کارگاه امروزم بلطف خدا تموم شد...

یه شاگرد جدید داشتم اسمش محمد رضا بود :|

اینم مث یاسین 8 سالش بود...

سه تا بچه شدن :)

این بچه ها از دانشجوهام بهتر درس پس میدن کل کلاس رو هوا بود از دست اینا :)

محمد رضا خیلی خجالتی بود...شاید چون جلسه اول بود...ولی آخرش اومد بهم دست بده :)

مردد شدم باید چ کنم!

شما بودین چ میکردین؟!

من دادم...

اگ نمیدادم خیلی ناراحت می شد...خیلی.

اسلام ک دین دل شکستن نیس...دین جمود نیس...من اگ دلشو میشکوندم هم از زبان بدش میومد هم از چادر هم از خیلی چیزا!

سید محمد اینا رو میفهمه...

صداها رو ضبط کردم...

ان شا الله بعد چله...

و اما...

دیشب داشتم به این فکر میکردم بعد از چله چجوری با هم مواجه میشیم...

شاید غریبگی کنیم...

:)

غریبگی از جانب من بعید تر بنظر میرسه...

فعلا ک یه سر دارم راج بهش مینویسم...

شاید ایشون غریب باشه باهام...

دیگ برام مهم نیس.

اگ بیاد بعد 40 روز بگه نمیخام....میگم باشه.

اشک نمیریزم غصه هم نمیخورم...

برا خیلی چیزا ازش غصه دارم....

ولی....
بی خیاااااااااااااال :)

+++
خودشو عشقه :)