بعله دیگه رسیدیم مشهد اردهال واقع در کاشان که امام زاده واجب التعظیم سلطان علی درش واقع بود...

ون ایستاد مام پیاده شدیم...اول سپیده و مادرش پیاده شدن و با فاصله از ما رفتن رو نیمکت نشستن این فاصله ای که میگم در حد 10 قدم.یعنی رسما فاصله به حساب نمیومد.

دائی رفت کرایه ون رو حساب کنه...

یهوئی این پسر ریش نیم سانتیه رفت پشت ون پیش راننده و دائی تا کرایه رو حساب کنه...این حرکتش خیلی پسندیده واقع شد...خاله زندائی و مامان ک این سمت ایستاده بودن گفتن:پسره چه فهمیده ست...

:)

خلاصه بعداک به دائی گفتم حساب کرد یا نه؟!

دائی گفت خیلی اصرار کرد من نذاشتم :))

راننده که رفت دائی اومد سمت ما...

من داشتم خاله رو دست مینداختم که مامان به دائی گفت بیا برو این دختره رو روشنش کن بیا :)

دائی بازومو گرفت منو برد اون سمت تر بعد باخنده گفت دائی جان مواظب کارات باش اینا برات نقشه دارن!

گفتم کیا؟!

به مامان اینا نگاه کردم فکر کردم میخان دستم بندازن...چون خیلی از این کارای یهوئی میکنیم مثلا یکی یه جا قایم میشه بقیه هماهنگ میشن تا یه نفر دیگ رو بترسونیم...

با سر به پسر نیم سانتیه اشاره کرد و گفت این و مادرش...

یخ کردم از خجالت!

صدامون کردن همینجور ک داشتیم می رفتیم سمت جمعیت دائی با لبخند به من نگاه میکرد بهش گفتم دکشون کن راحت باشیم خو...خندید گفت نه بذا باشن دائی جان...خاله هم انگاری فهمید...

خلاصه یه چمدون چرخی مال ما بود...

مسیر این امامزاده هم پله داشت...

چمدون دست دکتر بود...

به پله ها ک رسیدیم اون پسر نیم سانتیه رفت کمک دکتر (خیلی بدم اومد)

به احمد گفتم برو ازش بگیر.

احمد رفت بگیره پسره نمیداد گفتم بدین بهش هرجور خودشون چمدونو پر میکنن حالام بکشن...

پسر نیم سانتیه ولش کرد.

دو قدمی رفتیم پسره ک پشتش به ما شد رفتم چمدون رو گرفتم از احمد و بارای سبک تر بهش دادم...

یه عالمه پله مونده بود ولی دیگ این پسره نیومدش به من تعارف کنه که بذارین کمک کنم (از اینم بدم اومد)

دیدم وسایل دست خاله سنگینه به دکتر گفتم کمکش کن...خاله خندید گفت خاله جون یکی نیس بیاد از دست ما بگیره وسایلمون رو :)

داش تیکه مینداخت مثلا :))

خلاصه رسیدیم بالای پله ها و امام زاده...

یه جائی رو مشخص کردن که زیر انداز بندازیم...

پسر ریش نیم سانتیه ایستاده بود...

بد نیست که همینجا بگم اسمش محمده ولی باس صداش کنیم سید محمد :)

خلاصه نگاه های یواشکی گاها بین ما رد و بدل می شد ولی واقققققعا یواشکی نه تنها از بقیه خجالت میکشیدیم که از خودمونم انگاری خجالت میکشیدیم...

خخخخخخخخخخ

خلاصه یه ذره خاله با مادر سید محمد حرف زد همونجور در حالت ایستاده که فقط شنیدم مادر سید محمد گفت پسرم سه جا کار میکنه هم کارمند شرکته هم مغازه می ایسته...فکر کنم جای سوم منظورش همون حقوقی بود که حوزه به طلبه ها میده :)

بعله سید طلبه هستن.

:)

فوق دیپلم مهندسی شیمی و در حال حاضرم که دارن حوزه میخونن...

وسایلو ک جمع کردیم اون خانمه اینا خداحافظی کردن رفتن واسه زیارت ولی وسایلشون مونده بود کنار وسایل ما...خیلی هم وسیله نداشتن یه سبد کوچیک در حد یه صبحانه پیک نیکی...

منو فاطمه موندیم و اکیپ مام رفتن.

اون خانمه گفت 5 دقیقه دیگ میایم وسایلو میبریم...

خلاصه به مامان اینا گفتم منو تنها نذارینااااا...

مامان گفت نه ما نباشیم جلو نمیان خیالت راحت.

نشستم...

فاطمه رفت گوشیشو شارژ کنه ام پی فرمو دادم که اونم شارژ بزنه...


دو سه دیقه ای نشستم که دیدم خانمه و سید محمد اومدن...بلند شدم ایستادم گفتن ما دیگه میریم...سبدشون رو برداشتن ک برن...

با دست تعارف کردم گفتم تشریف داشته باشین الان مامان اینا میان...

خانمه اصلا مایل نبود بشینه...گفت نه دیگه میریم خداحافظی کردیم...

:(

خیلی بدم اومد.

خداحافظی کرد.

سید محمدم خیییییلی محجوب جدا خداحافظی کرد که برن...

روشون رو که بر گردوندن سید با لحن خیییییییلی شیرینی به مادرش گفت:مادر من هنوز خداحافظی نکردم میشه بشینیم چند لحظه؟!

آخ کهخدامیدونه چقد دوس داشتنی تر شد بنظرم...

مادرش بدون سوال و جواب برگشت که بشینه....

همینجور که داشتن می نشستن خانمه گفت یه چائی میتونی بریزی برام؟!

یخ کردم!!!

سیدمحمد فهمید...خیلی خوب فهمید...

به مادرش گفت نه مادر جان لازم نیست الان بی خیال یا یه همچین چیزائی...

گفتم چای هست اما لیوانا ته باره نمیتونم بریزم شرمنده...

مادرش لیوان خودشو درآورد تا نیمه از فلاسک خودشون پر کرد گفت برا ما کمرنگه شمام چای بریز که پر رنگ بشه...

یه وععععععض خاک بر سری چای ریختم...

خلاصه چای رو گذاشتم نزدیک مادر سید و شروع کردم دنبال قوطی قندا!!!!

قوطی حلبی قندام پیدا شد بازش کردم گذاشتم جلو مادر سید...

مادر سید گفت شمام چای میخوری؟!

(خخخخخخخخخ من شعورم نرسید تعارف کنم)


سید یا واقعا نمیخواست یا دید من خیلی برام سخته که خیلی قاطع گفت نه نمیخام...

زنگ زدم دائی بیاد که تنها نباشم فاطمه هم اومده بود...

هرچی ز زدیم مامان بر نمیداشت و آخر سر هم نیومد تا ازش خداحافظی کنن...

باز خدا رو شکر حداقل دائی اومدش...

سر همین قضیه خیلی با مامان بحثم شد...گفتم تو این جور نبودی تو خیلی کاردان بودی...

عدل از وقتی سر و کله سید محمد پیدا شده همش داری خراب میکنی!

من اصلا همچین انتظاراتی ازت نداشتم مدام داری بی گدار به آب میزنی...

خلاصه شبی ک برگشتیم سمنان خیلی با مامان بحثم بالا گرفت و راستش به طرز عجیبی کاملا تو روی مادرم ایستادم و دونه دونه حرکاتش رو گوشزد کردم!

انقدر این تذکر دادنام پی در پی و با صدای بلند و گاها توهین همراه بود که مادرم گریه افتاد...

از این بابت خیلی پشیمونم و حس میکنم این جبهه گرفتنم به دلیل علاقه زیادی بود که به سیدمحمد حس میکردم.

حالا میگم بعدها چی شد...

خلاصه رفتن و منو دائی اینا موندیم...

دائی گفت چیا گفتن شما تنها بودین؟!

گفتم فامیلشون میم علویه.

سیدن.

(اینجا دائی ذوق کرد خخخخخخخخ)
بعد اینکه پسره طلبه ست ولی نمیخاد ملبس بشه میگه مسئولیت میاره...و البتهگفت تمایلی نداره حقوق حوزه رو بگیره چون اینم مسئولیت داره.

دیگ اینی ک مث من مخش برا ریاضی نمیکشیده وسط کار فوق شیمی رو گرفته اومده بیرون.الان طلبه ی حوزه ست.

متولد اسفند سال 1370

خانوادشون سه نفریه.

بچه دوست داره :)))

داوطلب اعزام به سوریه ست.مادرش میخاد زنش بده هوای سوریه از سرش بره...

همونقدی که من اینجا عزیزم ایشون هم تو فامیل خودشون مطرح و عزیزن.

بعد با آب و تاب گفتم (ادای حرف زدن سیدمحمدو در می آوردم):

سید گفته:

می خاد یه بچه از پرورشگاه بیاره که اتفاقا باس زشت ترینشون هم باشه!

خخخخخخخخ حالا چرا زشت ترینشون؟

چون خشگلا رو سوا میکنن میبرن اینا دلشون میسوزه طفلیا :)))

+

این جمله های بالا با صدای سیدمحمد خیلی قشنگ میشه...


دیگه اینی که معتقده کاشان جای رشد نداره و بعد از ازدواج تصمیم داره بره قم یاتهران زندگی کنه.


و اینی که مادر سید معیارای همسر آینده سید محمد رو برای من شمرده که میشه:

نماز اول وقت و نماز شب بخونه تحصیلات عالی داشته باشه محجبه باشه مشکلی با سوریه نداشته باشه و... که کماکان همه اینا رو تو من دیده بودن تو همون چند ساعته که تحت نظر بودیم...و مجموع اینا شده دلیل اینی که بخوان عروسشون باشم...

+++

اون روز خاله تا شب گریه میکرد.ظهر کباب گرفتهبودیم برا ناهار...خاله لب نزد...مدام کباباش رو میریخت واسه من و گریش بندنمیومد...دائی میگفت هرچی قسمت باشههمون میشه...دکتر گفت دوستش داری؟

گفتم پسر خوبی بود نبود؟!

گفت گم شو خاک بر سر دیگ عزیز دلم نیستی...

خاله فرداشم که رفتیم باغ فین خیلی حالش بدبود مدام میگفت نباید غریبی شوهر کنی...

من نمیتونم بیام بهت سر بزنم من چ جوری ازت دفاع کنم جلوش؟!

انگار میخام برم رزم!!!

القصه حال هیشکی خوب نبود همه بغض داشتن حتی دائی...ولی باهم به شکلخیلی ضایعی تبانی کرده بودن جلو من بخندن و ب روی خودشون نیارن که من تو تصمیمم مردد نشم...

من اما آرامش عجیبی داشتم...

حال خوبی داشتم...

اونروز تا شبش همه از سید و مادرش و نجابتشون خیلی تعریف میکردن و خیلی از محاسنشون صحبت می شد...دکتر راج به مادر سید محمد گفت زن مهربونی بود...اما نمیتونست بگه کدوم حرکتش باعث شده فکر کنه زنه مهربونیه!

خاله و زن دائی معتقد بودن سخته کنار اومدن با همچین مادر شوهری!

البته اینام دلیل قانع کننده ای نداشتن...یعنی کلا دلیلی نداشتن...

ما اصن خوب آشنا نشدیم هه چیز در حده حس بود....فقط حس میکردیم فلان ویژگی رو دارن یا ندارن...

اما در مورد سید همه متفق القول بودن خیلی محشره جز فاطمه کهاشاره زدبه صحنه ایکه وقتی دائی وارد شد سید از جاش بلند نشد به احترام دائی و همینطور نشسته بود...نه سید و نه مادرش...

یاداین حرکتشونمیفتم از خودم بدم میادکه دوستش دارم و حسم بهش مثبته...

اون دو نفر خیلی خوب میدونستنن چقددائی برام مهم و ارزشمنده...ولی بلند نشدن.وااااااققققققققققققعا به هم ریختم...طفلی دائی گفت عیب ندارهاین مسائل رو بزرگ نکنین...

ولی این مسائل بزرگ هس...از روز اول که نمیشه بیان ب من بگن تو خری؟!

امروز اینطور بی حرمت میشم فردا به طرق دیگه...

چ میدونم والا به قول فاطمه شاید کاشانی ها رسم ندارن برا بزرگترها بلند شن بایستن تا اون شخص بشینه...

به هر رو اینم مشهد اردهال...

خداحافظی کردن و رفتن مام فرداش رفتیم باغ فین و مادر سید دو باری زنگ زد تعارف کرد بریم خونشون...

ما خودمون خونه گرفته بودیم و دیگ قبول نکردیم.

شبی که از اردهال برگشته بودیم حرفای عجیبی زده می شد...

همه معتقد بودن سید محمد یا یه تصادف سنگین یا تومور داشته!

وقتی دلیل میخاستم میگفتن موقع صحبت کردن فکش حالت خاصی داشته و البته جای بخیه های زیادی که قاطی موهاش پیدا بود...

اون شب گریه کردم خیلی گریه کردم...

وسط هال رو زمین خابیم برد...دائی بیدارم کرد ک شام بخورم...

همه فهمیده بودن دهن باز کنن منفجر میشم...

همه خیلی ملاحظه میکردن و ساکت بودن...

دیگ کسی نمیگفت سید فلان عیبو داره و البته کسی هم از محاسنش نمیگفت...


خخخخخخخخ

گریه های من خیلی مشهوره :) و البته لج افتادنام...

نمیدونم یا من خیلی قاطی میکنم ترسناک میشم یا بقیه دلشو ندارن قاطی کردن منو ببینن...

ولی همه خیلی حرمت گذاشتن به غمم.

واقعا قدردانه این حرمته هستم چون برای اونشب دیگه گنجایش نداشتم بیشتر بده سیدمحمد رو بشنوم...واقعا نمیکشیدم...واقعا.

شکرت خدا شکر که تو همچین خانواده ای هستم شکر.


بعله دیگه گذشت و فرداش بعد اینی ک رفتیم باغ فین برگشتیم سمت سمنان... و سمنان خودش فک کنم تا دیشب که مادر سید زنگ زد خونمون یه قسمت دیگه توضیح داره :)

فعلا تا همینجا کات.

ادامه دارد ان شا الله

+

فردا کارگاه دارم آماده نیستم.