کم کم دارم به این نتیجه خاک بر سری میرسم زنگ بزنم به مادر سید.

بهش بگم شما با ازدواج ما تا چ حد موافقی با علم به اینی که خانوادم از پسرتون به عنوان داماد تو نگاه اول خوششون نیومده؟!

بعد مادره یا میگه :

خیلی راضی ام

که خو اگه خیلی راضی هستی بیا برو مخ بابا مامانمو بزن دیگ...


یا میگ :

اصن راضی نیستم.

که خو میگم خیلی خب من هم فراموش میکنم حسی به سید داشتم از قول من بگین ایشون هم فراموشم کنن.


والا!

این چ وعضشه!؟

من میمیرم سید نباشه؟!

نه من میخام ببینم میمیرم؟!

سید میمیره من بگم نه؟!

نه من میخام ببینم میمیره؟!


+

فک کنم با این حس احمقانم دارم آرامش دو تا خانواده رو به گا میدم رسما...

+

توکل کردم بخدا...تا خدا چی بخاد...

+

بار خدایا کمک کن خل بازی در نیارم و بذارم همه چی مسیر طبیعی خودشو طی کنه آمین.