امروز صبح با صدای در از خاب بیدار شدم...پای کتابخونه خابیده بودم رو زمین...

فرشته اومد بالای سرم نشست چشمامو تا نیمه باز کردم...دستاشو باز کرد با صدای تقریبا بلند گفت سلااام بهارم...

چشمام حسسسابی باز شد!

توقع نداشتم انقده زود دوست بشه...

سینه خیز رفتم تو بغلش لپمو بوسید...دستمو بردم تو موهاش نازش کردم...

منو تو بغلش فشار میداد گفت دیگ اجازه دارم باهات حرف بزنم دوستی باهام؟!

یادم اومد اون روز ک بهش گفتم از اتاقم برو بیرون نمیخام کلمه ای دیگ از زبونت بشنوم...

خودم قهر کرده بودم نه اون!

گفتم دوستم ولی دیگ کار اشتباه نکن...

گفت درمورد سید محمد میگی؟

گفتم نه کلا...کارائی ک میدونی درست نیس نکن...نه در مورد سید...در مورد هر کسی...

گفت باشه.

گفت اگ سیدمحمد زنگ زد چی بگم؟!

گفتم نمیدونم دیگ از این به بعد هرچی ک خودت دلت خواست ولی توهین ابدا!

یه ذره گفتیمو گفتیم تا اینکه بهم گفت اگه مادرش زنگ زد برا بار اول اجازه دارم بهش بگم قصد ازدواج نداری؟!

گفتم آره اصن درستش اینه همینطوری بگی...

ذوق زده شد گفت : خدا رو شکر میترسیدم دعوام کنی دوباره!

دیروز ظهر مادره زنگ زد منم گفتم دخترمو به راه دور نمیدم و مریم قصد ازدواج داره...

گفتم مادر سید چی گفت؟!

گفت در مورد راه دور برگشته میگه:

پسرم گفته "اگه همسر ایندم زن خوبی باشه" با راه دور مشکلی ندارم!

گفتم خو یعنی چی؟

گفت: یعنی سید محمد گفته اگه اگه اگه دختر خوبی باشی اونجوری ک او دلش میخاد اونوقت اجازه میده هر وقتی بیای به ما سر بزنی!!!

گفتم اون روزی که شما رفته بودین سلطان علی سید و مادرش اومده بودن پیشم سید میگفت قصد داره برا زندگی آیندش بره قم یا تهران زندگی کنه...خو این حرف سید با اینی که الان تو داری میگی منظور مادرش این بوده که کاشان زندگی کنیم تناقض داره؟!

گفت من از حرف مادرش اینطور فهمیدم که شما باید برین کاشان ساکن بشین...

گفتم اگ قرار باشه بریم کاشان من خودم جواب رد میدم شما از این بابت خیالتون راحت باشه...

گفت ممکنه به ظاهر بگن تهران ساکن می شین اما در واقع برای زندگی مجبورت کنه کاشان باشین...

گفتم شرط ضمن عقد میکنیم که محل زندگی تهران باشه.

گفت اگه ضمن عقد شرط بشه و قبول کنن مشکلی با غربتت نداریم چون اینطوری سید محمدم غریب میشه و از خیلی لحاظا بهتره

مثلا وقتی تو برای غربتت غصه داری درک میکنه و این خودش یه تفاهم ضمنی بوجود میاره...

و یا اینی که به یه اندازه با خانواده هاتون در ارتباطین مثلا اگه پنجشنبه رو میاین سمنان جمعه رو میرین کاشان...این باعث میشه حس بی عدالتی نداشته باشی که همین حس بی عدالتی و ظلم در تو باعث میشه کم کم از محمد بدت بیاد...

و اصلا از طرفی کاشان شهری نبود که آدم بتونه توش خیلی پیشرفت کنه امکاناتی ک تو تهران هست خیلی بهتره شما و سیدمحمد میتونین راحت درس بخونین و مدارک عالی بگیرین ولی تو کاشان این امکانات نیس...

برای وکالت تو هم تهران مناسب تره تا کاشان!

مسافت تهران تا سمنان و کاشان یه مسافت تقریبا برابریه...رفت و آمدش هم با قطاره و لازم نیس از تصادف و ... تو جاده واهمه داشته باشیم چ ما و چ خانواده سید.

خلاصه قرار شد ببینیم سید با این شرط ضمن عقد موافقه یا نه...اگه قبول نکرد همه چی بی چون و چرا منتفیه.

میدونم سید با این شرط موافقه...من چیز زیادی نمیخام یه چیز خیلی عادلانه ست من ک نمیگم بیاد سمنان زندگی کنه؟!

میگم نه سمنان ما نه کاشان سیدمحمد یه چیزی وسطش.


مساله بعدی شد مهریه.

گفت تو نظرت رو مهریه چقدره؟

گفتم 110 تا به نیت ابجد حضرت علی...از طرفی ماده قانونی تنظیم شده از سال 92 به بعد در صورت طلاق دادگاه رای به بیش از 110 تا نمیده حالا حتی اگه مهر 1000 تا باشه مگه در صورت ملائت همسر!

گفت یعنی چی ملائت؟!

گفتم : یعنی خدای ناکرده کار به طلاق برسه مهر من 200 تا سکه باشه دادگاه مهر رو 110 تا در نظر میگیره مگر اینی که سید محمد اموالی بیش از 110 سکه داشته باشه!

یعنی 110 تای اول زندان داره ولی 90 تای دوم اگه پرداخت هم نشه هیچ الزام قانونی نداره باید صبر کنم تا اموالی به دست بیاره و معرفی کنم!


گفت خب حالا ک این قانون تصویب شده چ عیبی داره ما مهرت رو بالای 800 تا تعیین کنیم؟!

گفتم 800 تا به چ دردی میخوره جز اینی ک اونا تحت فشار برن؟!

گفت واسه چی 800 تا قبول نکنن؟!

گفتم واسه اینی که میترسن کار به طلاق برسه اون روز تکلیف پسرشون چیه؟!

گفت خو ما هم میترسیم کاربه طلاق برسه اون روز تکلیف دخترمون چیه؟!

گفتم من از این پولا نمیخام مهرمم کنید میرم می بخشم.

گفت اتفاقا ما مشکلی نداریم تو بری ببخشی...اصلا عیبی نداره...مشکل اینجاست الهه(دخترخالم) بچه روستا بود دیپلمم نداشت و جهازیه چندانی هم نداشت و هزار پایه از تو پائین تر بوده مهرش باشه372 تا سکه مهر تو 110 تا؟!

اعظم (دختر عموم) 22 سالش بود ازدواج کرد 10 سال پیش سطح خانوادگی و تحصیلاتیش از ما پائین تر باز 800 تا سکه تو 110 تا؟

نرگس دختر دائی مرتضی دیپلم داشت و سطح چهره و کمالاتش رو هرجور حسابکنی نصف تو هم نبود 500 تا سکه 5 سال پیش اونوقت برا تو 110 تا؟


گفتم برا ازدواج معصوم و ابوالفضل سخت میشه؟!

گفت چطور؟

گفتم میدونم سید قبول میکنه جمکران خیلی نگاهش پر مهر بود اما مطمئنی می تونی کسی رو پیدا کنی ک برا معصوم قبول کنه؟اگ مهر من از معصوم بیشتر باشه سرخورده نمیشه؟!

گفت نگران معصوم نباش کو تا معصومه...گفتم برا ابوالفضل چطور؟نمیشه مهر دخترتون 800 تا باشه مهر عروستون 110 تا میشه؟!

گفت ما برا زن ابوالفضلم 800 تا میگیریم حتی خودشون نخان اینجور نیس ک بخایم عروسمون رو بی حرمت کنیم...

دیدم نمیشه مخالفت کرد واقعا نه بی راه میگفت نه سو نیتی داشت که مثلا بخاد سنگ بندازه...

گفتم خیلی خب مساله ای نیست ولی من بعد عقد میرم میبخشم.

گفت اونش دیگ به خودت مربوطه تا جائی ک به ما مربوط میشه به دو دلیل باید 800 تا باشه اولیش اینی ک پشتوانه ای باشه برا ایندت دومیش اینی که از دخترای فامیل چیزی کم نداری ک بخاد کم ب حسابت بیاریم...

اگه به زیر 800 سکه باشه بازم منتفی میشه و در این مورد هم با مادرم موافقم هرچند نظر سید محمد رو نمیدونم البته دلیلی نمیبینم ک مخالفت کنه مخصوصا بعد از اون مصوبه مجلس...


مورد آخر گفت بعد اینی ک فیلمو گرفتیم و بابا و تو موردی نداشتین بهشون میگم میتونین تماس بگیرین یه زمانی رو تعیین کنید بیاین برای آشنائی بیشتر...

گفتم مگه قرار نبود ما بریم بار اولو؟

گفت اون واسه وقتی بود ک فکر نمیکردم مادرش سو نیتی داشته باشه...الان حس خوبی به مادرش ندارم...

گفتم چیزی گفته مگه؟

گفت وقتی زنگ زد و من گفتم دخترمو راه دور نمیدم عوض اینی ک دلجوئی کنه و بگه حلش میکنیم کنار میایم برگشته میگه به دخترتون بگین حالا نظر ایشون رو بپرسین...

این یعنی چی؟یعنی ما کشکیم؟!

بعدشم مگه تو بهش چی گفتی ک انقد مطمئنه تو نظرت مثبته؟!

گفتم والا بقران اون روزی ک ما خلوت کردن تو سلطان علی او و پسرش میگفتن و من شنونده بودم من چیزی نگفتم ک حس کنه من با وجود مخالفت شما موافقت میکنم!!!!

گفت خلاصه برگشته بهم میگه به دختر خانمت بگو یه تماسی بگیرن با ما!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا؟

چراااااا؟

چرا همچین حرفی زده؟!

من مگه چیکاره ام ک تماس بگیرم؟!

اگه خانوادم مخالف باشن من تو روشون نمی ایستم!

اینو به سیدم میگم!

درسته من به حرمت علاقه ای ک ب سید دارم ازش دفاع میکنم و تا همینجا هم ک جلو اومدن شاید 40 درصدش با حمایتای من بوده ولی اگه قرار باشه مادر و پدرم بجهت کم گذاشتن محمد و خانوادش بگن نه من تموم میکنم!

نمیشه ک من بجنگم اونا وایستن نگاه کنن؟!

میشه؟؟؟

خجالت آوره برام واقعا!

مادر سید برگشته به مادرم گفته محمد از دخترتون خوشش اومده!

خسته نباشه ک خوشش اومده!!!

والا بخدا!

مادرم میگ این حرفش یعنی من نظر خاصی به دخترتون ندارم سید خوشش اومده!

راستم میگه!

وقتی برگشته میگه سید خوشش اومده یعنی همین دیگه یعنی من ممتنعم!

من دختری هستم که مادر سید بهم ممتنع باشه؟!

مامان گفت اینبار ک زنگ بزنه یا حرفش پیش بیاد حتما میپرسم نظر شما چیه راج به دخترم...

اونوقت میشینیم جوابشو ارزیابی میکنیم اگه بوی عدم "علاقه" دقت کنید عدم علاقه نه عدم رضایت(!) بده منتفیه!

گفتم:

اگه حس کردین مادر سید منو نمیخاد تمومش کنید کاملا تمومش کنید.

مورد آخر هم من اضافه کردم!

گفتم بعد فیلم اگه موافق بودیم چی میشه؟

گفت آشنا میشیم...گفتم یعنی رفت و آمد...گفت اگه اونا بخان دیگ بستگی به صحبتای خانواده ها داره...

گفتم نه من مخالفم.

بعد فیلم بهشون اجازه بدین یه جلسه بیان سمنان وضعیت خونه و زندگی ما رو ببینن و با سطح زندگی ما آشنا بشن...

مام اگه شمابخاین یه جلسه بریم کاشان با سطح زندگی اونا آشنابشیم و همه چی رو متوقف کنید تا دی ماه که من آمادگی بیشتری پیدا کنم و فقط یه ترم از ارشدم مونده باشه...از دی تا خرداد رفت و آمد رو شدید میکنیم و مراسم خاستگاری و قولگیری و اینا رو برگزار کنید تابستونم عقد میکنیم.

گفت خانواده ما با عقد طولانی موافق نیستن!

گفتم سیدمحمدم با عقد طولانی موافق نیست!

گفت تو از کجا میدونی؟

گفتم حرف تو حرف شد خودش اونروز گفت معتقده عقد باید یکی دو ماه باشه...

ناراحت شد گفت همه حرفاتونو زدین دیگ واسه همین مادر سید میگه موافقی...

گفتم نخیر منو سید حرفی نزدیم مادر سید تعریف میکرد از پسرش و عقایدش و سیدم گاهی حرفای مادرشو تکمیل میکرد منم فقط شنونده بودم.

گفت آهاااان

آره

مام خیلی با عقد طولانی موافق نیستیم چون اگه عقد بشین و سید محمد بیاد خونمون شب باید تو اتاق با هم باشین خب این خیلی درست نیست خاهر و برادرت دم بختن همینطور برادر سید محمد...درست اینه که برین سر خونه زندگیتون تا با ایجاد همچین صحنه هائی خدای ناکرده شخصیتتون زیر سوال نره...

گفتم عیب نداره...البته اگ طولانی هم باشه سید محمد رو شخصیتی ندیدم که بخاد بیاد شب تو اتاق من بخابه و صبح روش بشه جلو شما از اتاق بیاد بیرون...

گفت اگ اینجورم نکنه خودش اذیت میشه و گناه داره...

+++

اولین جمله محبت امیز این مدته رو هم راج به سید محمد بهم گفت:

دقیقا این کلمات رو استفاده کرد:

"طفلک" سید محمد تو ون با یه نگاه پر مهری نگاهم می کرد و گفت اجازه بدین من یه مسئله ای رو باید توضیح بدم براتون :)

ولی من خیلی بی تفاوت نگاهش می کردم :(

گفتم

پس باید به مادر سید هم حق داد ک به من مثل مدیرای مدرسه نگاه میکرد!

گفت منو مادر سید فرق داریم...

مادر سید میدونسته داره به عروسش نگاه میکنه مطمئن بوده...ولی من کمتر از سی درصد فکر میکردم دارم به دامادم نگاه میکردم...

+++

اولین جمله مثبت راج به مادر سیدم گفت:

گفت شاید از حرفاش منظوری نداره و چون ارتباطمون تلفنیه من فکر میکنم داره با غرور حرف میزنه...شاید تو ملاقات حضوری زن خوبی باشه و بهت محبت داشته باشه...باید اینا بررسی بشه...

+++

گفت من اگه جای مادر سید باشم همین امشب زنگ میزنم و میگم معذرت میخام زود تماس گرفتم دل تو دلم نبود نتونستم بیشتر ازاین تحمل و صبوری کنم...

این نشون میده که نسبت بهت بی تفاوت نیست و نمیتونه بهت بی خیال باشه...

گفتم اگه گفتی فیلم بفرستن و قبول نکردن چی؟

گفت همه چی تموم میشه و دیگ ج تماساشون رو نمیدم...چ معنی داره قبول نکنن...

گفتم خو سیدمححمد بیچاره چی بگه تو فیلم؟

گفت این خودش امتحانشه.

گفتم چقد طول میکشه برامون فیلم بفرستن؟!

گفت درستش اینه کمتر از دو ساعت از تماسشون فیلمو بفرستن نه بیشتر.

گفتم ما کی زنگ بزنیم بگیم پسندیدیم مثلا اگه پسندیدیم؟!

گفت باید 5-6 ساعت به ما وقت بدن فکر کنیم...بازم نه بیشتر...

چه خوب میشه سید علاوه بر فیلمش عکسشم بفرسته این یعنی شما اگه فقط فیلم خاستین من هرچی کامل تر این وظیفه رو براتون انجام دادم...

خو دیگه فک کنم همه چیزا رو نوشتم...تا ببینم مامان سید دوباره کی زنگ میزنه...

و اصن سیدمحمد تا چ حدی با این حرفام موافقه؟!


+++

نمیدونم تا همینجا که یه شبه مامان 180 درجه نرم شده بر میگرده به چله ای ک گرفتم یا نه...

دیشب مامان بابا یه دل سیر تو آشپزخونه گریه کردن و همو دلداری میدادن ک اگه اینم بره ما سه تا بچه دیگه داریم...

بابا مث قمار بازا برگشته میگه اصن همشون برن مهم نیست ما همو داریم!

اینو ک شنیدم گریم گرفت و نتونستم جلو اشکامو بگیرم...

بابا ب مامان گفت:

"اگه مریم میخاد پرواز کنه پرش بده نمیشه جلو پروازشو گرفت."

این جملش تا ابد یادم نمیره...