امشب اولین نماز شب از چهل شبو کامل خوندم.خیلی با دقت و صحیح...تو نماز وترش یه جا هس ک میگ مستحبه 40 مومن رو دعا کنی....

به اونجا ک رسیدم اول از همه گفتم خودمو سید.

بعدشم خانواده خودم و خانواده سید رو نام بردم بعدشم خالم و همسایه هام....آدم کم آورده بودم افتادم تو بیان خودمون از سوگند شروع کردم تاااا باقی رفقا...بازم یه ده نفری جا داشتم ولی دیگ چیزی به ذهنم نرسید...

از فردا یادم باشه اول امام زمان بعد امام ره بعد سید علیه ناز خودمون بعدم آیه الله مکارم و بهجت بعد دیگ شروع میکنم از سید محمد و خودمو الباقی...

میدونم خیلی قسمتای نماز شب مستحبه ولی خب دلم میخاد با کل مستحبیاتش بخونم...

این دو هفته ای ک نماز شب میخوندم اصولا وتر رو نمیخوندم با علم به اینی ک ثوابش بیشتره...

تو کل این دو هفته هیچ کدوم از نمازا به اندازه این یکی نچسبید...

دیشب ساعت 9 خوابیدم ک امروز صبح با انرژی از خاب بیدار بشم....قبل خاب مدام خاطرات جمکران جلو چشمام بود (ناراحت نمیشدم...لذت میبردم از یادآوریشون.)خیلی ذکر گفتم تا حواسم پرت شه و خابم ببره...

صبح راس ساعت 3 با اولین زنگ از خاب بیدار شدم و اصنم خابم نمیومد...

خیلی سرحال نماز شبو خوندم...با خودم میگفتم کاش سید محمدم بدونه اگه شبا زودتر بخابه نماز شبش باحال تر خونده میشه...

فکر کردم اگه الان ازدواج کرده بودیم نمیذاشتم بیشتر از 9 بیدار باشه از اون طرفم از 3 صبح به بعد نمیذارم بخابه...نمازامونو ک خوندیم میشینیم با هم فرانسه کار میکنیم :)

سید خیلی به یادگیری زبان فرانسه و انگلیسی علاقه نشون داده و معتقده یه طلبه خوب بایس زبان خارجه بلد باشه...کلا به علم آموزی خیلی بها میده...حالا هرچی میخاد باشه از فرانسه گرفته تا فقه و عربی!

سحری فسنجون ناهار ک مونده بود گرم کردم و خوردم ان شا الله روزه ام...هرچند کارگاه دارم امروز ولی خب خیلی دلم میخاست روز اول چله رو روزه باشم...

موقع دعای قنوت نماز وتر که بودم یاد ریاهای شب جمکران افتادمو ته دلم خندم گرفت...چ کارائی ک ما اون شب نکردیم...


+

نمیدونم دیشب ساعت 9 به بعد مادر سید زنگ زده یا نه...

با مامان هم ک سر حرفای صبحش به حسین راج به محمد سرسنگینم...

روم نمیشه ازش بپرسم...

میترسم زنگ نزده باشه و جلو مامان کوچیک بشم...

+

مدام پیش خودم میگم سید محمد آدمی هست ک اگه انتظار 40 روزم بشه 4 ماه بفکر برطرف کردن نیازهاش باشه؟!

حتی بعد این همه حال خوب با نوشتن این جمله قلبم تیر میکشه و بغض بدی هجوم میاره به گلوم...

دوست داشتم زندگیم با محمد جوری باشه که از ته قلب حتی با وجود مسافت ایمان داشته باشم به پاکی و وفاداریش.

حس اعتماد خیلی حس واقعا باشکوهیه من قبلا تجربش کردم...

اما الان اینطوری نیستم...

اعتراف خیلی تلخ و بدمزه ایه ولی واقعا بهش اعتماد ندارم...


خدایا

یا کاری کن تو این چهل روز بهش ایمان بیارم مثل روزای قبل...

یا اگ لایق اعتمادم نیست کاری کن جوری فراموشش کنم که انگار هیچوقت تو زندگیم نبوده.

آمین