خب خب

حکایت از اینجا شروع میشه که دیشب با هزار بدبختی حوالی9 و نیم خابیدم که بتونم 3 برا نماز بیدار بشم...

ساعت ده با صدای ارکستر وحشتناکی از خاب بیدار شدم!

جال اینجاس ک خاب دیدم مراسم ازدواجمون شده و بین خانواده ما و سید محمد دعوا و درگیری شده یه گروه میگن ارکست بخونه یه گروه میگن نخونه....القصه یادم نیس کدوما میگفتن بخونه و کدوما میگفتن نخونه...

رفتم آشپزخونه در حالی ک از استرس خابم قلبم داشت رو هزار می کوبید...

بمامان گفتم:همچین خابی دیدم گفت راج ب این قضیه هم میری تو اتاق با سیدمحمد صحبت کن!

گفتم راج به ارکستر؟

گفت نه راج به نظرش درباره موسیقی گوش دادن...

گفتم او خودش وضعش از من بدتره...فک کنم خاننده مورد علاقش فرامرز اصلانیه...

گفت فرامرز مجازه؟

گفتم هم مجازه هم غیرمجاز یه چی تو مایه های آسرائیه :)

گفت به هر حال فک نکن تو یه هفته جوگیر میشی گوش نمیدی هفته دوم گوش ندی تب میکنی!

گفتم سید خشک مقدس نبود بود؟

گفت بهش ک نمیومد...

به سرووعض مادرش هم نمومد خیییییلی سفت و سخت باشن...حدس میزنم ترمای پائین حوزه باشه...نگفتی ترم چندی؟

گفتم ن من چیزی نپرسیدم هر چیزی رو میدونم ک خودشون میگفتن....

گفت نظر تو راج به ارکستر چیه میخای برای شب عروسیت؟

گفتم تو میخوای باشه؟

گفت برای من فرقی نمیکنه هرجور شما راحت باشین من راحتم...

گفتم به من و امید باشه ک میخوایم اول تا آخر صلوات باشه تو عروسی هامون ولی بابا ارکستر میخاد مگه نه؟(بابام خییییییییییلی ناز میرقصه یعنی محــــــشر)

خندید گفت نمیدونم والا...

بنظرت سید محمدم ارکستر میخاد؟

گفتم نمیدونم ولی مساله ای نیس ک جای نگرانی باشه...

هرچی سید بگه...برای من خیلی مهم نیس....

گفت واسه عروسیتون نمیخای ریشاشو بزنه؟

گفتم نــــــــــــــــــه همینجوری دوست دارم!

اگ بزنه اصن شاکی میشم...

خلاصه همینجور تو فازای عقد و عروسی بودیم و داشت کتلت درست میکرد...

رفتم یه دونه برداشتم همینجور که تو دستم باهاش بازی میکردم گفتم:

یادته دکتر وقتی تو حرم حضرت معصومه بودیم خاب دیده بود من تو جمکران تو محراب جای امام زمان ایستادم و نماز میخونم؟

گفت آره خب!

گفتم خاب حضرت زهرای منم یادت هس؟

گفت خب؟

گفتم ازدواج منو سید محمد داره با همچین چیزائی شرو میشه...این درسته ک مهریمو بخاطر چشم و هم چشمی بکنم 800 تا سکه؟

ساکت شد و یه نگاه گذرا بهم کرد...

ادامه دادم با خنده گفتم اصلا من فردا روم میشه به دوستام و اساتیدم و همکارام بگم مهریم 800 تا سکه ست؟

نگاه پرسشی بهم کرد...

ادامه دادم نمیگن تو چ وکیل کم سوادی هستی ک ملتفت نیستی از 92 به بعد مبلغ مازاد مهر بالای 110 سکه غیرقابل مطالبه است؟

باز نگاهم کرد...

گفتم نمیشه من مهرمو بکنم 313 سکه؟

چهرش باز شد...

گفتم میخام به نیتی ک تو جمکران آشنا شدیم سکه هام باشه تعداد یارای امام زمان...میشه؟

سکوت بود...

بلند به حرفی ک میخام بزنم خندیدم و گفتم مثلا مهریه من باشه 801 تا سکه اونوقت از خودمون بپرسیم چ خیریتی داره عدد 801 خجالت نمی کشیم بگیم خیریتش میشه اینی که از سکه های اعظم یه دونه بیشتره؟

من میخام یه عدد مقدس باشه...

خوبیش اینه دائی اینا همه بودن و شاهدن ما تو جمکران آشنا شدیم...

خب به همه میگیم مریم خودش خواسته به مبارکیه یارای حضرت مهدی این رقمو انتخاب کنه ک خاطره دارن باهاش...

اینجوری کسی هم نمیگه چرا از فلانی کمتره...

کمتره چون بقیه این همه دلیل مذهبی ندارن واسه اینی ک متوسل بشن به اعداد مقدس...

خندید و گفت میفهمم چی میگی باشه من دیگ مخالفتی ندارم باید بابا رو راضی کنی...

گفتم امشب خودت باهاش حرف بزن اون ماده قانونی رم براش بگو...

گفت امشب زوده بوقتش که شد با هم براش توضیح میدیم من کمکت میکنم :)

گفتم یعنی بابا میذاره؟

گفت با دلایلی ک تو داری احتمالش خیلی بالاست قبول کنه :)


نفس راحت کشیدم رفتم نشستم رو صندلی...

2-3 دقیقه ای سکوت بود...دوباره گفتم:مامان قم از سمنان دورتره یا تهران؟

گفت جفتشون به یه اندازه مسافت دارن ولی قم به کاشان نزدیک تره...

گفتم نمیشه ما بریم قم ساکن بشیم بجای تهران؟

گفت چرا قم؟

گفتم اولا مخارج تهران بالاست خیلی بالا...از پس کرایه خونه برنمیایم...

بعدشم واس چی بی جهت سیدو تو معذوریت بذارم؟من برای دکتری میخام بزنم دانشگاه مفید قم.

گرایشی ک من دوست دارم مفید قم داره نه تهران!

تازه سیدم طلبه ست.

قم برای رشد یه طلبه فرصتای بهتری فراهم میکنه.

گفت مشکلای خودشم داره...

گفتم چی مثلا؟

گفت اولا اگ بخای با قطار رفت و آمد کنی ک ایمن تر باشه باید 6 ساعتی تو راه باشی...چون قطار قم سمنان ندارن اول میری تهران از اونجا به سمنان که هم هزینه هات بیشتر میشه هم خیلی وقتت گرفته میشه...

گفتم خو با سواری میام.

مشکل بعدی؟

گفت خونتون میشه کاروانسرا...هرکی میاد قم دیگ میگه شبو خونه مریمشون یا مثلا سید محمدشون میمونیم...تو و سید محمد آدمای کم مشغله ای نخواهید بود سید ک مدام باید مشغول درس و بحث و کار باشه شمام ک به همین صورت دیگ وقت چندانی برا مهمون بازی ندارین!

گفتم اولا ک مهمونامون زائرای حضرت معصومه ان و ما خدمت میکنیم به حساب اینی ک خدمت حضرت معصومه و خاندان پیامبرو میکنیم...

بعدشم مگه سالی بیشتر از یه بار میان؟

اون روزو به خودمون آف میدیم...ما تو کل سال مهمونی نمیدیم چون راهمون از فامیلامون دوره...خو میشه توفیق اجباری...

بعدشم اینی که شما یا پدر مادر سید بیاین و بمونین فرق داره شما ک مهمون حساب نمیشین خونه خودتونه...

خلاصه با اینم موافق بود و شب که تو اتاق خوابیده بودم شنیدم داره قضیه قم رو برا بابا بازگو میکنه حرفی ازمهریه نزد...فقط گفت:

مریم به فلان دلایل میخاد برن قم زندگی کنن...

بابا گفت دلایلش خیلی منطقیه اینم به دلایلش اضافه کن ک قم ترافیک نداره و اعصاب بچه ها راحت تره :)

منو سید محمد رو بچه ها خطاب کرد ذوق مرگ شدم زیر پتو :))

تا اینجا 100 درصد قضیه قم حله.

مونده مهریه ک اونم 50 درصدش ک مامان باشه حله مونده 50 درصد بابا :)

خدایا به برکت همین نمازای شبی ک منو سید میخونیم ما رو به هم برسون و دونه دونه سنگا رو از جلو پامون بردار...

کمک کن خوشبخت بشیم و بتونیم در کنار هم بنده های خوبی برات باشیم...

بنده هائی ک بهمون افتخار کنی :)

+++

میخام روزی ک رفتیم تو اتاق با سید محمد صحبت کنیم یه قول زناشوئی ازش بگیرم...

با این مضمون:

هر اتفاقی ک تو زندگیمون افتاد...ندار شدیم...ورشکست شدیم...بچمون نمیشد...دعوامون میشد...حرفای همو نمیفهمیدیم...هرچی هررررچی....

هر اتفاقی هم که افتاد احدی حتی پدر و مادرامون هیچ بوئی نبرن.

خودمون بشیم سنگ صبور برای هم...

وقتی بابام بفهمه من شبا نون خالی میخورم یا مثلا یه هفته ست هوس انبه کردم ولی پول نداریم بخریم چ حسی ب سید پیدا میکنه؟

مطمئنا ازش متنفر میشه...میگه بی عرضه ست بی غیرته و هزااار حرف دیگ...یادش نمیاد ک خودشون اول ازدواجشون چطور زندگی میکردن...

بعد مامان شرو میکنه تو گوش من خوندن ک دخترم تو خوب باش تو بساز...

اینا حرفای خوبی نیست...وقتی میگه تو خوب باش این حرف ناخوداگاه یعنی محمد بده!

وقتی میگ بساز یعنی عشقتون در کوزه فقط تحملش کن...

هرچند سو نیت نداشته باشن چون پدر مادرن و دلسوز...

اما این چیزا زندگی رو سرد میکنه...

از اون طرف قضیه هم به همین شکله...

وقتی مادر پدر سید ببینن پسرشون خوشبخت نیست...داره سختی میکشه....اونوقت دیگ چ علاقه ای میتونن به من داشته باشن؟

به من بچشم موجودی نگاه میکنن ک مسبب سختیه پسرشون شده...

وقتی خانواد هامون ما رو دوست نداشته باشن کم کم این عدم علاقه تو زندگی منو سید رخنه میکنه...تازه وقتی بریم واسه اینو اون از مشکلامون بگیم این یعنی اجازه میدیم تو زندگیمون دخالت کنن...

باید قول بدیم هر کس درمورد زندگیمون اظهار نظر کرد بی تعارف بگیم:

"ما از جائی که هستیم راضی هستیم و توکلمون به خداست،اجازه نمیدم راج به همسرم بد گفته بشه"

و خیلی محترمانه بدون دعوا و درگیری اون مکانو ترک کنیم...

سه بار ک همچین برخوردی بشه هم مادر پدر من و هم مادر پدر سید متوجه میشن این منطقه خط قرمز زندگیمونه...

بقول رهبر زن و شوهرائی که تو زندگی زناشوئیشون خط قرمز نسازن واسه دخالت سایر افراد،از خودشون بپرسن پس چی ساختن؟!

من خیلی به این اصل معتقدم...

به اصل حرمت گذاشتن به همسر.

شاید تو خفا سید تو دهن منم بزنه من هزار حرف دری وری هم بگم که ابته و هزااااااار البته اینام نباس باشه...اما به محض اینی ک اومدیم تو جمع چنان باید به هم بچسبیم و قربون صدقه هم بریم ک انگار از اولش هم نمیدونستیم دعوای زن و شوهری چیه و اصن مگه زن و شوهرا با هم بحث میکنن؟!

بعد ک دوباره رفتیم تو خلوت خودمون میتونیم دعواهامون رو ادامه بدیم یا بحثمون رو دنبال کنیم تا به نتیجه برسیم...

اما باید بلد باشیم چطور برای هم حرمت و آبرو جمع کنیم...

من از همین الان ک هنوز هیچی قطعی نشده به احدی اجازه نمیدم پیشوند سید رو از جلو اسم محمد برداره...مثلا اگ بگن محمد اینجور با اخم میگم محمد نه و سید محمد...

مامان گاهی تو حرفاش یادش میره سید اولشو بگه اما نسبت به روزاول خیییییلی کم شده...تقریبا داره برا همه درونی میشه...خودم شاید تو خفا محمد صداش کنم اما تو جمع تا ابد یا محمد آقاست یا سید محمد...

اینا نکات ریزی هستن ولی حرمت گذاری ها از همینجا شروع میشه...

واسه همین اصل احترام به همسرم بود که شب قبل باغ فین با همه دعوا کردمو وسط هال خابم برد...یا سر حرفای حسین با مامان یه روز قهر بودم...

ما باید به خانواده هامون نشون بدیم رو هرچی هم ک کوتاه بیایم احترام به همسرمون چیزی نیس ک سرش معامله کنیم...

من میدونستم اگ با مامان قهر کنم برا ازدواجمون سختگیری بیشتری کنه ولی با خودم گفتم حرمت محمد چیزی نیس ک سرش معامله کرد...

اینا رو باید به سید محمدم بگم...

بگم به عنوان مرد زندگیمون به عنوان کسی که رئیس خونه ست حواسش به این چیزا باشه....

نماز وتر وشفعم رو هم بخونمو میخابم تا ساعت 5 و نیم ک بیام رو پاور هفدهم کار کنم...

+

خدایا نگاهتو هزارم ثانیه ای از زندگی منو سید محمد نگیر...

قدم به قدم سیرمون کن از وجودت و از حضورت و از قدرتت و رحمانیتت...

آمین بدم الحسین علیه السلام.