس مادرجان یا موافقی یا مخالف!؟

گفت تکلیف با خودته به من ربطی نداره...

گفتم پس انقد اوقات تلخی نکن...هنوز تا شب مونده ک سه روز کامل شه...دیر نزدن که ؟!

تو همین حرفا بودیم ماشین حسین بوق زد...

منم بلند شدم دستامو شستم صبحانه بخورم...امید دیروز گفته بود صبح ک بیدار شی برات یه سوپرایز میذارم رو کابینت...یادم رفته بود حرفش...

دنبال نون بودم ک چشمم افتاد به سوپرایزش...

شکلات صبحااااانه :)

حسین خیلی از این چیزا دوست داره طفلی زنش هم کلا تو باغ نیس که این بشر صبح ساعت 4 میره سر کار...یه استکان چای یه لقمه نون یه کوفتی چیزی بده دستش...

دو سه تا لقمه ای خوردم دلم پیش حسین بود خیلی گناه داره...

انقده ذوق میکنه براش لقمه میفرستم...

قبل از سید محمد هر بار میومد جلو در براش یه چیزی لقمه میکردم میفرستادم...اما تقریبا سومین یا چهارمین باری بود که اومده بود و چیزی نفرستادم...

یه لقمه شکلات درست کردم مامانو صدا زدم بده بهش...

مامان خندید گفت عجب؟

گفتم برو بش بگو جایزه ی اینه که گفتی لات شهرمون شرف داره به سید محمدم...

مامان خندید و رفت...صدای خنده های حسین میومد...سفارش لقمه کرم کنجدی داد...

قبلا بابا برا من یه شیشه کرم کنجد خریده بود ک درس میخونم تقویت بشم مثلا...من خوشم نیومد ولی حسین عاااااشق مزش شد...

از اون به بعد گذاشتم هر وقت میومد یه لقمه بهش میدادم...

خلاصه یه لقمه هم کرم کنجد گرفتم و ب خنده بهش گفتم بحسین بگو مریم گفت چشمت بگیره انقد زیرآب شوهرمو نزن :)

صبحانه رو ک جمع کردم مامان اومد تو خونه...

گفتم چی گفت حسین؟راج به سید حرفی زد؟!

گفت پرسید جواب چی دادیم؟منم گفتم فعلا هیچی مشخص نیس.

اونم گفت بد کردی به مریم گفتی من بده سید محمدو گفتم...من که با سید به شخصه مشکل ندارم...من میگم مریم از سمنان نره...میگم پیش خودمون باشه...

الان اگه با سید ازدواج کنه من چطور بروش نگاه کنم؟

گفتم پس حسین موافقه با سید؟

گفت نه با مسافت مشکل داره.

گفتم شماها کلا خانوادگی خود در گیری دارین!

تو همین حال و هواها بودیم خاله زنگید...

گفت سید محمد چی شد؟

مامان گف معلوم نیس...

خاله گفت خاهرجان دیشب به علی گفتم مریم واسش خاستگار کاشانی اومده نظرش مساعده چون پسره نماز میخونه طلبه ست و سیده...

45 دقیقه فقط یه سر به تو(مامانم) و سید محمد فحش داد و گریه کرد!

صورتش سرخ شده بود بس که اشک ریخت دست آخرم قرص خورد با سر درد خابید...

مامان خندید گفت چرا آخه؟!

شروع کرد حرفای علی رو تعریف کردن:

"به مریم بگو میخای شوهر کنی بیا بگو خودم شوهرت میدم قوه تشخیصت ازت سلب شده!

فهمت کجا رفته؟

حالا ما نفهم بودیم تو که تحصیلکرده فامیلی چرا داری گوه میخوری!!!

همین من زنم سید شد چ گلی ب سرم زد ک میخای شوهرت سید باشه؟!

از گل کمتر نمیتونی بهش بگی...اولاد پیغمبره...فردا پس فردا یه شیکم بزائی دختر باشه میخای چ کنی؟

سگ نمیاد دخترتو بگیره کی از زن سیده خوشش میاد ما رو نبین خر شدیم ما فرق داریم...

پسره گفته میاد غربت زندگی میکنه به فلان چیز خندیده********(اینجا یه عالمه فحش ناموسی) دو سال میره غربت ور دل مریم یه شیکم ک بزاد بچه رو علم یزید میکنه مریمو تحت فشار میذاره میبرتش کاشان!

قبر هفت جد و آبادش کاشانه میره تهران ب کجاش بخندن؟!

بمریم بگو انقد شعورت برس بری کاشان شوهر کنی سنگ قبرتم کاشان میذارن...

تا چهلت فامیلای شوهر واست فاتحه بخونن...کس و کارت همه اینجان تو غربت شوهر کنی فاتحه خونم نداری بدبخت!


شوهر آخوند میخای چ گوهی بخوری؟

آخوند سالم نشونم بده بعد برو زن **** شو...

همین حاجی دیانی خودمون تا حالا چند تا زن و دخترو صیغه کرده؟!

ما نفهمیم نمیفهمیم به خاله بگو همسایه خودتون آخوند بود چند تا زن داشت؟

حاج جواد هفته ای رو یکی میخابید(!!!) اینا رو یادتون رفته؟

شیخ سالم حضرت امام بود ک مرد!!!

شیخا همشون معتقد به حلاله صیغه ان...

بدبختی اینه صیغه میکنن بعدشم جار میزنن کردیم ک کردیم!

بگیم چرا میگن حرام خدا ک نبوده!!!


بعدم رفت سراغ خصوصیات اخلاقی کاشانیا...

ک آدمای دو رو و متظاهری هستن من خودم یه عالمه کارگر کاشانی داشتم و الن بلن و ...

دست آخرم رفت سراغ کرایه خونه های تهران و تنهائی هاش و سفره های خالیه شبام تو غربت...

خیییییییلی گفت خییییییییلی من اعصابم نمیکشید رفتم تو اتاقم...

تماسشون ک تموم شد اومدم بیرون...

گفتم علی ک هیچ وقت کاری بکار من نداشته به او چ ک نشسته گریه میکنه؟!

گفت شما خاهر برادر بودین از اولشم حق داره دلش برات بسوزه و نگران باشه...

گفتم اگه خاهر برادر بودیم خیلی گوه خورد اومد خاستگاریم!

اگ حسین یه چی میگ براش لقمه هم میگیرم اولا حق برادری داره گردنم با هم سلام علیک داریم بعدشم ادب سرش میرسه هرچی به دهنش میرسه و لیاقت خودشه به اینو اون بار نمیکنه انقد شعورش میرسه همه رو با یه چوب نزنه!

همه آخوندا الن

همه کاشانیا الن

همه مردا الن...

اون کاشانیا ک علی باشون دم خور بوده کارگر بودن!

سطح فرهنگشون مشخصه...

سید محمد تحصیلات دانشگاهی داره طلبه ست.

من انقد حواسم به این دنیام هس ک نیاز به فاتحه ی تو و امثال تو نداشته باشم.

بگو نگران دخترمم نباشه دلشونم بخاد هرکسی جرات نمیکنه پاشو بذاره جلو...کسی هم که "هرکسی" باشه میخام هزار سال نیاد دخترمو بگیره...

محمد خودش دل خوشی از آخوندا نداره اصلا قبولشون نداره...اگه داره میخونه برا علم فقاهته همون اولم گفته ک نمیخاد ملبس شه...

نگران سفره های غربت مام بگو نباشه قول میدم نریم سر سفره او ب چیزی دست بزنیم!

خلاصه سرم درد گرفت...خیلی به هم ریختم...

یه نفر!

حتی یه نفر هم موافق با سید پیدا نمیکنم...

یه امید موافقه که طفلی اونم صبح میره شب میاد...

کی وقت میکنه از من حمایت کنه؟

بابا هم ک ممتنع ست...

دکتره گوساله هم ک تا میتونه فقط داره نقاط منفی رو پررنگ میکنه...دیشبیا میگفت اصن چی داره این سید که انقد کشتی میگیری سرش؟

گفتم یه سنسوری بهش وصل کردن دکترا اسمش سنسور فضول سنجه...واسه اون سنسوره ست ک میخامش...

میبینی ک خوبم کار میکنه...

اول فضول توئی! انقده بهش برخورد ک نگو...

خلاصه یکی دو شبه حرف سید میشه ساکت میشه حداقل دیگ جلو من اظهار فضل نمیکنه بحمدلله ک اعصابم به هم بریزه...


تو کل حرفای علی یه جملش رو خیلی قبول داشتم...

و همون یه جمله باعث شد به مامان بگم به مادرسید بگو دخترم گفته فعلا قصد ازدواج ندارم.اگه گفت چرا بگو میخاد درسشو بخونه.


ادامه دارد ان شا الله